ممل آقا

جوراب های ممل آقا نازک طور بود. یعنی مثل جوراب خانومها که نازک است و پنجه و انگشت پایشان با یک سایه ی تیره دیده میشود، جورابهایش نازک بود. جوراب نازک مردانه انگار مد دهه ی هزار و نهصد و شصت میلادی بوده و شما پای هر پدرخوانده ی مافیا را که در آن دوران از کفش در میاوردی، جوراب نازک شیشه ای پایش بوده. ممل آقا این رسم را از پنجاه سال پیش نگه داشته بود، کفشهای نک تیز چرمی قدیمی اش دون دون داشت نوک پنجه شان، جورابهای رنگی توری اش را میپوشید و کت شلوارهای گشاد قدیمی و جیب درشتش و پیرهن مردانه های سفید نازکش ترکیب هزار و نهصد و شصتش را (در دهه ی نود میلادی البته) کامل میکرد.

ممل آقا در گذشته شان فریز شده بود. زمان شاه در یک مدرسه ی فارسی در عراق معلم چی بود نمیدانم، اما همین، صرفا که در عراق میتوانستند خدم و حشم داشته باشند به ممل آقا یک احساس خاصی میداد. او تصویر عجیبی از خودش داشت لابد. احساس میکرد زندگی ِ پرمجرایی متفاوتی داشته و دنیا را دیده. در حالیکه پیرمرد ریقونه ی بسیار بدلباسی بود که از کربلا آن ور تر تشریف نبرده بود. ممل آقا اهل چاخان کردن بود. میامد مینشست وسط صحن مهمانی، داستانهای شاخ دار تعریف میکرد. داستانهایش دور و بر مهمانی هایش با سفیر ایران در عراق و درباری هایی که با جت شخصی شان در خود مهمانی فرود می امدند بود. شخصا با یک جاسوس آمریکایی در عراق رفیق گرمابه و گلستان بوده، در حالیکه بعید میدانیم میتوانست راه مستراح را به انگلیسی از کسی سوال کند. من در همان سن کم میفهمیدم که این داستانها بعید است واقعی باشند. از زمان شاه و آن بساط های ممل آقا یک بیست سالی گذشته بود و «شکوهی» که موقعی تجربه کرد بود، کم کم داشت صورت رویا پیدا میکرد، اما محتوای مزخرفاتی که ممل آقا تعریف میکردم همچنان حول حوادث شگفت آور زندگی شان در عراق چرخ میزد.

پدر من مرد بسیار ساکتی است. معمولا نظری در مورد مردم اطرافش ندارد. نه میگوید فلانی چه انسان نیکویی است، نه میگوید مرده شور برده چه مردیکه ی قالتاقی است. همین. هیچی نمیگوید. اما معمولا در راه خانه از منزل ممل آقا یا وقتی ممل پایش را از در خانه ی ما بیرون میگذاشت، پدرم مختصر میگفت، چه قدر این مرد لاف زیادی میزند. مادرم هم پوزخند میزد به ریش مملی و میگفت ممل چاخان.

ممل آقا تبلور فرهنگ دیر آمدن ایرانی بود. اگر میتوانست لابد لاف میزد کلاس دیر رفتن خانه ی دیگران را خودش بنا گذاشته. به ممل آقا میگفتیم شب ساعت شش منتظرتان هستیم نزدیک ده میامد. میگفتی هفت منتظرتان هستیم، ده میامد. میگفتیم هشت تشریف بیاورید شام، ده میامدند. اساسا کار نداشتند کی منتظرشان هستیم. دیر جلوس میکردند. مادرم از این اخلاق ممل آقا حرص میخورد. چایی اش بیست دفعه جوشیده و ماسیده میشد. میرفت دوباره میگذاشت. تا با اعقاب و اصحابش بیایند و بنشینند. پسرشان، نقل مجلس بود. ممل آقا از کرامات و افاضات پسرشان لاف زنی میکرد و مجلس حرافی اینطور شروع میشد، که قلی مان اینطور کرده و آن طور کرده و دارد دکترای کامپیوتر میگیرد در دانشگاه آزاد و دانشگاه آزاد رودهن دست از سرش برنمیدارد که بیا جان ابوی قهرمانت استاد ِ ما بشو. دخترشان تربیت بدنی میخواند. یکبار ممل آقا به مناسبت قبولی دخترشان در فوق لیسانس تربیت بدنی مهمانی ترتیب داده بود، و برای ما توضیح میداد که تربیت بدنی رشته ی بسیار تخصصی و پیچیده ایست و این بچه دارد آناتومی میخواند و درسهایشان کم از پزشکی ندارد. بعد ظاهرا چشمهای ما به اندازه ی کافی از حدقه به در نشده بود، چون به دخترشان امر کرد که برود کتابهای درسی دوره ی فوقش را بیاورد نشان بدهد. دخترشان یکمی ناز کرد و لوس کرد، اما بالاخره دختر همان پدر است، پاشد رفت با پنچ شش جلد کتاب قطور آمد در زمینه ی آناتومی و تغذیه و الباقی و ممل آقا با افتخار کتابها را وسط مجلس مهمانی دست به دست میکرد که مردم ببینند، قطر علم دخترشان کلفت است.

بعد یکبار خانه ی پدربزرگم بودیم و مادربزرگم چند وقتی بود که به رحمت خدا رفته بود و پدربزرگم تنها بود. آن شب ممل آقا خانه پدربزرگم دعوت بود و قرار بود عروس شان که تازه عروسی کرده بودند بیاید برای اولین بار خانه ی پدربزرگم که مثلا تا حدودی منسب پیر فامیل را به عهده داشت. مادرم چایی گذاشت و کمک کرد شیرینی میوه شست و کم کم غروب شد و طبق معمول ممل آقا نیامد که نیامد. مادرم گفت که ما دیگه کم کم بریم، و پدربزرگم معلوم بود که ناامید شده است که باید تنها در خانه تا ده شب بنشیند تا ممل آقا برسد. کمی غرغر کرد که این مردیکه هم که حالا حالاها پیدایش نمیشود و وقتی خوابم گرفت میاید و وقتی هم بیاید که نمیرود تا سه صبح میخواهد چاخان کند. مادرم هم گفت بابا جان، این ممل آقا فهم ندارد، میگویی پنج نمیگود خیر نمیتوانم، همان ده میاید. دوست نداری بنشینی تنها در خانه، پاشو با ما بیا خونه ی ما، شب هم بمان. پدربزرگم هم کودک درونش سریع به عمل افتاد و پیژامه و جوراب خوابش را کرد تو یک کیسه پلاستیک و شلوار بیرونش را پوشید و راه افتاد با من و مادرم آمد خانه مان. شب هم با پدرم تخته زدند و مادرم برایش کتلت سرخ کرد و سیر خورد و خوابید. بعد هم اینطور شد که ممل آقا کلا دیگر هیچ وقت نه با خانواده ی ما رفت و آمد کرد، نه با پدربزرگم. ظاهرا وقتی با عروس نقلشان و اصحاب و اعقابش میرسند و زنگ میزنند و کسی در را باز نمیکند، موبایل هم نبود آن موقعا که ته و تویش را در بیاورند، بسیار ناخشنود برمیگردند از ستارخان به پونک. فردایش زنگ میزنند از پدربزرگم بپرسند که دوست عزیز شما دیشب کجا بودید؟ پدربزرگم هم صاف میگوید بنده گفتم پنج بیاید، شما تا هشت و نیم تشریف نیاوردید من هم تصور کردم دیگه تشریف نمیاورید. ممل آقا هم آمپرش میپرد و خلاصه ایگوی دو تا پیرمرد ایرانی پنجاه سال پیش خوب میخورد تو هم و ممل آقا یک مدتی در فامیل در مجالس مختلف به پدربزرگ و مادرم فحش میداد که به عروس ما توهین کردند، به ما بی احترامی کردند، و پدربزرگم هم میگفت خوب کردم. اینطوری شد که ما دیگر با ممل آقا رفت و آمد نکردیم و تا سه صبح برایمان چاخان نکرد دیگر.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “ممل آقا
  1. farzaneh می‌گوید:

    حالا چي شد ياد ممل اقا افتادي؟

  2. نازنین می‌گوید:

    دلم خنک شد:دی

  3. هویجوری می‌گوید:

    مملی به مهمونی نمیرفت وقتی میرفت 10 شب به بعد میرفت 🙂

  4. مهتاب می‌گوید:

    سلام
    مدتهاست نوشته هاتون رو میخونم زیبا مینو یسید من شما رو به وبلاگم اضافه کردم در صورت تمایل شما هم وبلاگ منوبه عنوان شعر نو زیبا اضافه کنید

  5. مرجان می‌گوید:

    چقدر از این ممل آقا ها تو همه فامیل ها وجود داشت و جالب اینکه همه هم یه جورایی هواشون رو داشتند و ضایع شون نمی کردند

  6. ساقی می‌گوید:

    خیلی خوب بود. از تک تک توصیفها لذت بردم. ایرانی و نوستالژی. خلاقانه می نویسید.
    شخصیت ممل آقا استریوتایپ مرد بازاری حجره دار آبگوشت خور ایرانیه. احتمالا کچل هم هست و تسبیح ترجیحا گرون قیمت -همیشه بین انگشتاش میگرده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: