حسرت مکانهای ناشناخته

اسم چینی اش سخت است. فلذا به خودش میگوید سی سی. سی سی بودایی است و میرود معبد دعا میخواند بعضی موقعها. از من می پرسد تو چه دینی داری؟ میگویم لامذهب و  کافرم و عقیده دارم خدایی آن بیرون نیست. میگوید خدا مسئله ی اصلی نیست. اساس ِ بودیسم تفکر و تعمق در احوال خودت است، و مراقبه، تا به درجات عالی تری برسی و در زندگی بعدی روحت در شکل حیوان یا انسان وارد نشود و یک مرحله بروی بالاتر. علاقه مند میشوم به این خزعبلات تناسخ. اگر واقعیت داشت شاید دنیا جای جالبتری بود. سی سی میگوید طرفی که مکتب بودایی را سرهم کرد یک شاهزاده ی همه چیز تمام بوده، پول و زن زیبا و بچه های سالم داشته و در یک قصر فابریک زندگی میکرده. یک روز اشتباهی از قصر آمده بوده بیرون، تولد آدم را میبیند، و میبیند که مردم پیر و مریض میشوند و میمیرند و خلاصه میرود در فکر که چه طور میشود از این چرخه ی رنج پیری و مرگ خارج شد و رفت مراتب بالاتر. فلذا میرود مینشیند زیر درخت تا نهایتا به نتایجی میرسد و چند میلیون نفر دیگر را هم هدایت میکند. میگویم سی سی، تو الان دیگه از مرگ نمیترسی با این توصیفات؟ میگوید، چرا میترسم. اما اگر فردا هم بمیرم حسرتی ندارم.

مردن، فردا صبح اول وقت، ترسناک است. چون من تا حداکثر زندگی نمیکنم. من یک سری حد پایین ها را رعایت میکنم و روز میگذرد. حداکثر هر کس لابد یک چیزی است. آدمهایی اطرافم داشتم که ول کرده اند، رفته اند دوربین به دست گم شده اند. به خدا الان در افغانستان از دشت و بیابون و برقع و پای رو مین رفته عکس میگیرند و میگذارند روی اینستوگرام. نمیدانم از کجا میخورند، اما مثل من درگیر وام بانکی خانه، سلسله مراتب کار، رئیس و حقوق و پاداش نیستند. حداکثرهای «مردم»، آن مردم دور از دسترس که دیوانه به نظر میایند، اما مثه رویا میمانند، واقعا بزرگ است. من حداکثرم بسیار قلیل است: اگر بروم مکانهای دور، و کوه و دشت و دریا یا آدمها و ساختمانهای جدید و قدیمی شان ببینم در حداکثرم زندگی کرده ام. نمیدانم دنبال چی میگردم انجا.

اگر فردا بمیرم، لیست طولانی ای دارم از مکانها و آدمهایی که ندیدم و چیزهایی که تجربه نکردم. مدتها میخواستم از هواپیمای ملخی با چتر نجات بپرم پایین. بعد وقتی سر پریدن از یک صخره ی ده متری توی رودخانه دچار شبهه شدم، بیخیال رویای پرش با چتر نجات شدم و چسبیدم به کارهای دم دستی تر و بی خطر مرگ: غذا و آبجو و تلویزیون. یا آرزویم این بود که نویسنده میشدم. رمان مینوشتم. خوانده میشدم. اثر میگذاشتم. اما به این نتیجه رسیدم این کاره نیستم و بهتر است گنده گوزی را بگذارم کنار.

وقتی یک عکس فوق العاده از یک آبشار خفن یا یک شهر باستانی ناشناخته ی دور میبینم، میخواهم بروم آنجا. یعنی دیدن یک عکس بسیار فوتوشاپ شده ی غلط انداز و دیدن آبشار از همه ی زوایای ممکن به علاوه ی زاویه ی هلی کوپتر کافی نیست و ظاهرا قلیان درونی ام فقط وقتی التیام میابد که شخصا در آن مکان حضور به هم برسانم و عکس قشنگم با مکان رویایی مذکور را بگذارم روی فیسبوک، در دریای مذکور شنا کنم و بی دغدغه در اقیانوس بشاشم، در کوه مذکور جیغ بکشم و در شهر مذکور گم بشوم. آن وقت ظاهرا راضی میشوم. دلیلش را نمیدانم، شاید سعی میکنم احساس کنم که با عمرم غلطی کرده ام. جایی را دیده ام. کسی بوده ام. مهر وجود داشتنم را در قالب شاش ریخته ام در یک دریای دور.

واضح است که واقعیت با تصور آدم از زندگی حداکثری فرق دارد. من به صورت حسرت با موضوع برخورد میکنم. از اینکه چنین جایی وجود دارد و من آن را ندیده ام و قدم نگذاشته ام دچار حسرت میشوم. دنیا ته ندارد، حداقل به اندازه ی عمر من ته ندارد و من به صورت مداوم در حسرت سفری هستم که هنوز نرفتم. زمان به نظر من خیلی تند میگذرد. مغزم یک طوری مدارش بسته شده که متوجه گذشت زمان است. لابد به همین دلیل همه جا سر وقت میرسم، وقتی دیر میشود استرس میگیرم و دائما احساس میکنم وقت در حال تمام شدن است و زندگی کوتاه است و وقت نیست. چرا؟ چطور و چگونه است که دنیا برای من در لحظات قبلی یا حال نمیگذرد و فقط دقایق و هفته و سالهای بعد برایم ارزش دارند؟ یا دنیا برای من در مکان حالم نمیگذرد و صرفا در رویای ساحلی که هنوز ندیده امش میاید و میرود؟

سی سی همکار کار جدیدم است. کار جدیدم دیگر عادی شده و ماه عسلش خیلی وقته که تمام شده. برگشته ام به واقعیت که با عوض کردن کار، پول بیشتر، آبجوی سرد توی یخچال محل کارم، یا نزدیکی محل کار به خانه، خوشحال و راضی نمیشوم. یعنی رضایت یک مسئله ی موقتی است. اولش بابت تغییر وضعیت از پول کم به پول مناسب خیلی مشعوف میشوی. بعد با پول بیشتر هم نمیشود آنچنان کاری کرد. من میریزمش در یک حساب پس انداز برای بازنشستگی ام. به همان سیستم که پدرم پس انداز میکرد. یکم مسخره است. من در سی سالگی نمیزنم از این دفتر بیرون، بروم دنیا را با پولم بگردم، چون میخواهم از پنجاه و پنج سالگی به بعد کار نکنم و با کمر درد و آرتروز غمگینم در خانه باغبانی کنم. یعنی سرنوشتم از حالا غمگین است. گاهی میترسم یک بیماری لاعلاج بگیرم، قبل از اینکه به آن دوره ی طلایی بازنشستگی برسم، ریق رحت را سر بکشم و روحم در قالب یک کارمند بارها و بارها حلول کند و هیچ وقت نزند از دفتر بیرون.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “حسرت مکانهای ناشناخته
  1. Rasoul Qanbari می‌گوید:

    و من تمام ترسم اینه که از این آدمایی باشم که شب میخوابن و صبح بیدار میشن. 🙂

  2. آنی می‌گوید:

    خب آره… به قول تیمون توی شیرشاه۳ عمیق تر نگاه کن!
    رضایت درونیه. ربطی هم به کارمندی و صخره و دریا نداره.
    اگه رضایت درونی نداشته باشی دیگه فرق نمیکنه چیکار کنی.
    اونی که میبینی میره افغانستان عکس میندازه هرجای دیگه ی دنیا هم که باشه حتی جای تو از زندگیش لذت میبره. براش فرق نداره.
    و البته راه رسیدن به رضایت درونی رو هم نمیدونم!

  3. 1minute2zero می‌گوید:

    کلا بدست آوردن این رضایت درونی خیلی سخته و دست نیافتنی به نظر میاد!از دور خیلی حسرت انگیزه…
    مثل اون آبشار آدم میخواد بره ببیندش.شخصا مطمین نیستم اگه یه روزی به اون مرحله برسم چه احساسی خواهم داشت…😐

  4. آریو شعبانی می‌گوید:

    کاش میتونستم کاری کنم که ماتریالیستها به خدا ایمان داشته باشند. شاید این مفید باشه:
    https://drario.wordpress.com/2014/08/02/how-to-get-connected-to-god/

  5. سورنا می‌گوید:

    من خیلی با نوشته هات همزاد پنداری میکنم
    کاملا میره تو مغزم
    اتفاقا همین چند روز پیش یکی ازم پرسید بزرگترین ارزوت چیه- گفتم : اینکه روزی از درون از همه چی راضی باشم!
    دیگه آدم کمال گرا باشه -همش میخواد دهنه خودش رو سرویس کنه – اروم و قرار نداره

    دانشمند کاشکی فیس بوکی- ایسنتایی چیزی داشتی- به کامنت ها ج میدادی

  6. صنعان می‌گوید:

    من تموم زندگیم در حسرت گذشته ولی اگه همین الان هم بمیرم فک میکنم هیچ چیزی رو از دست نخواهم داد!

  7. کرگدن می‌گوید:

    یه مصاحبه‌ی جالب از پل ترومن توی همشهری داستان اسفند و فروردین ۹۴ خوندم که می‌گفت یه جایی دیده نویسنده بودن کافی نیست، پا شده رفته سی چهل سال دنیا رو گشته. این‌قدر با صبر که مثلن یه قطار که طول سیبری رو طی می‌کرده ۱۷ روز در حرکت بوده و این در تمام ۱۷ روز نشسته بوده و به منظره‌ی تکراری برف بیرون نگاه می‌کرده. کاش می‌شد برات بفرستمش دانشمند، یا از مصاحبه‌اش عکس بگیرم ایمیل کنم. قشنگ بعد از خوندنش بلند می‌شی رئیست رو دار می‌زنی و با امیر می‌زنین به صحرا. من نتونستم دار بزنم. رئیسم خیلی گردن کلفته. تو شاید بتونی. تو لیاقتت بیشتر از کارمندیه.

  8. محمود می‌گوید:

    اين متاسفانه براي اكثريت ما عموميت داره ، عدم رضايت، بعد مكانش البت مهم نيست.
    ولي ايول ادبياته عشقه اخر كف خيابوني، راز جذابيت نوشته هات در همين،همذات پنداري ميكنم.
    خوب ديگه بسه نوشابه باز كردن، زيادش هم منجر به رودل كردن فعل و انفعالات گاز دار ميشه.
    ايام بكام

  9. هویجوری می‌گوید:

    «دنیا ته ندارد، حداقل به اندازه ی عمر من ته ندارد…»
    ای جملتا مو رو گیریفته حاج خانم 🙂

  10. رابین هود می‌گوید:

    به این جنبه هم فکر کن که اگر طرف رضایت داشت که اینقدر دنبال هیجان نبود، تمام دست و پا زدن ها واسه ایجاد رضایته که هیچ وقت حاصل نمیشه چون به محض نزدیک شدن به مرزهای رضایت میفهمیم دورتر رو میخواهیم و باز باید راه بریم.

  11. نازی می‌گوید:

    سلام نوشته هات رو می خونم دوست دارم ولی هیچ شباهتی با اخلاق و روش زیستن شما ندارم بی نهایت قلبا به خدا معتقدم بی نهایت به مسیح معتقدم و کاملا در زمان حال زندکی می کنم اصلا پس انداز ندارم هر مقدار پول باشه باهاش لباس می خرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: