منو با خودت ببر

لب مرز پیاده مون کردن برای انگشت نگاری. مامور مرز آمریکا که با پاسپورتها و انگشت نگاری ور میرفت، با ما و به خصوص با رفیقم میلاسید و از اطلاعاتش راجع به ایران لاف میزد. زر زر میکرد و من جواب لاسها و مزه هایش را دوستانه میدادم که جان بکند و ما را بی دردسر راهی کند. بین چرندیاتی که میگفت در مورد یک فیلم ایرانی گفت که «گوگوش» با یک پسر خوشتیپ رو موتور فرار میکند. داشت همسفر را میگفت. اینرا وقتی در کنسرت گوگوش نشسته بودم و همسفرش را خواند یادم آمد. با مزه است، من در موقعیت های اضطرار و تشویش بعضا به الف میگویم، منو با خودت ببر. الف میپرسد کجا؟ میگویم هر جا که رفتی. و هیچ وقت دقت نکرده بودم دارم ترانه ای که همچین رسوب کرده در مغزم را پهن میکنم روی مکالمه های زندگی ام.
فکر کنم این را به طرز مکفی توضیح داده ام که خیلی دوستش دارم. خودش را، خود قبل از انقلاب جوانش را خیلی دوست دارم. ستاره بودنش را دوست دارم. حروم شدن جوانی اش در انقلاب یک طورهایی به محبوبتش اضافه میکند و میشود اسطوره. ولی چه اهمیتی دارد وقتی یک کشور دارد یکجا در انقلاب و جنگ و سقوط میسوزد، حالا یک ستاره اش هم یک گوشه محبوس بشود؟
تا حالا نرفته بودم کنسرتهای این مدلی. ابی و گوگوش و داریوش  و الباقی. نه فکر میکردم جالب باشد نه دلم میامد یکهو صد دلار بسلفم بابت چیزهای عامه پسند. پنداری فقط یک عده خواص از جمله شجریان و نامجو را لایق بلیط صد دلاری میدانستم. ولیکن این بار یک تیر و دو نشان بود و میشد هم ابی را دید هم گوگوش را. گوگوش که از در آمد از دیدنش خیلی احساساتی شدم. بابا حتی گریه ام گرفت. خزم اما باید بگویم که یک چشمم خیس شد. به سرعت هم یاد مادرم افتادم. او هم کورکورانه و مثل من خانوم گوگوش را میپرستد. همیشه میگه دوست داره ببینه گوگوش را و به او بگوید که دوستش دارد. من یادم هست وقتی ده دوازده ساله بودم شایعه بود که گوگوش بعضا در فلان استخر ظاهر میشود و بی سر و صدا و حاشیه میاید شنا میکند و میرود. و من در تمام استخرهای تهران امیدوار بودم ببینمش و بگویم هیچ غصه نخور. من دوران تو نبودم اما دوستت دارم. مادرم هم تو را دوست دارد و میرویم آرایشگاه مادرم به خانوم میگوید گوگوشی بزنید موهای بچه ام را.

البته واضح است که من هیچ وقت گوگوش را نه در استخر و نه در هیچ مکان دیگر ندیدم تا آن شب که روی صحنه برایمان میخواند. مثل ستاره ها.
ابی هم موجود دوست داشتنی همگان-پسندی است. آقایی که بغل ما نشسته بود برای آقا ابی خیلی سوت زد. همه ی ترانه ها را بلند نعره میزد و ما کنسرت را با صدای او شنیدیم. آقای بغل دستی خیلی کار نداشت آقامون ابی روی صحنه حالشان همچین میزان نبود. حال ظاهری شان معمولی بود، به جز شکم گرد و جلو آمده اش. اما اجراهای دو نفره اش با گوگوش را خراب میخواند. فکر میکنم یادش میرفت کجا را قرار است او بخواند، کجا را قرار است گوگوش بخواند و کجا را قرار است دو صدایی بخوانند. خیلی زیاد سوتی میداد. میکروفون را یادش میگرفت بالا بگیرد و مست به نظر می آمد. اما وقتی میخواند خودش بود. خم میشد کما فی السابق و صدا را از آن اعماق گلویش میکشید بیرون.
یادم است یک دوره ای بین شونزده تا هیژده سالگی با تمام قوا ابی گوش میدادم. برادرم یک فولدر بزرگ پر کنسرتهای ابی داشت. میرفتم توی اتاقش پای کامپیوتر با winamp ابی گوش میدادم. یک ترانه ای داشت که ابی قطع میکرد و مردم میخواندند وقتی دلگیری و تنها، تمام غربت دنیا… بعد ابی ادامه میداد، اما برمیگشت دوباره سر خط و صدا را میداد به جمعیت که جمعیت بخواند وقتی دلگیری و تنها… این رفت و برگشت هفت بار تکرار میشد و من در نوجوانی ام سعی میکردم آن سالن و مردم را تصور کنم که کی هستند که با ابی دارند همنوایی میکنند. آن هم در خارج. خیلی کول بود. خیلی. بعد نشسته بودم در کنسرتش و باز رسید به این ترانه و ابی میکروفن را میگرفت مردم بخوانند. یک دو سه باری رفت و برگشت و بیخیال شد. یعنی میدانید… باید بیست و اندی سال باشد ابی میرود روی صحنه یک تعداد ترانه ی مشخص نوستالژی بیدار کن مردم را هر شب میخواند. شب عید، شب کریسمس، شب سال نوی میلادی و شمسی و قمری. لابد خودش خیلی فرسوده و خسته است. ما هم باید خیلی فرسوده و خسته باشیم.
اما آقای بغل دستی مان شاداب و با انرژی نعره اش را میزد. روحیه ی جالبی داشت. کنسرتی که هشت شروع میشد را نزدیک نه و نیم رسید، از روی پای همه با زنش رد شدند تا رسیدند رو به روی من و الف. ما نشسته ایم سر جایمان و مشغول نوستالژ زدنیم. باسن گنده ی زن آقا در صورت الف و آقا با دو بانویی که بغل ما نشسته بودند یکی به دو میکرد که آنها اشتباهی جایشان نشسته اند. خانوم محترمی که اشتباه نشسته بود انکار میکرد و حاضر نبود بلند شود برود. زن آقای مذکور کمی از وضعیت ناراضی بود و سعی میکرد با من چشم در چشم نشود. لابد من نگاه دریده ی سنگینی دارم به خصوص وقتی زنی با باسن فربه اش جلوی دید همسرم را بسته. یکی به دو پنج دقیقه ای در جریان بود و خانوم چارچنگولی صندلی اشتباهی را چسبیده بود و ادعا میکرد بلیط اش را نمیتواند پیدا کند که نشان بدهد جا مال آنهاست و آقا بلیطش بیست بار با نور موبایلش نشان داد و با شماره صندلی خانوم مطابقت داد. خانوم با سنگینی و نفرت بالاخره بلند شد و صندلی را تحویل آقای بغل دستی داد. ما البته برای بقیه شب از این حادثه ضرر کردیم. طرف از بلندگوهای سالن بیشتر صدا کرد.
باری. خوب بود. خانوم گوگوش و آقامون ابی همانی هستید که فکر میکنید هستند. کارخانه های نوستالژی. گوگوش یه هاله ی تقدس دورش دارد به چشم من که البته یک مقدار دریده شد وقتی ورداشت مرغ سحر را خواند. قبلش پیش زمینه داد که از نوجوانی میخواسته یک ترانه ای را بخواند و نمیشده و حالا موقعیت و فرصتش پیش آمده. من میخواستم باور کنم این کار نمیکند. خودم را گول میزدم میگفتم لابد میخواهد یک ترانه ای از هایده را بخواند. اما الف زیر گوشم گفت لابد مرغ سحر را میخواهد بخواند. مرغ سحر انگار سرقفلی دارد. مال شجریان است. میدانم که نیست و ترانه صاحاب ندارد و هر کسی آزاد است بخواندش. اما انگار بهم برخورده باشد. انگار باید استاد باشی که به خودت اجازه بدهی بخوانی اش. تنظیم اجرای مرغ سحر گوگوش بد بود. پر سر صدا و شلوغ بود. هم ریدن در موسیقی اش بود هم در ترانه. خلاصه همین. دوستش دارم گوگوش را. اما مرغ سحر خواندن کار او نیست قدر مسلم. دست به دست کنید بهش حالی کنید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “منو با خودت ببر
  1. نسیم می‌گوید:

    حالا اگه کنسرت تنهایی گوگوش رو بری یه چیز دیگه است. یعنی خیلی حرفه ای خیلی تمیز خیلی تنظیم مرتب.
    ابی اما خیلی دوست داشتنیه. خیلی به مردم حال می ده. کنسرت تنهایی اونم خوب بود خیلی.
    اما این دو صدایی ویدیو هایی که ازشون دیدم خیلی بد تنظیم شده و نه صدای ابی خوب می یاد نه گوگوش.
    الغرض اگه شد کنسرت تنهایی گوگوش رو که عاشقشی برو خیلی بهتره. (البته وقتی شروع می کنه به جک گفتن گوشاتو بگیری بهتره :)))

  2. فیل خاکستری می‌گوید:

    سعیمو میکنم بهش بفهمونم که عمه گوگوش مرغ سحر کار تو نیس

  3. ننوي كهنه می‌گوید:

    من هم گوگوش را خيلي دوست دارم. اما مرغ سحر خواندن گوگوش و سنتي خواندن ليلا فروهر مثل خوندن اومدم سر كوچتون، دم خونتون شجريان است! اسمايلي تعصب خركي روي شجريان

  4. ناشناس می‌گوید:

    آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که عام نبودن چقدر بهتون حال میده .

  5. سارا می‌گوید:

    د بنویس دیگه کجاییییییییییییییییی

  6. هویجوری می‌گوید:

    چشم…
    اولین فرصت که دیدمشون بهشون میگم که دیگه مرغ سحر نخونن 🙂

  7. man می‌گوید:

    یکی از اشکال های بزرگ کنسرت های ایرانی سر و صدا کردن و هم آوایی کردن ما تماشاچی هاست.بیایید اینم دست به دست کنیم تا بتونیم فرهنگ کنسرت رفتنمون رو درست کنیم.

    دانشمند جون شما یه پست دیگه هم در ارتباط با کنسرت شجریان و سروصدای مردم داشتی که اشاره به همین «بی فرهنگی» داشت. مرسی که این نکته ها رو مینویسی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: