ثبت ایشان

دیروز سی و یک سالم تمام شد. یادمه تولد سی سالگی به شدت دپرس بودم. حتی بغض کرده بودم و آماده بودم که الم شنگه راه بندازم. به این مناسبت که پیر شده ام. به این دلیل که نمیشود آنچه گذشته را دوباره احیا کرد و به دست آورد. این یک اصل اساسی است. نمیشود خاطرات خوب را تکرار کرد. یک دور همی که خیلی خوش گذشت و خاطره اش همیشه مانده اگر سعی کنی دوباره تکرار کنی نمیشود. یا آن جمع دیگه دور هم نیست، یا یکی توی رابطه اش با آن یکی شاشیده و نمیشود زیر یک سقف جمع شان کرد، یا اصلا آدمها عوض شده اند، آن موضوع بحث و عرق و مزه ای که یک بار خیلی خوش گذشت دیگر مسئله شان نیست. مردم مسائل شان عوض میشود.

اینها مسائلی است که وقتی در ادمونتون توی هتل تنها مینشینم به ذهنم خطور میکند. به هر حال غمگین کننده است، آدم روز تولدش ماموریت برود ادمونتون، یکی از غمگین ترین شهرهای این بلاد، و هنوز در تابستان باشی و برف ببارد. این افکار به آدم قطعا مستولی میشود در این شرایط. به هر حال. بگذریم.

نمیدانم دقیقا تحت چه هدفی هفته ی پیش قبل از اینکه پدر مادرم برگردند ایران، الف گیر داد بیا عقد کنیم تا پدر مادرت هنوز اینجان. حالا که پارتی گرفتیم و عکس انداختیم و حتی سفره ی عقد داشتیم و یکی از دوستان مان ما را شریک زندگی اعلام کرد، کار درست اینه که عقد کنیم و پدر مادرت شاهدش باشند. خلاصه خودش برداشت به یک خانوم حجابی چادور چاغچوری که عقد میکرد زنگ زد آمار عقد اسلامی را گرفت. خیلی با خانوم مذکور حال نکرد و به یک آخوند ترتمیزتر در مسجد نور ونکوور زنگ زد و با حاج آقا هم صحبت کرد. خلاصه ی مشاهدات اش این بود که عقد اسلامی به درد کوفت هم نمیخورد و این عاقدهای قلابی فقط یک عقد نامه میدهند و در جایی ثبت اش نمیکنند و باید مدارک در پاکت کنیم بفرستیم حافظ منافع در واشنگتن و دردسرش زیاد است. من هم گفتم عزیزم، من را چه به عقد اسلامی. دست بردار. اصلا عقدی که باید با یک آخوند دکترا یا یک سلیطه ی اظلامی سر و کله بزنم، و الم شنگه کنم و بگویم پایش بنویسید حق خروج از کشور دارم و حق طلاق دارم و حق حضانت دارم و کذا و کذا به درد من نمیخورد. از پایه خراب است عقدی که این حقوق را باید درش مطالبه کرد و به زن داده نشده. خلاصه یک ور به علت دردسرش و یک ور به علت دلایل سانتیمانتالی من بیخیال عقد شدیم و من افتادم این در آن در، یک مامور دولتی کانادایی پیدا کنم که ازدواج ما را ثبت کانادایی کند. خانوم پیرزنی انگلیسی نمکینی اعلام کرد که شنبه راس ظهر یک ازدواج کنسلی دارد(!!) و وقتش برای یک ساعت باز است. اگر میخواهیم برویم، او ورد و جادوی دولتی را میخواند و ما را عقد دولتی میکند.

به هر حال، لباس پلوخوری پوشیدیم و رفتیم منزل طرف روز تعطیل.  طرف پیرزن مو سفید انگلیسی جالبی بود که یک ایوان پر از گل داشت با منظره ی رودخانه و چهل سال بود در تجارت عقد میبود. داشت باران می آمد، پرسید میخواهید روی ایوان بروید یا خیس میشوید؟ تصمیم گرفتیم برویم روی ایوان و خیس بشویم. او از روی کاغذ جملاتی که برای همه میخواند را خواند و پرسید که آیا در فقر و ثروت و سلامتی و بیماری کنار هم میمانیم تا مرگ ما را از هم سوا کند؟ من در تمام این قضایای عروسی هر و کر کردم و بهم خوش گذشت و در احساساتی ترین مواقع شب عروسی هم وقتی دوستانم و خانواده ام گوله گوله اشک میریختند ذره ای سانتی مانتال نشدم. اما وقتی مامور دولت پرسید آیا با امیر میمانی تا مرگ شما را از هم جدا کند، دهانم شروع کرد به لرزیدن. به خیلی از دلایل. از ابهت قولی که میدادم ضعف به من غالب شد. میدانستم که این مامور دولتی نمیرود درب خانه ی مردمی که در چهل سال اخیر عقد کرده و بپرسد آیا پای هم مانده اند. اما جدی بودن فضا به من هشدار داد این سوال، یک سوال جدی است و اگر نمیتوانم و مطمئن نیستم نباید لبخند بزنم و الکی بگویم بله.  لرزیدن دهانم شد گریه وقتی فکرکردم که نمیخواهم مرگ ما را از هم سوا کند. من دلم میخواهد همانطوری که دستهایم را امیر گرفته بود میتوانستم مطمئن باشم همه چیز برای همیشه است. مرگ در کار نیست. پایان در کار نیست. و شکوه گذشته را میشود دوباره ساخت.  بالاخره وقتی دیگر نمیتوانستم درست حرف بزنم و کلمات واورفته میامد از دهانم بیرون، خودم را جمع کردم و فکر کردم امیر هم این قول را به من همین الان داد، و این مرا بس. بالاخره جملات را تکرار کردم و عاقد دولتی ما را تحت قوانین استان بریتیش کلمبیا زن و شوهر اعلام کرد. این موقع بود که متوجه شدیم باران قطع شده. کاغذها را امضاء کردیم و بوم بم، کاری که سالها ازش پرهیز کرده بودم که هیچ دولت و دین و نظامی را در روابط خصوصی ام وارد نکنم انجام شد. ثبتش کردیم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
12 دیدگاه برای “ثبت ایشان
  1. سيب می‌گوید:

    ثبتش هم مبارك! ولي با پاراگراف اول خيلي حال كردم. زدي به هدف! متاسفانه وقتي تلاش ميكنه خاطرات قديم رو بازسازي كني خيلي تو ذوق ات ميخوره وقتي ميبيني آدم ها، فضاها، حس ها و رابطه ها تغيير كردند 😦 من خيلي تجربه اش كردم. وقتي بعد از مدت ها برميگردي كشورت و با شوق ميخواهي دوست هاي قديم رو جمع كني…

  2. wake می‌گوید:

    خب من فکر میکنم شاید به خاطر این که از سی سالگی رد شدی عقایدت هم تغییر کرده و ازدواج کردی. یا این که کلاً ما هستیم که آخرش برمیگردیم به همان سنت پدرانمان.

  3. سولماز می‌گوید:

    اول: عروس خانوم مبارکت باشه. بهت تبریک میگم. دوم: این ادمونتون خراب شده که قراره امشبم برف بیاد توش برای من خاطرات و دوستانی ساخت که جاهای دیگه نساخت. آب و هوا زیاد مهم نیست. مهم اینکه کجا دلت خوش باشه. شما هم چون اینجا تنها بودی بهت خوش نگذشت 🙂 سوم: خوشحالم که تو هم احساس من رو تو ثبت عقد ام تجربه کردی. من تو ایران ثبتش کردم اما کسی که ثبتش کرد واسه ما عربی بلغور نکرد. ما دو تا رو واستاند رو به روی هم و جملات فارسی رو گفت تکرار کنید که همین قول گرفتن تا پای مرگ بود. آقا داماد شروع کرد گریه کردن و تکرار کردن. دیگه ببین من چجوری بعدش تکرار کردم! گوله گوله اشک میریختم! چقدر خوب میشود اگر همه موقع ازدواجشون بفهمن که چه قولهای داران به هم میدان. قولهای که قبلا تو دلت بود و اون لحظه جلو همه باید بلند اداشون کنی 🙂

  4. farzaneh می‌گوید:

    فكر مي كنم بد نباشه ازدواج اسلامي رو هم انجام بدي چون برادر من در تورنتو اين كار را انجام نداد و حلا كه بچه دار شده و مي خواد بچش رو بياره ايران نمي تونه بقول خودش دنگ و فنگش خيلي زياد شده

  5. mohsenarjmandi می‌گوید:

    هورا!!
    شاید فرقی به حال آدم نداشته باشه ولی همین که این لحظه ها تو زندگی آدم ثبت میشه لذت بخشه 🙂

  6. مهبد می‌گوید:

    تولدت ایشان هم مبارک.

  7. bahar می‌گوید:

    خوشم میاد نسل ما خوب داریم عقد اسلامی رو می‌پیچونیم. من و یکی از دوستام هم که تازه ازدواج کرده هم تا جایی که جا داره و مجبور نشیم اینکارو نمی‌کنیم. مگه آدم عقلش پاره‌سنگ بر می‌داره که آزادی خودش رو دو دستی تقدیم یکی دیگه بکنه، بعد ازش بخواد تورو خدا حق تحصیل و کار و کوفت و زهرمار بهم بده. تازه این حقوقی هست که ما ازش خبر داریم. پس‌فردا چیزای جدید در میاد!

  8. London from London می‌گوید:

    شادباش میگم
    من حرفم رو تو پست قبلی نوشته بوده, پس گرفتم

    به پای هم پیر شین

  9. هویجوری می‌گوید:

    🙂 «النکّاح سنتي…. قَبِلتُ» 🙂

  10. مریم می‌گوید:

    دانشمند جان بازم مبارکه. با فرزانه موافقم. چون قبلا نوشتی تصمیم داری بچه دار بشی این داستان بچه بعدا دردسر میشه برا سفر به ایران. ببین بچه اگه بخواد پاس و تابعیت ایرانی داشته باشه باید برین سفارت و درخواست بدین و میدونی که به بچه ای که حاصل ازدواج شرعی نباشه گیر میدن و ممکنه فقط اسم تو به عنوان مادر تو شناسنامه اش بیاد و اسم پدرش نیاد و… حالا اگه براتون مهم نباشه و اصلا نخواین بچه شناسنامه و پاسپورت ایرانی داشته باشه برای اینکه بتونین همراهتون باشه توی سفر به ایران باید براش ویزا بگیرین یعنی باز باید بری سفارت ایران و ثابت کنی که بچه تو هست و باز اونوقت امیر نمیتونه با بچه تنهایی بره ایران چون اسمش به عنوان پدر ثبت نشده و داستان همینطور پیچیده میشه. اگه هم فعلا قصد بچه درا شدن ندارین و میخواین بذارین وقتی بچه ایی در کار بود عقد ایرانی بکنین من واقعا نمیدونم سیستم اداری و برخوردشون با بچه ای که قبل از عروسی مامان باباش دنیا اومده چیه. خلاصه دنگ و فنگش زیاده.من نمیخوام با این حرفها تشویقت کنم کاری انجام بدی که دوست نداری فقط میخواستم از دردسرهای قضیه بچه و سفر به ایران برات بگم. اینم آخرش بگم تا یادم نرفته که اگه زمانی بچه ای داشتین و خواستین پاسپورت ایرانی براش بگیرین حتما پاس جدا براش بگیرن و نه اینکه فقط به عنوان همراه تو پاس مامان یا باباش باشه. جون پاس بچه که جدا و مستقل باشه میتونه با هر کدوم از والدینش بدون اون یکی بره ایران و یا از ایران خارج بشه (یه وقت ممکنه پیش بیاد که هر سه با هم نتونین سفر کنین) ولی اگه اسمش فقط به عنوان همراه تو پاس یکی از والدین باشه و پاسپورت مستقل نداشته باشه نمیوتنه بدون اون کسی که اسمش تو پاسش هست سفر کنه و یا فقط به همراه اون یکی والدش باشه و حتما باید با کسی که اسمش توی پاسش هست باشه.

  11. مصطفا می‌گوید:

    داستان خوبی بود. ظاهرا به قصد قصه بودن نوشته نشده است. اما داستان خوبی از کار درآمده فقط کاش از این واژه‌ی جعلی «درب» استفاده نمی‌کردی که ناگهان مانند پتک زده وسط متنی سلیس وارد شده است. نمی‌توانم از داستان فاصله بگیرم و تبریک بگویم اما به هر حال تبریک می‌گویم هم برای این واقعه فرخنده هم برای این داستان خوب.

  12. فلانی می‌گوید:

    فکر کنم نوشته هات از دانشمند بودن باحالتر باشه .ارزوی توفیق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: