پدرها و مادرها و نگاتیوها و عکس ها و آلبوم ها

برادرم، بچه ی اولش که دنیا آمد در سه ماه اول زندگی نوزادش، نزدیک پنج هزار عکس از بچه گرفت. دوربین و لنز حرفه ای اش را راه می انداخت، و از هر غلت و عق ِ شیر و شیون بچه حداقل بیست تا فریم میگرفت. بچه ی اول برادرم سه سالش که بود میدانست برای دوربین باید چطور فیگور بگیرد و یک مدل لبخند مخصوص دوربین داشت برای خودش.

دوربین بازی یک طورهایی از پدرم به ارث رسید به برادرم. یک قسمتی از جوانی اش پدرم عشق دوربین بوده. در واقع قبل از به دنیا آمدن من، کنار کار جدی حسابداری اش، برای سرگرمی یک آتلیه ی عکاسی داشته و اتاق ظهور و لابراتوآر و همه ی این قر و فرها را داشته و بلد بوده. پدرم یک کمد مخصوص دوربین داشت که دوربین عکاسی و فیلمبرداری و آپارات و نگاتیوهایش را آنجا نگه میداشت. اگر هندوها مجسمه از خداهای متعددشان در خانه دارند و آن محل مقدس خانه شان است و دورش با احتیاط و احترام میروند و میایند و عود دود میکنند و سیب و پرتقال دور بت هایشان میچینند، آن کمد، مکان مقدس خانه ی ما بود. آنجا برشی از جوانی و علاقه های خصوصی پدرم بود که خیلی گرامی میداشت.

بالطبع سی و پنج سال پیش با تکنولوژی عکاسی آن زمان و مسئله ی فیلم و ظهور، امکان اینکه از سه مال اول زندگی بچه ات پنج هزار عکس بیاندازی نبوده. اما پدرم از هر کدام ما یک آلبوم بزرگ عکس انداخته. آلبوم برادرم سنگین بود و روی جلدش عکس یک کلیسا بود (بود؟). عکسهای او از روز اول زندگی اش در بیمارستان شروع میشد و تا پنج سالگی اش میرفت. بعد من به دنیا میایم و ادامه ی عکسها میرود در آلبوم من. آلبوم من جلدش مخملی و قهوه ای بود و عکسها از چهار ماهگی ام شروع میشد و میرفت تا یک سالگی که بیشترین تعداد عکس را داشته ام و کم کم در دو سه سالگی ام کم میشد و دیگر هیچی بعد از پنج شیش سالگی ام نبود ببینم. بقیه ی آلبوم را با عکسهای خانوادگی پر کرده بودند و بچگی من انگار یکم تخفیف خورده بود. در این سن و سال بودم که پدرم یک دوربین فیلمبرداری حرفه ای گنده ی جدید خرید و افتاد به فیلم گرفتن. فلذا از سن شیش هفت سالگی به بعد به جای ردپای ثابت و صامت، آثار به جا مانده از حیاتم، متحرک و صدا دار هستند. دیدن آن فیلمها یکطورهایی خجالت زده ام میکند، بابت اینکه بچه ی مردنی سیاه سوخته ی ریقونه ای بودم که توی دوربین شر و ور میگفتم و کارهای مسخره میکردم.

چند سال پیش پدرم برای اولین بار آمده بود کانادا دیدنم، در یکی از بگو مگوی روتین مان، داستان یک زخم قدیمی را باز کردم که شما حتی از بچگی ِ من آنقدر عکس نگرفتید از پسرتان گرفتید. لازم میدیدم توضیح بدهم که در بچگی ام هزار بار این دو تا آلبوم را ورق زده ام و دیده ام که حس و حالش را نداشته اند چهار تا دونه عکس اضافه تر از من بیاندازند. این جمله بین میلیون ها جمله ی ترش و تلخ دیگه ای که گفتم گم شد…

پارسال که برای عروسی ام آمدند پدرم یک هارد آورد با خودش. شلوغش هم نکرد. گفت یک مشت عکس قدیمی را اسکن کرده، دیجیتال کرده که خراب نشوند. من هم دنبال عکسهای قدیمی و بچگی بودم که بگذارم در اسلایدهایی که میخواستیم شب عروسی نشان بدهیم.  نشستم در هارد بگردم عکس پیدا کنم. مسئله این بود که خیلی از عکسهای آن هارد را هیچ وقت قبلا ندیده بودم، عکسهای من بودند، از بچگی ام، من و مامان، من و بابا، از ما. عکسهایی که یکم محو بودند، یا گوشه شان سوخته بود، یا همه تویش مرتب ننشسته بودند و شکار لحظه هاگونه بودند. صدها عکس، صدها عکسی که تا حالا از خودم، از خود دو ساله ام ندیده بودم. پدرم توضیح داد که از بچگی ام خیلی عکس میگرفتند، اما مسئله این بود که خیلی اش میسوخت، خراب میشد و همه ی فیلمها را ظاهر نمیکردند. فقط چند تا دونه از هر حلقه را چاپ میکردند میگذاشتند در آلبوم. پدرم رفته بود یک اسکنر گرفته بود که نگاتیو عکس را اسکن میکرده و به عکس دیجیتال تبدیل میکرده و خلاصه هر چی نگاتیو نگه داشته بود را بالاخره با تکنولوژی دیجیتال به من رسانده بود.

 

مسئله این است که این خاطره هم شیرین است، هم مثل کارد میماند. تیزی حرفهایی که به پدر مادرم میزنم، برمیگردد مثل کارد خودم را میبرد بعدها. میترسم که بچه ی خوبی نبوده ام. خیلی جر جر کرده ام، خیلی بگو مگو کرده ام. متشکر و قدردان نبوده ام. تصور کرده ام دوستم نداشته اند به اندازه ای که میتوانستند داشته باشند. الان فهمیده ام که هر دوشان بیشتر از توان انسان دوستم داشته اند. نمیدانم باید چه کار کنم. معمولا وقتی میروم سراغ این عکسها بدون کنترل اشک میریزم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “پدرها و مادرها و نگاتیوها و عکس ها و آلبوم ها
  1. mohsenarjmandi می‌گوید:

    انگار هرچی بزرگتر میشیم پترن اشک ریختن بدون کنترل هم بیشتر میشه

  2. روجا می‌گوید:

    منم همین حس را دارم، انگار دارم پیر میشم

  3. آنی می‌گوید:

    ای جون دلم… ولی خب بچه ها خیلی خرن! هم من خودم خیلی خر بودم و هستم و خواهم بود. هم بچه هام خیلی خرن! به همین سادگی … چون غیر این نیست.
    دلم برای نوشته هات زود زود تنگ میشه و به گمونم تو دیر دیر مینویسی.

  4. آریو شعبانی می‌گوید:

    من تو خیلی عکسهای دوران نوزادیم یا روی زمینم یا بغل شخصی بغیر از مادرم! اگر تو از تعداد عکسهات شکایت داشتی من چی بگم که کل عکسهای تولد تا سه سالگیم از ده پونزده تا بیشتر نمیشه! 😀

  5. هویجوری می‌گوید:

    🙂

  6. ناشناس می‌گوید:

    To ham badjensi, ham loos. Man ta zire 10 sal kollan 3 ta ax daram ham sene Shoma ham hastam. Che daghdaghehaee dari. Man pedarama ax dast dadam age bod cheghadr baghalesh mikardam jaye in harfa. 🙂

    • bahar می‌گوید:

      ممکنه دغدغه‌هاش از نظر تو بزرگ نباشن، ولی برای چی بهش میگی بدجنس و لوس؟ اینجور حمله کردن به یه نفر از کجا میاد؟! گذاشتن لبخند ته یه جمله از زهرش کم نمی‌کنه.

  7. مینا می‌گوید:

    ولله منم الآن دارم بدون کنترل اشک می ریزم.

  8. مروارید می‌گوید:

    شک نکن که بچه ی خوبی نبوده ای . اگر روزی خودت بچه دار بشی از این بابت چیزهای بیشتری یادت می آید و اشک بیشتری می ریزی .

  9. ناشناس می‌گوید:

    اینکه تیزی چاقو رو الان حس میکنی خوبه. بد میشد اگه وقتی حس میکردی که دیگه سایه شون بالا سرت نبود. همین هایی که اینجا نوشتی رو بهشون بگو. مطمینا خیلی خوشحال میشن وقتی بفهمن تو محبتشون رو درک کردی. به نظر من بچه ها هرچی که باشن به چشم مامان و باباشون بهترینن. مطمینا اونا به هزاران دلیل خیلی بهت افتخار میکنن.

  10. مهرداد می‌گوید:

    یاد دکتر فتانه تقی یاره به خیر! 😀 😀 😀
    http://www.taghiyareh.blogfa.com/

  11. ناشناس می‌گوید:

    update kon. boos

  12. مریم می‌گوید:

    کجایییییی پس؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: