تفصیلی در باب دستاورد

خیلی به این فکر میکنم که اگر تحت جو از ایران نرفته بودم و در آن شرکت سر تخت طاووس به آن کار حمالی با ساعتی سه و پانصد ادامه میدادم و از دانشگاه تهران انصراف نمیدادم و میماندم تا مدرکش را بگیرم چه میشد؟ الان کجا نشسته بودم اگر پذیرش برایم نمیامد یا اصلا خودم مدرک و دفتر دستک نمیفرستادم این کشور آن کشور که بروم؟ خیلی فکر میکنم که کجا بودم. شاید مادر دو تا بچه بودم؟ شاید ازدواج کرده بودم و طلاق گرفته بودم و دو بار زندگی عوض کرده بودم. شاید مشغول دلالی بودم؟ لابد هیچ وقت هم به آن هم کلاسی بسیار زیبایم چیزی نمیگفتم. نه سال پیش، وقتی فهمیدم شیش ماه دیگر میروم و از آن زندگی کنده میشوم و آن همکلاسی را ممکن است دیگرنبینم، دیدم چیزی برای از دست دادن یا خجالتی برای کشیدن ندارم.  به امیر گفتم از تو خوشم میاید. این عین جملاتی بود که گفتم. دقیقا یادم است اینها را در پیتزا پنتری میدان شعاع گفتم. گفتم آیا مجردی؟ و وقتی گفت فعلا بله، گفتم بلی یا خیر، من از تو خوشم میاید. مابین حرفها گفتم این پنج شنبه جمعه با برادرم و دوست دخترش و یک سری دوستهایشان میرویم شمال، میرویم نمارستاق کوهنوردی و چادر میزنیم. گفتم بیا با ما. گفت نه بابا، بیخیال. من با داداشت کجا بیام؟ خودش داشت میرفت با رفقایش نمک آبرود و میلی نداشت بیاید با داداش دختری که یک ترم تو دانشگاه دیده بود زیر یک چادر بخوابد. وقتی از شمال برگشتیم زنگ زد گفت دارد میرود مهمانی خدافظی یک دوستش که از کانادا آمده. پرسید آیا میروم با او؟ رفتم. بعدها گفت انتظار نداشت بیایم و حتی قصد نداشت از من بخواهد بیایم. همینطوری زنگ زده بود و تیری در تاریکی انداخته بود. آن شب on call  بودم که بروم بالا سر یک سوئیچ در مرکز مخابرات و مقنعه ام همراهم بود و نگران زنگ مدیرم بود. تا مدیرم بهم خبر داد که خودش میرود اگر لازم بشود و معافم کرد. آن شب برای اولین بار امیر مرا بوسید. گردنم را بوسید. و من اینطور نبود که بوسیده نشده باشم در زندگی. اما بوسیده شدن ناغافلی که ندیدم میاید به پشت گردن و گوش چپم بشیند، خاطره انگیز ترین بوسه ی زندگی ام است.

نیگاه میکنم که چه قدر زندگی رندم و الله بختگی است. اگر قرار نبود بروم، به امیر در پیتزا پنتری وقتی برای بار دوم داشتم با او غذا میخوردم، نمیگفتم از تو خوشم میاید. اصلا کلا هیچ وقت آن روز خردادی سال هشتاد و پنج  با امیر در آن رستوران زیرزمینی ساکت در یک نقطه جمع نمیشدیم. او هم هیچ وقت جلو نمیامد. او اینطور نیست که چیزی یا کسی چشمش را بگیرد و بیوفتد دنبالش. اینقدر ساده. آن بوسه هیچ وقت اتفاق نمیوفتاد.

یکی از رفقایم از من پرسید دستاورد در زندگی چیه؟ ما چی به دست آورده ایم؟ میگفت به نظرش رتبه ی کنکور و شریف رفتنش دستاورد می آمده، اما این روزها بعد از سالها، و بعد از مهاجرت، اینها دارد از دستاوردهایش محو میشود. (این اتفاق مبارکی است که شاید برای همه ی فارغ التحصیلان دبیرستان های باهوشان و دانشگاه های خاص بیوفتد و اسم مدرسه شان را از فضایل شخصیتی شان حذف کنند) حرفهایش من را فکری کرد. که با زندگی ام چه میکنم و چه کرده ام. کار چس فیلی دارم. در رشته ای دکترا گرفته ام که به نظرم مسخره میاید و اگر دوباره انتخاب کنم یا ادبیات و خبرنگاری میخوانم یا میروم روانشناسی میخوانم، نه علوم کامپیوتر و تکنولوژی و برنامه نویسی ! دوستانی دارم که هدفشان در زندگی این است که شرکت خودشان را بزنند و کار مفیدی در دنیا بکنند، یک عده شان استاد دانشگاه شده اند و واقعا محقق اند. من هیچ چیز خاصی نیستم، ولی انگار بازی تمام شده است، باختن بازی در دنبال کردن چیزی که واقعا دوست داشته ام را پذیرفته ام. قبول کرده ام که با زندگی ام کار خاصی نمیکنم و در دنیا اثر خاصی نمیگذارم. قرار نیست بگذارم. کارم قبض ها را میدهد و اثری که در دنیا میگذارم پولدار کردن رئیس بزرگم است. فکر میکنم اینطور میشود که آدمها بچه دار میشوند، و تمام نشدن های زندگی خودشان را لیست میکنند و بچه ای درست میکنند که تمام کارهایی که خودشان نکردند را بچه بکند.

این را میدانم که از ایده آل هایی که در سنین مختلف داشته ام خیلی فاصله گرفتم. وقتی خیلی جوان تر بودمم چپ گرا بودم. ذهنم نگران بی عدالتی های دنیا بود. افکار ایده آلیستی داشتم در مورد تقسیم برابر ثروت و برادری و برابری. جالب است در خیالهای شونزده سالگی ام ایده آلم این بود که رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی انقلابی ِ ایران باشم و ممکلت را تکان بدهم و رهبری ملت را به دست بگیرم. به همین بلاهت که عرض شد. بعد نظراتم معتدل تر شد و خیال پردازی ام شد که آقا جنبش سیاسی به درد نمیخورد و باید یک حرکت اجتماعی و فرهنگی عظیم در راه مبارزه با بیسوادی و جهل و اینها کرد. اینها مال وقتی بود که ذهنم هنوز وقت برای خیال پردازی داشت. وقتی وارد دنیای «واقعی!» شدم و این ور آن ور کار گرفتم و مالیات دادم و وزن زندگی به من فشار واقعی آورد باز هم معتدل تر شدم و خیالاتم به این محدود شد که وقتی بازنشست شدم و کارهایم را در این زندگی ام کردم، برمیگردم به زندگی ایرانم و مثلا مدرسه ای یا کتابخانه ای چیزی میزنم و خودم اداره اش میکنم. کار فعلی ام من را از یک چپ معتدل به یک راست واقعی تبدیل کرد. دیگر به تقسیم برابر ثروت اعتقاد ندارم و به نظرم چپهای دنیا در زندگی شان کار طاقت فرسای طولانی نکرده اند و مالیات سنگین روی حقوقی که برایش جون کنده اند، نداده اند تا بدانند دنیا جای مفت خوری و تقسیم عادلانه ی غنائم نیست. دنیا جای ناعادلانه ای است که دزدها و دغلها برنده های بزرگ اند و کارمندان سرشان کلاه بزرگ میرود و بیکارهای علافی که سوبسید دولتی میگیرند و از صبح تا شب در منزلی که دولت اجاره اش را میدهد علف میکشند هم چیزی از دزد کمتر نیستند اما خوش به حالشان. سابقا به مالیات اعتقاد داشتم. الان که هر بارمالیات بر در آمدم را چک میکنم به سوسیالیسم لعنت میفرستم. در این میان از امپریالیستم هم میترسم. میدانم حرص بشر ته ندارد.

در این میان کار فرهنگی و جنبش در ایران که بشود دستاورد من ته لیست قرار ندارد، کلا در لیست قرار ندارد. رویای بازنشستگی ام این است که در یک ساحل بعید در مکزیک یک ویلا بخرم و اقیانوس را تماشا کنم تا بمیرم. چون معنای خاصی در زندگی پیدا نکرده ام. تنها معنای زندگی این است که لذتش را ببری تا وقت هست، که لازمه اش این است که کمک کنی بقیه در اطرافت رنج نبرند. همکاری و برابری نسبی یک مقدارش لازم به نظر میاید که تعادل نسبی برقرار بشود که هر کس دنبال خوشی های خودخواهانه ی خودش به راحتی برود. دیگر کنار آمده ام با خودم که خودخواهم و -افسرده ام میکند اما- اعتقاد دارم بقیه ی عالم هم خودخواهند و صرفا خبر ندارند.

باری، بعضا احساس جرقه میکنم. که شاید من باید دنبال یک کاری را جدی بگیرم. دستاورد به دست بیاورم. اما لختی سکون دارم. پای تلویزیون و سریالهای سرگرم کننده با پیتزا در آغوش کسی که دستاوردم محسوب میشود جرقه را خاموش میکنم. هر شب. هر شب.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
21 دیدگاه برای “تفصیلی در باب دستاورد
  1. باران می‌گوید:

    فک کن یکی هر روز که از خواب پا می شه.درست لحظه ای که پا می شه به همه اینا فک می کنه.به همه اش …درست تو یه لحظه…..

  2. London from London می‌گوید:

    بعد از یک سال خوندن وبلاگت
    این یکی خیلی عالی بود

  3. ناشناس می‌گوید:

    داری به اقیانوس (حوض ؟) آرامش میانسالی وارد میشوی ، بیشتر ما میانسالان که در جوانی رویاهای سیاسی داشته ایم یا به واسطه رتبه های یک یا دو رقمی کنکور توهم مدیریت جهان برمان برداشته بودهمین پروسه را کمابیش گذرانده ایم . لاکن .. لاکن فقط آنهایی رسته اند که روراستی و توان نقد کردن خود را حفظ کرده اند . خیلی ممنون که به ما تنبلها یادآوری می کنی که بابا در مقیاس طولانی عمر زمین خاکی ما مثل بقیه مخلوقات بیشماری هستیم که خاک شده اند. با رویاهای بیشمار و غمهای بسیارشان .

  4. Sina می‌گوید:

    این ازون مباحث مورد علاقه منه ولی متاسفانه کامنت ها کمه این دفعه….
    یه چیزی که من از خوندن وبلاگت دوست دارم همین تشایه وضعیت فکری 5-6 سال قبلت با فعلیه منه
    چون من هنوز 25 سالم و من هم این روند جنبش سیاسی – رتبه تک رفمی – ویه پوزیشن خوب تو خارج رو طی کردم تا الان وهمون جور که آقای ناشناس(نمیدونم چرا فکر کردم آقاست) خیلی عالی بالاگفت منم سرمست دست آورد و اعتماد به نفس کاذب ناشی از اون همراه با کمی اختلال روانی نارسیسم هستم هنوز هم می خوام دنیا رو فتح کنم. راستش من تجربه شما رو ندارم و سرم به اون صورت به سنگ نخورده ولی کم کم نشانه های، بابا در این دنیا هیچ خبری نیست، داره درونم شگل میگیره….نمیدونم چقدر دیگه به پروسه این ور و اون ور پریدن و بیش از عرف کار کردن می خوام ادامه بدم تا به آرامش نسبی برسم….

  5. اردلان می‌گوید:

    خیلی ساله وبلاگت رو می خونم. همیشه احساس کردم به واسطه آشنتیی غیر مستقیمی که باهات دارم از عموی دندانپزشک و داروخونه سر خیابون ملک گرفته تا خیلی چیزای دیگه. اما پستت عالی ترینشون بود. توهم به جا گذاشتن اثر ماندگار تو دانش آموخته های دانشگاه تهران و علامه حلی و فرزانگان. هر چی که پیش میره درگیر روزمرگی میشه. این درس و رتبه و هوش و اطلاعات محو میشه و خودت رو وسط یه روزمرگی هر روزه پیدا می کنی. اوج هیجانت مسافرت و یه مهمونیه. همه ما این اگه ها تو زندگیمون زیاده. اگه ایران مونده بودی. اگه از ایران رفته بودم. اگه پیشنهاد نمی دادی. اگه پیشنهاد نمی دادم و …. آرامش رویای غریبی شده تو این ذهن بهم ریخته ی ما

  6. گ می‌گوید:

    چندشم شد
    خیلی چندشم شد
    مثل اینکه ال ای تاثیر خودش رو گذاشته

  7. ناشناس می‌گوید:

    هر پستت رو که می خونم می گم ین دیگه عالیه .

  8. shadi می‌گوید:

    سلام دانشمند جان-میدونم چیزی که میگم به این پستت بی ربطه ولی باور کن واسم جدیه-من باردار هستم و ایشالا چندماه دیگه مامان میشم-میدونی چی ذهنمو مشغول کرده؟اینکه من باید با اون بچه چطوری رفتار کنم و چه کارهایی انجام بدم واسش که درآینده موفق باشه-و راستش تو واسم نمونه یه ادم موفق و مستقل هستی -حس میکنم اگه بچه من هم مثل تو عاقل و مستقل باشه)واقعا به عنوان مامانش خیالم راحت خواهد بود و یه نفس راحت میکشم-لطفا یه پست بنویس راجع به رفتار بابا و مامانت و اینکه اونا چه رفتارایی داشتن که تو الان اینطور شدی-باور کن واسم خیلی مهمه-کوچکترین جزییات هم میتونه مفید باشه-دلم نمیخواد ادامه دهنده راه خانوادگی خودمون باشم

  9. داتشمنگــــ می‌گوید:

    😀 کارِت دراومد دانشمند جان
    راستی چی شد که تو اینطوری شدی ؟ 🙂
    سلامت باشی و نویسا

  10. Mary می‌گوید:

    اين ماجراي رهبري جهانو منم تو سيزده چهارده يالگي داشتم. الان هنوز برنامه مدرسه زدن تو نقاط محروم ايرانو دارم تو بازنشيتگي!!!

    راستي چه خوبه حداقل همسرت يه جور دستاورده، ديشب به كشف و شهودي رسيدم يع دفعه. ديدي اين پسرايي كه تو رابطه عشقي ناكامن و اون دختر باحاله و باهوشه كتاب خونه همرشتشون محلشون نمي ده! بعد ميرن يه دختر خيلي خانم و خانه دار خوشگل متوسط السواد ميگيرن، من همش به ديده تحقير به اينا نيگا مي كردم. ديشب فهميدم خودم مدل زنونشم. نشد كه با عشق ازدواج كنم. رفتم يه شوهر تر وتميز و سفارشي پيدا كردم.

  11. ّ می‌گوید:

    فکرش بگن؛ یه دیوونه که صبح باید ساعت 7 سر کار باشه و از 6 پابشه و فردا 2 تا جلسه با مشاور ترکیه ای داشته باشه که باید با نگاه زبون هم بفهمن و و و …………………و ساعت 3 بره یه شرکت دیگه و عصر هم یه شرکت دیگه قرار داره تا اینموقع شب نشسته آرشیو تو رو میخونه!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی هم قشنگ بود؛ اصلا هم دیوونه نیست

  12. ف می‌گوید:

    یکی از رفقایم از من پرسید دستاورد در زندگی چیه؟ ما چی به دست آورده ایم؟ میگفت به نظرش رتبه ی کنکور و شریف رفتنش دستاورد می آمده، اما این روزها بعد از سالها، و بعد از مهاجرت، اینها دارد از دستاوردهایش محو میشود. (این اتفاق مبارکی است که شاید برای همه ی فارغ التحصیلان دبیرستان های باهوشان و دانشگاه های خاص بیوفتد و اسم مدرسه شان را از فضایل شخصیتی شان حذف کنند)
    من این جملتون با ذکر منبع گذاشتم تو قیس بوکhttps://www.facebook.com/?ref=tn_tnmn

  13. مردی که آنجا نبود می‌گوید:

    کرگدن شدی.

  14. رضا می‌گوید:

    ذهنم در گیر هست…بیشتر بنویس..بیشتر بگو..تجربه هات تجربه های نابی هستن ولی بیا بگو چی میشه که این جوری میشه این ته داستان هممون هست یا نه

  15. sorena87 می‌گوید:

    سلام خواستم بگم که پست واقعا خوبی بود- خیلی خیلی همزاد پنداری کردم

    منم دارم به 30 نزدیک میشم و ازا ونجایی که همیشه با همه فرق داشتم و واقعا به معنای زندگی فکر کردم این پست برام خیلی لذت بخش بود

    منم فک میکنم باید تاثیرروی جهان بذارم و لااقل برای عمر خودم یه غلطی بکنم که تو تاریخ ثبت بشه

    حالا اینقدر بی انگیزه و خسته ام گاهی به ای نفک میکنم که همینکه بتونم عادی زندگی کنم خیلی هنر کردم و مشکلی ایجاد نکنم ، مثلا ورشکتگی یا رابطه ناموق و یا …..

    مشکل ما کسانی که به چیز های بزرگ فک می کنیم و همش فک می کنیم یه هدف والاتری برای این زندگی باید باشه اینه که تشنه و دلبستگی به علایق مردم عام نداریم

    مثلا دوستان من به شدت خودشون رو درگیر خریدن فلان گوشی یا ماشین یا… می کنند و من همیشه مخالف بودم احساس می کنم یکی از ازدواج کرد و بچه دار شد دیگه کارش تمومه و هیچ وقت و انرژی و پولی برای به سراجام رساندن آرمان خودش ندارد

    تلخی ماجرا اینه که هر چقدر جلوتر میرم ، می بینم منم مثل اونها دارم میشم و رویاهام رو فراموش کردم و دارم از ایده ال هام کوتاه میام

  16. leila می‌گوید:

    سلام،
    این پست شما در ادبیات آنلاین رادیو شهرزاد همخوان شده است.

    http://radioshahrzad.com/adabiate-online-tafsili-dar-babe-dastavard/

  17. غرور و تعصب می‌گوید:

    خیلی خوب نوشتی بسی لذت بردیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: