دور از اجتماع نژادپرست

یک ماه قبل از باز شدنش روی شیشه هایش تبلیغ بود که به زودی در این مکان داروخانه ی شیما* با ارائه ی خدمات دارویی و  آبمیوه گیری آغاز به کار میکند. ما هم هر روز رد میشدیم و با الف بررسی میکردیم که آیا ایرانی اند که اسم داروخانه شیما است؟ بعد از مدتها انتظار و تبلیغات، یک روز رد شدیم دیدیم درش را ربانهای قرمز زده اند و گشایش داروخانه را جشن گرفته اند. داروخانهه مدل داروخانه های زنجیره ای اجنبی ها نیست که یک داروخانه ی خیلی فسقلی وسط یک فروشگاه بزرگ باشد، و از کاندوم تا آبمیوه گیری، جوراب سه ربع، و تلویزیون هفتاد و هشت اینج تویش بفروشند. داروخانه ها حتی پستخانه، سوپر و کارگزار بیمه هم دارند. ما حتی کاغذ مجوز ازدواج مان را از داروخانه ی «لندن» سر خیابان گرنویل تهیه کردیم. اما این داروخانه ی شیما یک اتاق بیست متری کوچک بسیار تمیز و سفید است که فقط داروخانه است و کنارش یک آبمیوه گیری کوچولو هم زده اند. اساسا خریدار کانادایی ِ این نسل لابد در زندگی اش داروخانه ی این مدلی ندیده و تعجب میکند که مغازه ای وجود داشته باشد که صرفا نسخه میپیچد و دست در بیزینس تلویزیون و بیمه و عکاسی و لوازم آرایش ندارد.

من اصولا در کوک ِ داروخانه ها هستم. قسمت عظمایی از کودکی ام در داروخانه ی آغا جانم در اراک صرف گشتن بین قفسه ی داروها، دخل و بساط چایی آن پشت گذشت. عمو ایرجم، خدا بیامرزتش، قسمت مشتری مداری داروخانه را میچرخاند. آغا جانم، خدا بیامرزتش، پشت دخل مینشست، آن یکی عمویم دکتر داروساز بود و امضای نمیدانم چیه داروخانه را داشت و هر کدام از بچه های فامیل که بیکار بود یک گوشه ی داروخانه، تحت نام مستعار دراگ استور، خرت و پرتی میفروخت. تنها فروختن کاندوم ماجرای مضحکی بود در آن کارزار. بچه مچه ها نمیدانستند عمو ایرج ام آن لاستیکهای مقدس کنترل جمعیت را کجا پنهان میکند، و مناسک اش این بود که مرد سیبیل گنده ی تنومندی از در میامد، با عمو ایرجم چاق سلامتی مفصلی میکرد، بعد مکالمه پچ پچ ناک میشد، بعد عمویم میرفت آن پشت با یک کیسه پلاستیک مشکی برمیگشت و یک دویست تومانی از آقای مذکور میگرفت و طرف با آن هیکل گنده اش، خجالت زده و شرمگین دولا دولا میرفت. من که در عالم بچگی که نمیدانستم چی گذشته، خیال میکردم لابد عمویم یک تجارت تریاک هم برای خودش کنار تجات دواخانه دارد. چون خاطرم است مادرم میگفت که زمان شاه دواخانه ی آغاجان سهمیه تریاک میگرفته و ملت میآمدند تریاک خریداری میکردند به عنوان مسکن و میرفتند می زده اند به بدن. خلاصه در عوالم بچگی سهمیه تریاک سی سال پیش را یک طوری به آن کیسه های سیاه مشکوک ربط داده بودم. تا اینکه یکی از پسر عموهایم – بعله همیشه یک پسرعموی تخس وجود دارد در داستان- توضیح داد که خیر، عمو کاپوت میفروشد، که من را گیج تر کرد، و تا مدتها من از صحنه ی سکس کاپوت سفید پراید مان را تصور میکردم.

باری، اینطور است که من داروخانه را یک تجارت خانوادگی میبینم و متصورم که اگر روزی بیزینسی دایر کردم باید ادامه ی راه آغا جان خدابیامرزم باشد. این است که در کم و کیف این داروخانه ی شیما دقیق میشوم. ما هر روز از جلوی این داروخانه جدید رد میشویم میرویم سر کار. بیچاره، بر عکس دواخانه ی آغا جانم که کل اراک را دارو میداد، این داروخانه ی بیچاره ی شیما، همیشه خالی است. ما تا به حال مشتری در این مغازه ندیده ایم. نه کسی آبمیوه میخرد، نه نسخه میاورد. ما هر روز بررسی میکنیم که با این اوضاع اتیوپی در زمینه ی مشتری، این داروخانه ی شیما کی ورشکست میشود. جایش بد نیست، میان یک عالمه ساختماهای مسکونی بلند شیک و پیک سبز شده، و باید حداقل پیرزنهایی که در برج بالای داروخانه ی شیما زندگی میکنند نسخه هایشان را ببرند آنجا.

خانوم دکتر داروساز شیما یک خانوم ایرونی حجابی است. از این حجابهایی سفت و سخت که ریشه های موهایش را هم پوشانده و گره روسری اش خفن محکم است. خانوم دکتر حجابی همیشه پشت میزش جدی و  آماده ی مراجع نشسته و اخمهایش هم در هم است، مبادا دل با ایمانی را بلرزاند. اما کسی نیست که دلش بلرزد. هیچ وقت کسی نیست. بعد از ظهرها هم موقع برگشت داخلش را سرکی میکشم. باز هم کسی نیست. یک روز دیگر الف طاقت نیاورد. پرسید که تو هم فکر میکنی کسی اینجا نمیره چون خانومه حجابیه؟ گفتم آره. به نظر من تو این محله، به خصوص در این محله که همه خیلی مامانی و ناز هستند، کسی دارویش، به خصوص دارویش را از یک زن محجبه ی «مشکوک به تروریسم بین الملل»** نمیخرد. هم ایرانی ها ازش فراری اند هم کانادایی هایی که اسلام ستیز و غریبه ترس باشند. جماعت ایرانی مهاجر هم طی فرآیند تبدیل شدن به پرشین، یک طورهای حجاب ستیزتر از اقوام دیگر شده اند و هر آنچه میهن ازلامی عزیز را یادآوری کند را پس میزنند.

الف میگفت باید یک دختر خوشگل با دامنی کوتاه و بلوزی با یقه های باز آنجا بگذارند، آن وقت تمام پیرپاتالهای محله قرصهای حافظه و پروستات شان را از شیما تهیه میکنند. باید برای پیرزنها یک پسر جوان شیش پک بگذارد که آبمیوه بگیرد و طی چلاندن نارنگی با پیرزنها طوری لاس بزند که پیرزنها یاد چلاندن چیز دیگری بیوفتند، و خانوم دکتر هم آن پشت دور از اجتماع نژادپرست پولها را بشمارد. شاید فردا بروم اینها را با خانوم دکتر در میان بگذارم. خدا را چه دیدی، شاید اینطور، بار دیگر، وارد بیزینس دواخانه شدم.

 

* البته که اسم داروخانه شیما نیست و برای مراعات شئون اخلاقی از اسم مستعار استفاده گردیده.

** البته که منظور حقیقی بنده این نیست که خانوم دکتر داروساز مشکوک هستند. اینجانب سعی دارم از دید یک نژادپرست اسلام ستیز خانوم دکتر را توصیف کنم. وگرنه ایشان لابد همانقدر مشکوک هستند که بنده خدا ماهاتما گاندی مشکوک به تروریسم بوده است.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “دور از اجتماع نژادپرست
  1. آنی می‌گوید:

    خب یه آدرسی میدادی میرفتیم آبادش میکردیم بنده خدا رو.

    راستی دلم برای کامنت گذاشتن اینجا تنگ شده بود. آدم وقتی خودش دیگه ننویسه کامنت گذاشتنش هم نمیاد طبعا.

  2. kamioon می‌گوید:

    «آقاجان» نه «آغاجان»! (مگه اینکه …) ببخشید البته به خاطر ایرادگیری

  3. گردافرید می‌گوید:

    خوب می نویسی همیشه می خونم نوشته ها تو دانشمند جان، اوضاع تو مملکت خودمون هم مشابه هستش فکر کنم ربطی به تروریسم و اسلام ستیزی و این چیزا نداشته باشه انگار ملت دلشون آب و رنگ می خواد نه فقط کالای مورد نظرشونو.

  4. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    با عرض سلام خدمت دانشنمد گرامی
    بدین وسیله به اطلاع میرساند که مدتی است در حوالی شما به سر می برم 😉

  5. هویجوری می‌گوید:

    خوب بود (الان دقیقن دیدگاهم رو اینجا وارد کردم) 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: