در لوس آنجلس

شرکت فعلی برای چهار هفته ی آینده مرا با کار بمباران میکند تا از آخرین فرصتها برای بیگاری کشیدن هم استفاده کرده باشند. توافق کردم که به جای دو هفته پنج هفته بمانم و یک پروژه در لوس آنجلس انجام بدهم برایشان. هیجان زده بودم لوس آنجلس را ببینم. هواپیما در تاریکی به لوس آنجلس رسید. شهر از بالا دیدنی بود. چه قدر بزرگ است این شهر. چه قدر پت و پهن و چه قدر قد ساختمانهایش کوتاه است. فقط آن هسته ی مرکز شهرش برجهای بلند دارد. بقیه شهر همه چیز  حداکثر سه طبقه است. از بالا میشد شاه راه های بزرگ پر از ماشین را دید. بزرگراه ها مثل رگهای پرخون می مانست. ترافیک را میشد از توی هواپیما حتی دید. چه جای شلوغی.
همیشه از آمریکا رفتن متنفر بودم. با پاسپورت ایرانی به صورت تاریخی مثل یک تکه پشکل گرم تازه برخورد میکنند. یکی دو سالی است که اخلاقشان دم مرز با پاسپورت ایرانی معتدل تر شده. اینبار پاسپورت کانادایی ام را با افتخار در دست میفشردم. اما باز هم ویزا لازم داشتم. لب  مرز باید ویزای کار موقت میگرفتم. نشاندن مرا توی اون اتاق مخوف چکهای امنیتی و انگشت نگاری. آنجا برای من سالها اتاق وحشت بود. اینبار هم با اینکه پشت پاسپورت کانادایی ام قائم شده بودم همچنان اضطراب داشتم. بعد از اینکه نیم ساعتی مرا کاشتند تا سبز بشوم و آمد و شدهای متنوعی دیدم از قبیل پیرمردی که با چند دانه سیب دستگیر شده بود، بالاخره صدایم زدند برای مصاحبه ی ویزا. حواسم هنوز به پیرمرده و سیب هایش بود. ظاهرا نمیشود از مرز میوه و سبزی رد کرد. سیبهایش را ضبط کردند و راهی شد. در این میان طرف مدارک مرا چک کرد و سوال و جواب میکرد که شغلت چیست و مگر در کالیفرنیا خودمان لنگه ی تو را نداشتیم و مگر تو چه تحفه ای هستی که باید هر هفته بیایی و بروی و این کار را انجام بدهی. گفتم حضرت والا من خودم هم نمیدانم. مامورم و معذور. بالاخره تصمیم گرفت که ویزای کار موقت به من بدهد و قال قضیه را کند و مهر را زد. فکر نمیکردم اولین کاری که با پاسپورت خارجکی ام بکنم ویزا گرفتن باشد. اما ظاهرا ناف ایرانی ها را با عملیات ویزا گرفتن بریده اند و اگر ولشان کنی فقط میخواهند پاسپورتشان را با مهر گلگون کنند.
باری، لوس آنجلس تحفه ی خاصی نیست. بدون اتومبیل نمیشود حتی مستراح رفت. نمیتوانی زندگی ات را بر پایه پیاده رفتن سر کار و با دوچرخه این ور آنور رفتن بنا کنی. شاه راه های بزرگ و خانه های بزرگ و فاصله های دور و سیستم حمل و نقل عمومی افتضاح عقب مانده ی بدوی بهشت صنعت اتومبیل آمریکا را ساخته است. ظاهرا وقتی لوس آنجلس را میساختند صحبت مترو بوده اما لابی صنایع خودروسازی پروژه را منحل میکند و به جای سیستم حمل و نقل شهری فقط بزرگراه میسازند. نتیجه اش اینکه لوس آنجلس یک تونل بی انتهای ترافیک است.
هنوز خیلی جایی را ندیدم. پروژه ام سنگین است و مدیرم یک دیوانه ی به تمام معنا است که هر نیم ساعت یکبار یه خرده فرمایش جدید دارد و هر یک ساعت یکبار راپورت کامل فلان موضوع را میخواهد و اولین مشکلی که از هر دست نوشت من میگیرد غفلت من در گذاشتن نقطه ته جملات است. هر شب تا ده شب در هتلم به بیگاری ادامه میدهم. نمیفهمم چرا نمیشورم طرف را بگذارم کنار وقتی فقط چهار هفته ی دیگر اینجا هستم و به احتمال قریب به یقین این بابا را در عمر پربرکتم دیگر نخواهم دید.

باری . دیشب وقت کردم بروم بولوار هالیوود جایی که اسکار برگزار میشود را ببینم، با آن ستاره های کف خیابان برای ستاره های سینما. محشر غوغایی بود. یکمی گشتم تا همبازی بچگی هایم آمد دنبالم و در آن شلوغی بدون تکنولوژی موبایل و صرفا بر اساس اقبال بلند مرا یافت. پونزده سال ِ پیش از ایران رفتند. همسایه ی طبقه ی اول در ساختمان ما بودند. سه تا بچه داشتند و من با پسر دختر بزرگ ترشان هم سن و سال بودم و از وقتی یادم است همبازی بودیم. میشود گفت اولین دوستی که در زندگی داشتم دختر آنها بود. آنها یهودی بودند و آداب رسوم خودشان را داشتند. از بچگی مشاهده میکردم که شنبه ها دست به اجاق نمیزدند و چراغ روشن نمیکردند. مادرشان غذای بچه ها را می آورد میداد مادرم داغ میکرد و میداد به بچه ها. قاعدتا مایکروفر هم بعدها وارد لیست دست نزن ها شد. تاریخچه ام با دخترشان مثل یک داستان هزار ساله است. طولانی است. بکر است. هیچ سیاست ورزی و حسادت یا رقابت یا خدشه ای بین ما در آن دنیای کودکی نبود. تمام فرقهای آداب رسومی عجیب شان برایم قبول شده بود. انگار که اصلا زندگی یعنی که همسایه ی طبقه ی اول هر ساختمانی باید یهودی باشند و ما غذایشان را گرم کنیم و اگر بچه ای در مدرسه یا آشناهایمان این تجربه را نداشت غیر منطقی میبود.

بعد بزرگ شدیم. بیست بار توضیح داده ام، از نوجوانی ام چیز زیادی نفهمیدم. دائما داشتم به مدرسه، درس و کنکور فکر میکردم. دختر همسایه مان از همان اول مدلش این بود که برود شهریور دوباره امتحان بدهد و با بخت و اقبال تجدید ها را رد کند و قاعدتا راه مان سوا شد. وقتی که نوجوان بود پدرمادرش از طریق اتریش و پادرمیانی سازمان ملل رفتند آمریکا و در لوس آنجلس فرود آمدند. دیگر هم را ندیدیم. تنها خبری که داشتم این بود که دو سه سال بعد ازدواج کرد. و بعد دیگر هیچ. انگار شریان ارتباطی آن هم از نوع از گوشه کنار اخبار شنیدن ها قطع شد. تا چند سال پیش که در فیسبوک من را پیدا کرد و یکی دو باری پیغام پسغام دادیم. سه تا بچه داشت و جای پولداری لوس آنجلس زندگی میکردند. باز هم دیگر هیچ تا اینبار. از هتلم تا خانه شان یک ساعتی در ترافیک راه بود. تاکسی گرفتم رفتم تا هالیوود بولوار که جای قرارمان بود. توی شلوغی و جمعیت به هم برخوردیم. وای. یک زن بزرگ شده بود. مادر سه تا بچه. ده سال بود ازدواج کرده بود. به قول خودش درب و داغان شده بود. اما به نظر من خیلی زیبا و خانوم بود. چشمهایش ناز داشت. حرف زدنش اطوار داشت. منظورم توی سر اطوار زدن نیست. اداهایش دلنشین بود. دوست داشتم تماشایش کنم. انگار ته یک فیلم سینمایی طولانی که دوست داشتم را دارم تماشا میکنم. غش غش میخندید و تعریف میکرد که نه درسی خوانده نه دوست دارد کار کند. کارگر دارد هر روز هفته و شوهرش بچه ها را رفت و روب میکند. میخندید و میگفت این شوهرم تا مرا دید آن موقعا یقه ی من رو گرفت نگذاشت درس بخونم. منم که تنبل، زنش شم ! باز هم با غش غش و میگفت هیچی انگلیسی یاد نگرفته این سالها. نمیتوانست حتی با خیال راحت سفارش غذایش را به گارسون انگلیسی زبان بدهد. اما تا گارسون مکزیکی سراغمان آمد، زد کانال اسپانیایی و تند تند حرفهایش را زد. من چشمهایم و گوشهایم دوربین شده بود و با ولع میبلعید این مکالمه را.

بعد من را برداشت برد خانه اش که بچه هایش را ببینم. سخت بود باور اینکه آن سه تا بچه، آن دختر کوچک موفرفری و پسربچه های تخس، بچه های همبازی ام بودند. همانقدر شوکه ام کرد که تصور اینکه برادرم دو تا بچه دارد و از سر و کولش بالا میروند و به او میگویند بابا. مادرش را که دیدم گریه ام گرفت. رفته بودند خونه ی دخترشان دربست نشسته بودند منتظر من. خیلی ماچ و بغلم کردند. میگفتند باورشان نمیشود آن دختر کوچولوی آن موقعا باشم. صحنه ی سورئالی بود دیدن آدمهایی که یکهو پونزده سال پیش دیده ای و بعد دیگر ندیده ای و انگار افتاده ایم در یک جعبه ی بزرگ، جعبه را محکم تکان داده اند و همه چیز پخش و پلا شد، اما ما توانسته ایم باز هم در یک مکان و زمان دوباره هم را پیدا کنیم داخل آن جعبه ی حوادث روزگار. بعد پسر بزرگ شان آمد خانه ی خواهرش که مرا ببیند. او هم همبازی ام بود و خیلی کتک کاری میکردیم. بچه ی تخس و بی ادبی بود آن موقعا. مرد گنده ی بلندی شده بود که حقیقتا از دیدنم خوشحال شد. همه شان سراغ شوهرم را میگرفتند. در فرهنگ شان خیلی عجیب بود که من برای کارم شوهرم را میگذارم و میروم سفر کاری. انتظار شان این بود که یا همچین شغلی اختیار نکنم یا شوهر مرا همراهی کند در سفرها. قاعدتا با مردمان اینطوری حال نمیکنم، اما مثل بچگی هایم، همه چیزشان را قبول داشتم و برایم قابل قبول بود که خیلی نگران بودند من هنوز بچه ندارم و اینقدر درس خوانده ام و وقت هدر داده ام اما به تولید مثل نپرداخته ام. دیگر توضیح ندادم که کجای کارید، اطرافیانم به من غالبا گوشزد میکنند به محض اینکه حامله بشوم با من قطع رابطه خواهند کرد. توضیح اینکه من از چه فضایی میایم در هوای لوس آنجلس سخت بود.

دو هفته دیگر اینجا هستم. اما برنامه ی خاصی برای سرگرم کردن خودم ندارد. هر روز میشمارم چند بار دیگر باید در این هتل مغموم سر کنم و بین شرکت مشتری و هتل در آفتاب داغ پیاده بیایم و بروم. منتظرم برای پایان.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “در لوس آنجلس
  1. Sam می‌گوید:

    «انگار که اصلا زندگی یعنی که همسایه ی طبقه ی اول هر ساختمانی باید یهودی باشند» خب تو آپارتمانهای محله یوسف آباد تقریباً عادی بود. یادش بخیر!

  2. ناشناس می‌گوید:

    LA is actually not that bad. Check Westwood for some good Persian food I personally like Darya and Café Glace, Also, Villa Getty is amazingly nice and so is Getty museum. Try Beverly hills, Rodeo Drive, and Sunset Blvd. The latter specifically at night. I love the vibe of the city. It’s way livelier than Vancouver and so reminds me of Tehran.. !

  3. بهار می‌گوید:

    مدتها میخوندم این صفحه رو…نمیدونم شما هم حس این مدلی دارید…که بخونید ولی حوصله اعلام حضور کردن نداشته باشید…امروز اما…یجوری دلم گرفت…حس کردم دلم میخاست مثه شما زندگی کنم…نمیدونم چرا یکهویی با خوندن جملات شما حس کردم آزاد هستید…آزاد از همه تعلقات و مزخرفاتی که دست و پای منو اینجا بسته…..بهتون حسادت که نه….غبطه خوردم….

    • دانشمند می‌گوید:

      ای بابا… مادر جان. بهار خانوم. خبری نیست اونطوری که فکر میکنی. من الان پشت میزی هستم و کاری میکنم که میخوام روش استفراغ بزنم اینقدر لوسه !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: