رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر

در سال نود و سه ازدواج کردم. بعد از سالها بحث و مجادله و مسخره کردن این پیوند مقدس و خوار شمردن هر آنکس که تن میدهد به این سنن کپک زده. درس مهم سال گذشته این بود که نوک پیکان تیز حکم صادر کردن درباره ی اینکه مردم چگونه زندگی میکنند و چه تصمیماتی اخذ میکنند را سمباده بزنم و گرد تر کنم. زیرا که نوکش روزی ممکن است به خودم هم گیر کند. دقیقا دو سال پیش معتقد بودم افرادی که چند هزار دلار پول میدهند تا یک حلقه ی الماس دستشان کنند از خودشان ایده ای ندارند و آنچه در فیلم و مدیا میبینند را به عنوان رومانس قبول کرده اند و پولشان را به زور دستگاه تبلیغاتی امپریالیسم برای یک تکه سنگ براق هدر میدهند. اکنون غالبا در مورد حلقه ی دستم و شفافیت الماسش با غریبه ها هم صحبت میکنم و توصیف میکنم الف چطور و چگونه حلقه را دستم کرد. پس این مقدار نوسانِ قابل ترحم، قابل انجام است. فلذا جهیدن و ماله کشیدن به زندگی همگان دیگر آنقدر جذاب نیست برایم و جانب احتیاط را گرفته ام.

زندگی متاهلی فرق آنچنانی با زندگی «نامشروع» با الف ندارد. صرفا خانواده های طرفین از ما درخواست طفل نوزاد دارند تحت عنوان نوه و خواهر زاده و برادر زاده و الباقی. باید دید در سال نود و چهار چطور خواهد شد. اما برفی که امسال زمستان در غرب کانادا نبارید ممکن است سرنوشت این نوه را عوض کند. بی ربط به نظر میاید اما عرض خواهم کرد که چطور ممکن است برف زمستانی نوه ی خانواده های من و شوهرم را دستخوش تغییر کند.

پارسال قبل از عروسی مان، مطمئن بود به محض اتمام مراسم میخواهم دست به کار بشوم و خانواده را گسترش بدهم. نشسته بودم در مطب دکترم و او داشت توضیح میداد که چه بکن و چه نکن. صحبت ورزش و تحرک شد و دکتر پرسید ورزش چه میکنی؟ پراندم که زمستانها میرویم اسکی. گفت اسکی را باید بگذاری کنار اگر حامله شدی. یه مقدار بحث کردیم که آخه چرا و ایشان دلایل آوردند که چرا و نهایتا حجت را تمام کرد که آدمی که یک آدم دیگر را در داخل خودش حمل میکند، خودش را در معرض معلق زدن در هوا و سقوط کردن از دره قرار نمیدهد، زیرا که چفت و بسط آن طفل در آن داخل، آنقدرها هم از پولاد نیست.

از مطب دکتر که آمدم بیرون تصمیمم را گرفته بودم که مادر شدن هنوز مناسب من نیست و  زمستان بعد عروسی – که میشود زمستانی که گذشت- را اسکی میکنم تا از سیستمم برود بیرون. آدم دلش میخواهد آخرین باری که دارد گهی میخورد را علامت بزند، خداحافظی کند، بگوید این بار آخر بود، بوس، خداحافظ ! من راضی ام، اکنون میروم یک مرحله ی دیگر. من همچین خداحافظی ای با جوانی و تنها بودنم نکرده بودم، هنوز هم نکردم. من هنوز آزادی قبل از مادر بودن را دوست داشتم – در پرانتز، افه زیاد میایم که نباید اینطور به مادر شدن فکر کرد. تو هنوز یک انسان آزادی و هر کار بخواهی میتوانی بکنی و بچه ات را هم درش داخل میکنی. اما به هر حال جدای از افه های اینطوری، به محدودیت های دنیای فیزیکی دست کم اعتقاد دارم-  فلذا به الف هم گفتم، این یک نشانه است، اینکه من ترجیح میدهم اسکی بروم و مادر نباشم، یعنی من هنوز آماده نیستم. سال دیگه ان شاءالله. فلذا قبل از اینکه فصل اسکی برسد، بلیط و لباس نو و چوب نو و عینک نو و همه چیز نو تهیه کردیم که یک زمستان به یاد ماندنی داشته باشیم، قبل از اینکه برای چند سال محروم بشویم.

زمستان امسال در شرق قاره ی آمریکا بسیار سخت و پر برف بود. زمستان در غرب کانادا اما بسیار ملو و کم برف بود. آنقدر کم برف بود که پیست های اسکی زیادی حتی باز نشدند و آن یکی دو تایی که اطراف ما باز شدند هم برف مصنوعی ساختند و پاشیدند و وضعیت اسفناک بود. آگاه هستم که وضعیت اسفناک کلمه ترکیب نامناسبی است برای مشکلات جهان اولی ام و باید در موقعیتهای واقعی تری استفاده بشود. اما باری. امسال اسکی ای انجام نشد.

خلاصه آن خداحافظی با دنیای بی خیالی قبل از مادر شدن – خلاصه شده و سمبولیک شده در فصل اسکی – انجام نشد، من خداحافظی که نکردم هیچ، حالت حسرت و عقب ماندن هم بهم وارد شد. خلاصه اینطور است که یکبار دیگر فصل زمستان تمام شده، و من هنوز چشم به زمستان بعدی دارم و دودلم که آیا امسال آماده ام؟ کمپانی ای که تپه ی اسکی نزدیک ما را میچرخاند قاعدتا باید ورشکست میشد امسال. شاید برای نجات و در آوردن از دل ملت، کمپانی مذکور آمد گفت، خیلی خب، خیلی خب، هر کس امسال بلیط کل فصل را خریده بود و از کفش رفت، سال دیگر بلیط را هشتاد درصد حراج گذاشته ایم. هیچی، چوب حراج بر بلیط سرنوشت طفل ما را تغییر میدهد. آدمی که ممکن بود ما در این فصل بسازیم دیگر هیچ وقت فرصت به دنیا آمدن نخواهد داشت. میافتد یک سال بعد !

 

جدای از رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر، مسائل دیگری در زندگی مان نمیگذرد. میروم سر کار، میایم، سالاد درست میکنم و احساس میکنم که هر آنچه از آشپزخانه ام صادر میکنم سالم ترین غذای دنیاست. به همین دلم خوش است. کار، خانه، غذا، تلویزیون چرند، و ادامه ی چرخه. از حالت مشاهده کردن خودم هم حتی خارج شدم. آخرین حلقه ای که مرا وصل نگه میداشت که خودم را بپایم، نوشتن این وبلاگ بود، که آن را هم ماهی یکبار انجام نمیدهم. دروغ چرا؟ حوصله نمیکنم. به وجد نمیایم دیگر. غرق شده ام در روتین زندگی مان. قابل نجات دادن هم نیستم، چون راضی ام. لذت خرد کردن کاهو و چلاندن لیمو روی سالاد یا سرخ کردن پیاز و مخلوط کردن ادویه جات در ماهی تابه میچربد به خیلی چیزها. خوبی روتین این است که آدم لازم نیست زیاد فکر کند که چه کند. زندگی میگذرد. از چیزی که میترسیدم، از روتین و زندگی آرام روی برنامه، لذت میبرم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
3 دیدگاه برای “رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر
  1. آنی می‌گوید:

    هرتصمیمی بگیری من تایید میکنم.

  2. jean می‌گوید:

    بوس به رضایت . بوس به زندگی روتین عشقولانه.

  3. vida می‌گوید:

    اسکی یه بهانه است. به نظر من صبر کن، یک موقعی میرسد حتی با وجود پیست اسکی باز هم بچه راترجیح میدهی. من هم بعد از گذشت 6 سال از ازدواجم تازه آماده بچه دار شدنمو به موقعش خودت اطمینان داری که بچه میخواهی 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: