عروسی ِ ایشان

قرار است از دریچه ی چهل دوربینی که مشغول عکاسی و فیلمبرداری بود وقایع اتفاقیه عروسی مان ثبت شده باشد. اما علی ای حال وقایع پشت صحنه ای هست که فراموش خواهم کرد، چون دوربینی نبود که ثبتش کند و حتی اگر بود، دوربین پوست قضیه را مستند میکند و کنه قضیه که احساس و لذت آدم است ممکن است زیر آرایش غلیظ و نور پروژکتور از یاد برود. فلذا ثبت میکنم، آنچه که گذشت.

فرنگی ها آخرین شب مجرد بودن را جشن میگیرند. مردها میروند برای داماد زن لخت میاورند که برقصد که آخرین گوشت و پوست و کون و کپل لخت غیر از زن خودش را دیده باشد و چشم و دلش سیر بشود و دیگر در زندگی زناشویی هوس پوست مرمری کس دیگری را نکند. برای حفظ برابری، دوستان عروس هم برای وی مرد ماهیچه ای خوش اندامی میاورند که ادای آقای دکتر یا آتش نشان در بیاورد و یکی یکی البسه اش را بکند جلوی عروس آینده تا عروس قبل از یک عمر سر کردن با شکم گرد و پشمالوی شوهرش، یک بار برای آخرین بار شیش پک ِ سفت مرد جوان دیگری را دست بکشد. تمامی این مراسم با همه جزئیاتش برای من و داماد در شب قبل از عروسی حادث شد. لابد چون صاحب بهترین دوستان عالم هستیم. پسره ی رقاص لخت شونده ای که خانه ی دوستم آمده بود از شدت بالا و پایین پریدن چکه چکه عرق میریخت و خودش را به من و همه ی دوستانم میمالاند که یادمان باشد شوهرمان هر چه هست، حداقل نظیف است. آن رفیقم که خانه و مبل و فرشش را در طبق اخلاص رقاص گذاشته بود را باید ستود که حتی پاکت پول طرف را هم داد که مبادا من چیزی قبل از عروسی ام مایه ی حسرتم بماند. اگر اینجا را میخواند، باید بداند که خاطره ی آن شب، نه به خاطر باسن ظریفی که روی من نشسته بود و شکم ماهیچه اش را به من نشان میداد، بلکه برای داشتن دوستانی این چنینی برای همیشه میماند.

دو سه هفته ی مانده به عروسی مان، سخت گذشت. قرار نبود از این عروسهای عنتر باشم که استرس دارند و باید رنگ همه چیزشان به همه چیزشان بیاید. اما لحظه به لحظه اضطرابم بالا میگرفت. آخرین ضربه ی کاری را وقتی خوردم که عاقدمان که بهترین دوست داماد بود، و قرار بود از آن سر قاره در یک پرواز پنج ساعته و رانندگی چند ساعته برسد، کارش به اورژانس بیمارستان کشید و بستری شد و ممنوع الپروازش کردند. هم نگران رفیق مان شدیم، هم شدیدا غصه مان شد که بهترین دوست مان از بد حادثه نمیتواند بیاید، هم بی عاقد ماندیم. رو انداختیم به اطرافیان و رفیق شفیقی ، دو روز مانده به عروسی قبول کرد که متنی حاضر کند و قول هایی لیست کند و قرائت کند و ازمان قول و قسم بگیرد پای هم وایستیم.

بالاخره صبح عروسی، هنوز از مستی شب قبل با دهنی که مزه تکیلا میداد و چشمهای پف کرده و کله ای که بنگ بنگ میکرد روی ایوان خانه مان، بین گل و گیاه هایی که یک ساله کاشته ایم و داشته ایم، دخترک آرایش گری آمد، که به اصطلاح درستم کند. چون لابد کل عمر خراب بوده ام و حالا باید جالب میشدم. البته خداییش درستم کرد. آثار بد مستی شب قبل را یک طوری پاک کرد، مادرم هم یک پرس چلو کباب داغ کرد آوورد روی سینی گذاشت در بغلم و در حالی که دخترک توی کله ام پنجاه و نه عدد سیخ فرو کرد و گل زد و فر و قر داد، یک دیس چلو کباب خوردم. بالاخره با کمک مادر و زن برادر رفتم داخل آن لباس سفید کذایی که میباست از بچگی آرزویش را میداشتم. چه غلطها، که این لباس عروسی ظاهرش قشنگ است، اما باطنن چیز سنگین دست و پا گیری است که انسان را به لاک پشت تغییر جلد میدهد. عروس میشود موجود بی دست و پای بدبختی که خم و راست نمیتواند بشود و نمیتواند راه برود به تنهایی و یک کسی باید دم لباسش را بگیرد بکشد بیاورد. ولیکن، باری، به هر جهت، بند لباس را کشیدند که محکم شود، و من از شدت کمی ِ نفس در آن تنگنای لباس بنفش میشدم. به هر حال چاره ای نبود، لباس باید تنگ میشد که نیوفتد و صحنه سازی نکند.

بعد هم آقایان یکی یکی آمدند، عروس را دیدند. لابد چیز خوبی شده بودم، چون برادرم گریه اش گرفت و گفت خیلی قشنگ شدی و من خیلی شاد شدم که خیلی قشنگ شدم. بعد داماد آمد که بیشتر هل کرد جلوی دوربینها باید چه کند و اتفاق خاصی نیوفتاد. رفتیم عکس بگیریم در ذل آفتاب. مردهای همراهمان در آن کت شلوار مشکی سنگین شان شر شر عرق ریختند، و نهایتا بیخیال عکس رمانتیک شدیم و عینک های آفتابی مان را گذاشتیم و در سایه نفسی تازه کردیم. بعد همین بساط را با پدر مادرهایمان تکرار کردیم. عکس های خز و خیل گرفتیم همه دور هم با لبخند و ادا و اطفار که بماند یادگار برای آینده. بچه های برادرم هم هیچ تحویلم نگرفتند و حاضر نشدند در یک عکس هم با من مرتب و منظم بایستند. خیلی کوچکند. بعدها که بزرگ شوند به عکسها خواهند خندید. به هر حال، خودمان را از شر آفتاب نجات دادیم و راهی محل عروسی شدیم. عروسی مان بالای کوه بود. به مهمانها گفتیم یا سه هزار پله را پیاده بیایند تا نک قله یا بهشان بلیط تله کابین میدهیم که مرتب و منظم بیایند. کسی راه اول را انتخاب نکرد که کمی عجیب بود.

وقتی خودمان رسیدیم پای کوه آنقدر تشنه بودم که با داماد در رفتیم و پناه بردیم داخل یک کافه آب خریدیم و نشستیم آب خوردیم. ملت توریست آسیایی هم آب خوردن عروس در کافه را هم در دوربین هایشان ثبت کردند. اگر بدانم چرا واقعا خوشحال میشوم ! وقتی بالاخره با تله کابین تشریف بردیم بالای کوه، موقع پایین رفتن از پله ها، پاشنه ی کفشم در یک چیزی گیر کرد. نکبت کف پله های فلزی سوراخ سوراخ بود. داماد یک ذره دلداری داد، ولی دلداری فایده ی خاصی در آن شرایط مفلوکانه نداشت. فلذا خودم را خلاص کردم. کفشهایم را در آوردم و پابرهنه پله ها را پایین آمدم. ملت توی صف تله کابین هم برای پاهای برهنه ام سوت بلبلی و دست زدند. یک مقدار از روحیه دادن ِ مردم غریبه درامای پاشنه های کفش ام آرام گرفت. بالاخره داماد رفت نشست سر سفره و پدرم دستم را گرفت برد داد دستش. از اینجا به بعد وقایع سر سفره ی عقدمان مثل یک سری تصاویر از هم گسیخته گذشت. نور خورشید زیاد بود، تور بالای سرمان بود و من نمیدیدم چه میگذرد. زن ها میرفتند و میامدند که قند بسابند. متوجه حرفهای دوستمان که نقش عاقد را بازی میکرد نبودم، فقط شنیدم از امیر پرسید آیا قول میدهد آشغالها را هر شب ببرد پایین که خیلی ذوق کردم.  ظاهرا امیر هم در آن ابر محوی که من درش شناور بودم مبهوت مانده بود، چون متوجه نشد عاقد میپرسد که آیا مرا به زنی قبول میکند و ظاهرا بهش گفتند یالله جواب بده، داماد کمی دستپاچه گفت، بله بله، بله باشه، حتما. عاقد یک سوال طولانی از من پرسید، کلی کش و قوسش داد، که  یادم نیست چی بود دقیقا، اما محتوای کلام این بود که آیا امیر را در خوبی و بدی، سلامت و مریضی و فقر و مایه داری به عنوان شوهر قبول داری. همانجا تصمیم گرفتم که دفعه ی سوم جواب بدهم. به نظرم رسم با مزه ای آمد. بابت سکوتم دوستانم متوجه شدند و گفتند رفته ام گل بچینم. من البته رفته بودم در بحر عینک آفتابی یکی از مهمانها و اینکه چرا دستیار عکاس لندهورمان محو مراسم شده و چریک چریک عکس نمیگیره زنیکه ی مفت خور. عاقدمان یکمی جا خورد که جواب ندادم، بیچاره سوال طولانی پیچیده ای پرسیده بود و حال نداشت در آن آفتاب لابد تکرارش کند. فلذا مختصر مفید پرسید که زنش میشی یا نه. که باز بنده رفتم گلاب بیارم. نهایتا بار سوم، گفتم، بله، بله حتما. (مادرم بعدا ابراز نارضایتی کرد که چرا نگفتی با اجازه ی بزرگترها که ناچار شدم مرز و خط هایم را دوباره برایش توضیح بدهم که من برای ازدواج – آن هم ازدواج نمادینی که عقد ایرانی و غیر ایرانی واقعی ندارد- از کسی اجازه نمیستونم. مادرم یکمی ناراحت شد ولی حساب کردم که من مرزهای اجازه ای ام در زندگی باید مشخص باشد)

بعد از این زن و شوهر اعلام شدیم و حلقه دست هم کردیم، هیاهوی زیادی شد. عسل به هم دادیم که من از شیرینی اش خوشم آمد و خواستم یک بار دیگر هم بدهد. از برق حلقه در دست امیر خوشم آمد. یکباره از امیر، به یک مرد گنده که میتواند یک زندگی را با من بچرخاند تبدیل شد. چه قدر یک تکه فلز براق میتواند تصور تو را از دنیا عوض کند، در حالی دنیا همان است که بود. عاقد ازمان پرسید آیا قول خاصی هست که میخواهیم به هم بدهیم. امیر به من قول داد که از سر کار زود بیاید خانه شبها. من قول دادم که صبح ها که زودتر از اون بیدار میشم، بیدارش نکنم و بذارم بخوابد، امیر قول داد ماشین ظرف شویی را او خالی کند، من قول دادم وقتی گرسنه میشوم به جون او غر نزنم. امیر قول داد همیشه دوستم داشته باشد. که گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و گفتم من همیشه دوستش دارم. بعد خواست میکروفون را بدهد که آروم بهش یادآوری کردم باید قول یک توله سگ را هم بدهد، بیچاره میکروفون را گرفت گفت باشه، یک توله سگ برات میارم، راضی بشو ! راضی شدم.

یک ساعت بعد به عکاسی گذشت. پنج دوربین حرفه ای و هشتاد و سه دوربین موبایل و آماتور لبخندهای ما سر سفره با مدعووین را ثبت کرد. پنج شش خانواده ی آخر را با لبخند مصنوعی سر کردم. کمرم در آن لباس سنگین درد گرفته بود و آفتاب پس کله ام میخورد و هنوز از بدمستی دیشب سرم درد میکرد. نزدیک بود دو سه تا از مهمانها را هل بدهم از کوه پایین وقتی میگفتند فقط یک عکس دیگر. آخرش بدون امیر از صحنه فرار کردم، رفتم داخل سالن عروسی که بروم دستشویی. مهمانهایی که نشسته بودند به خیال اینکه عروسی و داماد وارد شدند دست و سوت زدند. خودم را ملزم دیدم توضیح بدهم که خیر، میروم شاش کنم.

آنچه که دوربینها نتوانستند ثبت کنند و ارزش توضیح دارد نحوه مستراح رفتن عروس است. من البته لباسم پفی و سیندرلایی نبود و تا جاییکه میشد تنگ بود. اما دم درازی داشت که نیم متر پشت سرم روی زمین میکشید. حالا شما تصور کن که باید در آن تنگنا، خودت به تنهایی خم بشوی این دم دراز عزیز را جمع کنی بغل، بقیه لباس را لوله کنی بدی بالا، حالا یک دست سوم میخواهی که لباس زیرت را بدهی پایین. من یک شایعه ای شنیده ام اصلا عروسها به همین علت سختی قضیه، لباس زیر را فاکتور میگیرند. آنها لابد کهنه کارند. من ِ تازه کار اما نمیدانم دست سوم را کجا آوردم و بالاخره با یک عالمه لباس لوله شده در بغلم موفق شدم خودم را در موقعیتی قرار بدهم که میشد روی کاسه ی توالت بشینم. در آخرین لحظه که دیگه من بودم و کاسه ی توالت نازنین، یک بند دراز لباس از یک جایی افتاد پایین و فقط شانس بود که صاف توی کاسه سقوط نکرد و با ناز روی زمین کنار کاسه ی توالت فرنگی آرام گرفت. اما راه شاش را بسته بود. باید بین ادراری شدن بند لباس عروسم و با مثانه ی پر این مناسک را تکرار کردن یکی از انتخاب میکردم. پاشدم، بند کذا رو هم جمع کردم و بالاخره من و توالت به هم رسیدیم. یکی از لذت بخش ترین تخلیه های مثانه ی زندگی را تجربه کردم. ماتیکم را تجدید کردم و بعدش امیر من را برد گوشه ی خلوتی کفشهایم را درآورد و پاهایم را ماساژ داد. عکاس هم تند تند از این صحنه ها عکس گرفت که لحظه ای تنها نباشیم.

عکاس بالاخره رفت و گشنه مان شده بود، پاشدیم برویم شام بخوریم. من آنقدر گرسنه و خسته بودم که به هر چه که میگذاشتند روی میزمان حمله میکردم، نون خالی کره میزدم میبلعیدم، جواب تلفن و کامنت فیسبوک میدادم و باز به لنگ مرغ حمله میکردم. یکی از مهمانها یک عکس از من گرفت فرستاد به موبایلم و زیرش نوشت عروس گشنه. توی عکس معلوم بود دارم حرص میزنم.  کلی خندیدم و یکمی در مورد غذا آرام گرفتم و با شخصیت تر خوردم. آن وسط نگران بودیم مهمانها حوصله شان سر برود. برای مهمانها بلیط بوس چاپ کرده بودیم، بین همه پخش کرده بودیم. روی بلیط توضیح داده بودیم که اگر میخواهند بوس عروس دوماد ببینند، باید بیایند بلیط را خرج کنند و جلوی ما هر بوسی که هم را بکنند ما هم همانطور بوس میکنیم. خلاصه اش کنم ملت از این قضیه سوء استفاده کردند، و من در شب عروسی ام، جلوی فک و فامیل و خانواده زبان در حلق یکدیگر کردیم، خم شدم داماد را از روی زمین بوس کردم، رفتم روی صندلی با آن لباس ناراحت آکروبات کردم که بوس کنم، و هر ژانگولر دیگری که بشود تصور کنید انجام دادند ملت که ما بیشتر و بیشتر حرکات کثیفی جلوی خانواده مان بکنیم. به هر حال شب خوشی بود. ملت نمیتوانستند سر جایشان آروم بگیرند و شام میل کنند. گارسونها داشتند غذا روی میز میگذاشتند، و یک عده آن وسط در حال رقص بوس میکردند.

همه چیز طبق برنامه نبود، اما برای یک بار در زندگی ام خاطر خودم را برای چیزی نگران نکردم. از همه اش لذت بردم. به هر حال شوی گرانی بود و حیف بود به خودم یا کس دیگری زهر مارش کنم. آخر شب به میگساری افتادیم. سی نفر از دوستان نزدیک مان مانده بودند. دور بار جمع شدیم. نمیدانم آن وسط کی توانست مرا بلند کند بگذارد بالای بار. گارسون در استکان های عرق خوری هی ریخت و ملت هی رفتند بالا. من و گارسون چشمکی داشتیم با هم که برای من آب بریزد. نمیتوانستم پا به پای مردم تکیلا بالا بیاندازم. اما داماد باکش نبود. در این هول و ولا یک عده از مهمانان که خداحافظی کرده بودن زودتر و رفته بودند برگشتند. ظاهرا تله کابین خراب شده بود و همه آن بالا گیر کرده بودیم. بعضی از مهمانان خودشان را خیس کرده بودند از ترس و نگرانی. بعضی هم گفتند خب به درک، میرویم باز میرقصیم و می میزنیم. من با گروه دوم بیشتر حال کردم. حواسم بود از کسی معذرت خواهی نکنم، شب عروسی ام خرابی تله کابین را به عهده نگیرم و فقط برایشان مشروب خریدم. به هر حال چهل دقیقه بعد تله کابین راه افتاد و همه رفتند پایین.

با داماد رفتیم خانه، یک ساک کوچک برداشتیم و پیاده رفتیم بیرون. ده دقیقه پیاده تو خیابونها رفتیم تا هتل چند کوچه بالاتر. پیاده روی ِ جالبی بود در تاریکی و ساکتی شهر. تجربه ی جالبی بود. کسی دیگر نگاه مان نمیکرد. دوربین توریست های آسیایی در کار نبود. یک و نیم صبح فقط خیابان خواب ها و مستها بیرون بودند و آنها هم اگر کاری با ما داشتند فقط تگری زدن روی لباس من میتوانست باشد.

بالاخره تمام شد. آیا چندین هزار دلاری که خرج یک شب کردیم می ارزید؟ نمیدانم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت. ستاره ی یک جماعتی بودیم که معلوم بود دوستمان دارند: خانواده تا دوستانی که ساعتها پرواز کرده بودند بیایند، از تورنتو، کلگری، آمریکا، ایران، انگلیس، ایتالیا، شیلی. به نظرم این مهم بود. که آدمهای عزیز زندگی، همه شان، با چند استثنا آنجا بودند. دورمان نشسته بودند. برایمان خوشحال بودند. به افتخارمان گیلاس هایشان را به هم زدنند. سفره ی عقدمان را چیدند. گل میزمان را بار کردند بردند بالای کوه و چیدند. دوستی شان شامل مان شده است. شاهد قول هایمان بوده اند. اینهایش می ارزید. جالب بود که جلوی این همه آدم که ما را میشناسند به هم قول داده ایم با هم بمانیم. انگار این هشتاد و سه نفر دیگر ما را به هم مسئول تر کرده اند. اگر یک هفته قبل ازم میپرسیدید نظرت در مورد عروسی گرفتن چیست میگفتم حماقت و بلاهت محض. الان میگویم مایه ی شادی است، به سلیقه و مدل خودتان برگزارش کنید. حتی اگر در حد این باشد که با ده نفر دوست بروید در یک قهوه خانه به سلامتی تان چایی بنوشید و قول بدهید به هم و با موبایل تان در لباس مرتب پلوخوری عکس بگیرید. در هر مدل خیلی زیاد شاد است ثبت کردنش. کارخانه ی خاطره سازی است. همین.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
38 دیدگاه برای “عروسی ِ ایشان
  1. تیما می‌گوید:

    به به چقد خوب تعریف کردیش. معلومه که خیلی شب خوبی بوده. عروس با حالی بودی. راستی اون قوله که بیدارش نکنی خیلی سخته من می دونم. ارزوی شادی و خوشبختی فراوون و همیشگی براتون.

  2. Nedz می‌گوید:

    مرسی که ما هم بودیم :*

  3. سيب می‌گوید:

    خوشحال شدم. مرسي كه برامون تعريف كردي. بهترين ها رو برات آرزو ميكنم. يادمه قبلا بهت گفتم كه همين دامبالي ديمبول و اون يه حلقه طلائي يه دفعه چه جوري حس آدم رو نسبت به همه چيز عوض ميكنه. فصل جديدي شروع شده و خوبه كه با شادي و كنار عزيزان ات بودي. منتظر فصل ‹بعدي› هم هستيم ؛) با جزيئات :)))

  4. sina می‌گوید:

    dar hali ke sare kar neshastam va khabam miad postet ro khundam yekam khabam parid 😀
    khoshhal shodam va azin postet sadeghane kheili khosham umad…tabrike ziad 😉

  5. آزيتا می‌گوید:

    مرسي تعريف كردي xx خيلي باحال بود 👰

  6. آنی می‌گوید:

    خوشبخت و شاد و سلامت و در کنار هم باشید.
    بوس

  7. مریم می‌گوید:

    سلام. خیلی مبارکه. خواننده چندین ساله ات هستم. راستش اینکه با امیر هم خونه بودی و چند سال باهاش زندگی کردی اصلا بد نیست و وقتی گفتی میخوای ازدواج کنی و دلایلش رو گفتی خوب باز هم هیچ ایرادی توش نبود. تنها چیزی که برام سواله اینه که از ازدواج چی میخواستین که قبلش نداشتین و نبود؟ آخه شما که به شیوه قانونی یا مذهبی هم که ازدواج نکردین که بگیم حالا این با هم بودنه ثبت شده و یا اینکه این اون چیزی هست که خانواده ات به خصوص پدرت ازت میخواستن. شما که قبل این مراسم هم با هم بودین و این با هم بودنه از نظر قوانین سنتی ایران وجهه قانونی و شرعی نداشت. ازدواجتون هم که تو شهرداری شهرتون تو کانادا ثبت نشده که بگیم مثل قوانین اونجاست. یه عاقد دلخواه با گفتن جملاتی دلبخواه داشتین. در واقع چیزی نسبت به قبل عوض نشده و فقط یه مهمونی به دوستان و فامیل و خانواده هاتون دادین. بازم میگم من از هیج مدل با هم بودنی طرفداری نمیکنم اما از نظر قانونی و سنتی چیزی عوض نشد که براش جشن گرقتین ویا تازه دربارش فکر کردی و یا با گفتنش به پدرت اونو خوشحال کردی.

  8. ر- ک می‌گوید:

    خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی برات خوشحال شدم دانشمند جان، از ته دلم آرزو میکنم تا آخر عمر با هم خوشبخت باشید

  9. ناشناس می‌گوید:

    Kheili kheili az khoondane in post hale khobbi be ma dast dad. Tabrike faravan!

  10. m می‌گوید:

    Kheili kheili az khoondane in post hale khoobi be ma dast dad. Tabrike faravan!

  11. London from London می‌گوید:

    عجب پارتنر زرنگی داری حتی حاضر نشده باهات قانونی ثبت کنه؟
    من با همسرم یه سال زندگی کردیم بعد احساس کردیم آبمون تو یه جوب میره و من از اونجائی که عاشقشم ازدواجمونو هم تو لندن هم تو تهران ثبتش کردم

    فکر میکنم این واسه همه پسرا مصداق داره جز پسری که هنوز مطمئن نیستن

    • ر- ک می‌گوید:

      چه جالبه همه رو با مورد خودتون میسنجید!
      همیشه پسرا خواهان ثبت نکردن نیستن، بعضی وقتام دخترا چنین چیزیو میخوان جانم، بعضی وقتام هر دو، اونم در حالی که عاشق همن

      • دانشمند می‌گوید:

        والله آره. یکم سخت و شاید نا ممکنه که بشه مردم رو راضی کرد من اصرار دارم عقد نکنم !!

      • London from London می‌گوید:

        من بستنی نمیخورم چون بستنی دوست ندارم
        من بستنی دوست ندارم چون هیچ کی بهم تعارف نکرده

        (وگر نه من عاشق بستنیم چون تا حالا ٥ تا پست در مورد بستنی و لذت خوردنش نوشتم )

  12. samirah می‌گوید:

    kheili khob bod, bishtar az 1 bar khondam

  13. زهرا می‌گوید:

    مباااارکه مبااارکه خیلی مبارکه ، ایشلا خوشبخت شین کنار هم و هر روز بیستر همو دوست داشته باشین
    عکس هم میشه بذاری …؟ :دی

  14. ترانه می‌گوید:

    خیلی‌ خیلی‌ به هردوتون تبریک میگم، همیشه دلتون شاد و لبت خندون باشه در کنار هم. مرسی‌ از اینکه ما رو بردی تو حال و هوای جشن زیباتون. خوشحالم که بهتون خوش گذشته.

  15. ناشناس می‌گوید:

    اجازه بزرگتر‌ها رو خوب اومدی 🙂

  16. ناشناس می‌گوید:

    خیلی عالی مینویسی..عاشقتم

  17. ناشناس می‌گوید:

    این وبلاگ تازه کاره، مال دوستمه..اینم دنبال کنین دوستان

  18. هویجوری می‌گوید:

    مبارک باشه 🙂

  19. یحیی می‌گوید:

    سلام دانشمند، چند سالی هست که وبلاگت رو میخونم و به علت اینکه تقریبا در موقعیتهای مشترکی مثل دکتری گرفتن در خارج از کشور و چیزهای دیگه نقاط مشترکی داشتیم همیشه نوع دیدگاهت برام جالب بوده . من معمولا قضاوت مثبت و منفی نسبت به دیگران ندارم و صرفا دلیل انجام کارهاشون و از اون جالبتز احساسشون نسبت به موضوعات مختلف برام جالب و مهم هست. نکته ای که توی این نوشتت نفهمیده و دوست دارم راجع به اون بیشتر بدونم گرفتن بچلر پارتی شب قبل از عروسیت بود. میدونی اینو نمی فهمم که ایا صرفا بخطر اینکه اینجا رسمه به نظرت بد نبود که داشته باشی یا …. . شاید واقعا دلیلی به توضیح نبینی ولی خوب به عنوان یک خواننده قدیمی اینجا بدم نمیومد سئوال کنم. راستی از اینکه دل پدرت و مادرت رو خوشحال کردی بهت تبریک میگم

    • دانشمند می‌گوید:

      پارتی شب قبل فقط واسه این بود که با دوست هامون دور هم جمع شیم و لذت ببریم و خاطره بسازیم. بسیار زیاد خوش گذشت. تقریبا به اندازه ی عروسی !

  20. فاطمه می‌گوید:

    سلام ، منم وبلاگت رو میخونم و اولین باره کامنت میزارم هم برای اینکه تبریک بگم …..هم اینکه دیشب اتفاقا به یادتون افتادم وبا خودم فکر میکردم دوست دارم در لباس عروس ببینمتون و امروز که سر زدم ماجرای مراسم عروسیتون رو خوندم 🙂

  21. مریم می‌گوید:

    من فکر نمیکنم که ر-ک برای من جواب نوشته باشه. به نظر جواب لندن از لندن رو داده. اما دانشمند جان شما که نوشتی حاصر نیستی عقد کنی پس عروسی برای چی گرفتی؟ جشنی برای عقد و ازدواج «نکردن»؟ فقط از روی کنجکاوی میپرسم شما که سنتها دوست نداری، لباس عروس و خیلی کارای دیگه که انجام دادین حتی همین جشن گرفتنه سنتی نیست؟ فکر میکنم اصرار پدرتون روی ازدواج رسمی بوده نه اینی که شما انجام دادین. من چون خیلی ساله میخونمت، میدونم اصراری به ازدواج و عقد و اینا نداری ولی آخه یه بار اومدی گفتی امیر خواستگاری کرده با حلقه توی تخت و باقی داستان و تو هم قبول کردی و دیدی میخوای دل باباتم شاد کنی و… یعنی این کاری که الان کردین چه فرقی با قبل کرده؟ فقط میخوام دیدگاهت رو بدونم چون برام مبهم بود، اونم از روی کنجکاوی وگرنه شما هر کاری که بکنی زندگیه خودته و درست و غلطی هم وجود نداره و من هیچ قضاوتی ندارم.

  22. جـانـان می‌گوید:

    آرزو میکنم سپید بخت بشی عروس خانوم ❤

  23. مهبد می‌گوید:

    اومدم ببینم بالاخره مراسمتون رو برگزار کردید یا نه. که خوشبختانه همه‌چیز به‌خوبی و خوشی و پر از خاطره‌ی شیرین برگزار شده 🙂 از ته قلبم تبریک می‌گم دانشمند جان. با خوندن این پست انگار منم توی جشن حاضر بودم. خیلی خوش گذشت 😉 امیدوارم همیشه با شادی و عشق در کنار هم زندگی کنید.

  24. رضا می‌گوید:

    دانشمند جان
    فکر نکنم پستی باشه که تو این سال ها نخونده باشم ازت
    تبریک میگم از ته دل برات خوشبختی و شادی آرزو میکنم
    با این پستت گریه کردم نمیدونم چرا ولی خیلی خوب بود از بهترین هات بود

  25. بین التعطیلین می‌گوید:

    مبارک باشه . «الف»ی که به «امیر» تبدیل شد . مبارک باشه .

  26. خسرو می‌گوید:

    از اونجایی که نمی تونستم از اینجا مستقیم توی وبلاگ خودم به اشتراکِ دوباره بذارمش با حفظ منبع اینکارو کردم .. راستی گوگل پلاست رو هم محدود کردی باز تر ش کن 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: