زخمهای نامرئی

میگویند درد خواستن کسی که تو را نمیخواهد (یا جور نمیشود) مثل درد فیزیکی میماند. آنجایی از مغز را میگیرد میفشارد که یک زخم واقعی با خون واقعی میفشارد. این را «x» تعریف میکرد. انگار در شکمش لگد زده اند به خودش میپیچید. روی نیمکت نشسته بودیم و هوا داشت تاریک میشد. تابستان هم داشت تمام میشد. و انگار همان موقع یک دوران زندگی مان هم داشت گذر میکرد. «x»  هیچ وقت آنقدر صادقانه و پاکبازانه زندگی نکرده بود که آخر آن تابستان زندگی کرد. طرف را برد نشاند و به او گفت من از تو خوشم میاید. طرف گفت من همچین احساسی به تو ندارم. «x»  گفت میفهمم. بعد هم تمام شد.

روی آن نیمکت محزون آخر تابستانی، دست گذاشته بود روی زخم نامرئی اش و به من توضیح میداد آیا باور میکنی درد فیزیکی دارم؟ احساس گناه میکردم. من طی هفته های منتهی به آن اعتراف عاشقانه دائما به «x» تلقین میکردم که باید به طرف بگوید. توجیه میکردم که آدم وقتی سی سال دیگر به آن تابستان محزون نگاه میکند احتمالا درد بیشتری میکشد اگر کلا هیچ وقت قضیه را نگفته باشد و سعی ای نکرده باشد. اصولا حسرت در طی ایام با آدم بدتر میکند تا شکست. با همین منطق او رفته بود، به آب زده بود و خونین و مالین برگشته بود روی نیمکت. شونه هایش را بغل کرده بود و خودش را میفشرد.

 

«L» بیشتر اهل عمل بود. باید به او دائما میگفتم که ترمزش را بگیرد و همواره در حال اعتراف عاشقانه نباشد. «L»  طفلکی بود. میگفت طرف که رد میشود او رسما احساس میکند که پاهایش بدون اختیار میخواهند دنبال طرف بدوند. «L» دائما در مورد بوسیدن طرف و چشمهای قشنگش و دماغ عقابی اش و قد بلندش برایم وراجی میکرد. به «L»  میگفتم که اگر مرتب با آدمهای رندم بخوابد اینقدر شهوت زده در مورد طرف فکر نمیکند و میتواند اندکی منطق به خرج بدهد. «L»  البته هیچ وقت عاقل نبود. نهایتا به منتهای آرزویش رسید و در یک شب مستی که هیچ کس روی پاهایش به درستی نمی ایستاد موفق شد طرف را ببوسد. طبق توضیحاتش آنقدر خودش را به طرف فشرده بود و ادای مستی درآورده بود و خودش را در آغوش طرف رها کرده بود که بوسه به صورت طبیعی پیش آمده بود. طرف او را تا خانه رسانده بود اما بالا نیامده بود. «L»  بعد از آن حادثه ی بوسه، عقیده داشت که طرف هم عاشق اوست.

طرف البته از دوستان قدیمم بود و بعضا برایم از دختر بازی هایش میگفت. در یکی از وراجی های این در آن درش، برایم از کسی به نام «L»  گفت که سریش شده و ول نمی کند. میگفت چند بار به «L»  گفته که در دست از سرش بردارد و «L»  بیشتر خودش را میچسباند. میگفت یک مقدار دلش میسوزد و یک مقدار هم به عقل و شعور «L»  شک دارد و میترسد طرف آبروریزی راه بیاندازد.

«L» دو سال تمام در مورد طرف رویابافی کرد، اشک ریخت، جیغ کشید، بوسه های به زوری گرفت، «سریش» بازی درآورد و نهایتا طرف به او گفت که دوست دختر دارد و بهتر است «L»  دست بردارد. «L» دست برداشت. اما من میدیدم از جای زخمش خون نامرئی میاید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
14 دیدگاه برای “زخمهای نامرئی
  1. Mohammad Zakerzadeh می‌گوید:

    بگم عالیبود خییلی کلیشه به نظر میاد اما عالی بود 🙂

  2. نگار می‌گوید:

    درد خیلی بدیه من تجربشو داشته ام …

  3. محسن می‌گوید:

    سلام؛ اگه دقت کرده باشی تعداد کسانی که می خوان مو اهدا کنن زیاده، یکش هم خود من ، من 35 سالمه و موهام 50 سانت هست. و در ایران زندگی می کنم . پس اگه براتون زخمتی نیست شما یشین مایه خیر. لطفا مراحل انجام اینکار رو به ریز برای کسای که میخوان شرح بدین و قضیه رو روشن کنین.راستی من یکی فقط فارسی بلدم ممنونم از لطفتون – محسن از ایران
    من منتظر جواب این کامنت واسه اهدای مو هستم ممنون میشم ج بدید زودتر

    • دانشمند می‌گوید:

      قربان ببخشید. بنده نمیدونم در ایران باید مو رو به کجا فرستاد.
      در کانادا انجمن سرطان کانادا با شامپوی پنتین یک همکاری میکنه. شامپو پنتین مو ها رو از مردم جمع میکنه، داخل بسته های آکبندشده ی حباب دار پستی. مو باید حداقل نه اینچ باشه، رنگ نشده باشه، کمتر از ده درصدش سفید باشه، هیچ پروسه ی شیمیایی روی مو انجام نشده باشه مثلا صاف یا فر نشده باشه، مش نشده باشه، رنگ نشده باشه، و غیره.
      در ایران کاری که میشه کرد اینه که با محک تماس گرفت، پرسید آیا برای بچه هایی که شیمی درمانی میکنند کلاه گیس میگیرند و اگر میگیرند از کجا. اونوقت با جایی که کلاه گیس رو میسازه همکاری کرد و مو براشون فرستاد.
      http://www.cancer.ca/en/get-involved/support-us/donate-your-hair/?region=on

  4. فرزاد می‌گوید:

    پسندیدم آدم حداقل باید یک بار بگه نباید با ترس از شکست زندگی کرد.

  5. باران می‌گوید:

    نه نباید بگه

  6. هویجوری می‌گوید:

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم رنج درون… 😦

  7. ناشناس می‌گوید:

    update kon! :asabani

  8. ریما می‌گوید:

    شاعر در باب احوالات آن روزهای y، دوست نامرد x، میفرماید:

    And I’d sing a song, that’d be just ours
    But I sang ’em all to another heart
    And I wanna cry I wanna learn to love
    But all my tears have been used up
    On another love, another love
    All my tears have been used up

    برای شنیدن صدای این شاعر جوان میتوانید اینجا را انگشت بزنید:

  9. غرور و تعصب می‌گوید:

    خخخخخخخخخخخخ
    خیلی باحال بود ممل اقا ها زیاد نیستن ولی هستن
    و اینکه چاخان هاشون بهشون القا شده بعضی وقتا

  10. انجمن ارواح سرگردان می‌گوید:

    ی رِفیق داریم ، لامصب روزی دوبار زخم جدید میزنه ، ولی سنگ پا قزوین جاودانس

  11. ناشناس می‌گوید:

    good

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: