آفت صمیمیت

رئیس های سابقم جمعشان جمع بود. زنهایشان نشسته بودند دور میز و از یک سینی غذا میرفتند سر یک بشقاپ دیگر. زن یکی شان برای یک مهمانی دور همی یک مشت کانادایی که با دمپایی میروند تولد، زیادی به خودش جواهر انداخته بود. زن قلمبه ای است، مثل شوهرش. هر دو قلمبه هستند. شوهرش مهربانانه بغلم کرد. برایم مارتینی درست کرد و جویای احوالم شد بعد از رفتنم از شرکت معظمشان. بالاخره از تظاهر و تعارف خسته شدم رفتم توی ایوان نشستم و مارتینی ام را نمه نمه میخوردم. خانوم خوشگله ای که شاید پنجاه ساله بود برای خودش تنها در ایوان نشسته بود. نمیدانستم کیه. ممکن بود زن یکی از رئیسهایم باشد، اما هر چی زور زدم یادم نیامد که هیچ وقت در چند سال گذشته در مهمانی های شرکت دیده باشمش. لباسش برازنده بود و میگفت مادرش سال هزار و نهصد و شصت و پنج آن لباس را دوخته، آرایش موهایش قدیمی طور بود، چشمهایش را غلیظ ریمل زده بود.

نمیدانم چی شد که سر صحبت مان باز شد و گفت قدیمی ترین دوست متولد (صاحب خانه) است. داستان سه ازدواج زندگی میزبان متولد را برایمان گفت. کف همه ی جمع بریده شد، همه مان فقط از دو ازدواجش خبر داشتیم. خانوم خوشگله میگفت که در هر سه ازدواج ساقدوش عروس بوده. خودش ولی یکبار ازدواج کرده بود. بعد از ازدواج از ونکوور میروند جزیره و در یک شهر خیلی دور کوچولو مستقر میشوند. سه پسر میزاید و آنها را بزرگ میکند. از «زیبا» بودن پسرهایش میگفت. میگفت بیمه ی زندگی ام هستند، حتی اگر شوهرم ترکم کند یا خدای نکرده بمیرد، اگر مریض بشوم یا چلاق بشوم، این سه تا را دارم و دیگر تنها نیستم. از همینجا بود که علاقه ام را به خانوم خوشگله از دست دادم. رفتم نشستم در مقام حکم صادر کردن و حکم دادم که ایشان در زندگی اش هیچ دستاوردی نداشته، جز زایمان.

حرف تو حرف آمد و گفت قدیمی ترین و بهترین دوست میزبان است. میگفت که در زندگی اش دوست نزدیک صمیمی زیاد داشته. اما هر بار ریده شده در رابطه هایش. استثنان با میزبان همیشه نزدیک بوده، اما صمیمی نشده. میگفت صمیمیت زیاد گند میزند در رابطه. کم کم دستم آمد منظورش از فرق نزدیک بودن و صمیمی بودن چیست. آدمها وقتی زیاد با هم وقت میگذرانند و همه ی برنامه هایشان با هم است، در خانه شان همیشه برای هم باز است، همیشه در جیک و پیک هم شرکت دارند، اسرار مگوی هم را میدانند، کم کم قسمتهای رذل مبتذل شخصیت هم را کشف میکنند، و یک روز یک تلاقی سخت میکند، یکی نمیتواند برای آن یکی در حد انتظارات طرفش قدمی بردارد، یاس و نفرت پیش میاید، آدمها میپرند به هم و برای همیشه گه میزنند به رابطه شان. به این میگویند عاقبت صمیمیت.

دقت میکنم در خودم، میبینم صمیمیت دست کم برای من آفت است. من نزدیک میشوم، صمیمی میشوم، وقتم را بیست چهار ساعته میگذارم به پای یک دوست صمیمی، جانفشانی میکنم، بعد سرخورده میشوم. به این نتیجه رسیده ام که آدمها هدف غایی و عالی شان در هر رابطه ای کندن و سواری گرفتن از دیگران است. سواری میدهند، که بعد بتوانند انتظار سواری گرفتن داشته باشند. بعضا از رذالت مردم سرخورده میشوم و بعد ریده میشود در رابطه. میپریم به هم و داخل این جنگ داغ احساسی، همه ی حرارت روحی حاصله از صمیمیت اضافی بی فایده را خالی میکنیم روی هم. معمولا هم دیگر نمیخواهم نزدیک بشوم به آدمی که به سر هم ریده ایم. میبرم ازشان. چون دیگر آن آدم سابق نمیشوند برایم، یک حرفهایی زده شده، یک نظرات بی پرده ای راجع به هم داده ایم، که برگشت پذیر نیست. خروج خمیر دندان از تیوب.

واقعیت این است که آن خوشگل خانوم تولد را درک میکنم. اصلا من از همان جنس آن خانوم خوشگله هستم. آدم موجود تنهایی است، و بعضی از آدمها برای خودشان بیمه ی ضد تنهایی میخرند یک طوری: از طریق همسر، فرزند، وقف کردن خودشان به خانواده، یا پیدا کردن دوستانی که جای اینها را بگیرد. اگر البته آدمش اهل اهمیت دادن باشد. بعضی از مردم از تنهایی نمیترسند. لذت میبرند از بی نیازی و سواری ندادن به کسی. من خب مسلما از آن دسته نیستم. شاید به همین دلیل ازدواج کردم. مسلم است برایم که من از تنهایی دم مرگ میترسم و برای همین است که میخواهم دور خودم خانواده درست کنم، بچه بزایم. قسمت حزن انگیز یا شاید خوشبختانه ی ماجرا این است که حداقل کشف کرده ام که صمیمیت برای من آفت است. من میتوانم با الف صمیمی باشم، قرار گذاشته ایم که بیمه ی هم باشیم، میتوانم جلوی او دیوارم را بردارم، همه ی ضعفهایم را نشان بدهم، به او اتکا کنم، اما نمیتوانم برای یک لشکر دوست و آدم سواری بگیر دیگر اینطور باشم. بیمه ای با مردمی که میایند و میروند در کار نیست. فلذا اگر میخواهم آن اندک دوستانی که باقی مانده اند را یک عمر نگه دارم، و برای اینکه سی سال دیگر هنوز با آن باقیمانده ی دوستانم «نزدیک» باشم، نباید صمیمی بشوم. هم اندوهگین است، هم باعث آرامش خیالم است که اینرا در مورد خودم میدانم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
20 دیدگاه برای “آفت صمیمیت
  1. نگار می‌گوید:

    خیلی مبحث جالبی بود.. منم خیلی دوست دارم که دوستانی داشته باشم اما نه با صممیتی آزار دهنده … اما جدیدا متوجه شدم اکثریت ادما هدفشون از دوستی همین کندن و سواری گرفتنه … کلا دوست میشن که یه منفعنی بهشون برسه و اگه نرسونی میذارن میرن …

  2. ناشناس می‌گوید:

    كجايي تو ؟ نيستي

  3. یاسمنم می‌گوید:

    فک میکنم مطلقا هیچ آدمی وجود نداره که ته ته دلش با تنهایی این پیس باشه

  4. هویجوری می‌گوید:

    «خروج خمیر دندان از تیوب»، قشنگ بود، تو چند روز آینده حتمن ازش استفاده خواهم کرد :))

  5. ناشناس می‌گوید:

    خودت چقدر کندی و رفتی؟

  6. ناشناس می‌گوید:

    پس تو الان داری از الف سواری میگیری که دیوارو زدی بالا و مطمئن هستی که نمیره؟
    دانشمند جان تو هنوز یاد نگرفتی که وقتی قانون کلی میدی خودت نمیتوانی تنها استثنا باشی؟

  7. postman pat می‌گوید:

    البته شاید من بدبین باشم، شاید هم واقع بین(شاید هم نابینا حتا. کسی چه می دونه؟!)، اما به نظرم میاد در مورد پارتنرت هم محدودیت هست تو نشون دادن همه زاویه ها. ممکنه چیزهایی که بیان نمی شه کم تر باشه، ولی به همون نسبت حفظ تعادل و مرز این جور موارد خیلی سخت تره گاهی

  8. afra می‌گوید:

    دقيقا امروز داشتم به اين موضوع فكر مي كردم دوستان دو و برم كه تا وقتي به من نياز داشتن بودن همين كه خرشان از ژل گذشت باي باي ما رفتيم. به خودم مي گم بايد تغييري در رفتارم با دوستانم بدهم. خوب كه نگاه مي كنم مي بينم يكي دوتا نيستند كه » كندن و رفتن» با اين حال مثل تو هم نيستم كه ازدواج كرده باشم و .. بنابراين گاهي اوقات حسابي ناراحت مي شوم از رفتار گذشته ام با اين دوست نما ها احساس مي كنم به خودم خيانت كرده ام

  9. هویجوری می‌گوید:

    عب نداره، میگه که «ی مو از خرس هم غنیمته» :))
    (و ایضن ممنون به خاطر صداقت)

  10. انجمن ارواح سرگردان می‌گوید:

    من با دوستی صمیمی بودم ، بعدِ ریده مالی و اینا ، بعدا دوباره صمیمی شدیم
    صمیمیت دومی محکم تر بود

  11. آبی می‌گوید:

    أیگه آپ نمی کنی دانشمند جان؟ من یکی که خیلی وقته منتظرم، هرچند روز یه بار میام سر میزنم می بینم خبری نیستش هنوز

  12. ناشناس می‌گوید:

    بروز کن لطفا

  13. آبی می‌گوید:

    کجایی دانشمند؟ یه خبری از خودت بده

  14. صندلی نظری می‌گوید:

    بسیـــار عالی و زیبا بود. ممنون از مطالب خوبتان

  15. مریم می‌گوید:

    یه قرن بود نیومده بودم اینجا. چقدر دلم تنگ شده بود برای خوندن نوشته های زیبات با نثر روان و دلنشینت.

  16. سيب سبز می‌گوید:

    براي بار دوم اين متن رو خوندم و باز هم ميگم عالي بود. براي ‹ميم› بلند خوندمش. خوشحال ام كه يكي پيدا شد حرف دل منو نوشت. حداقل الان ‹ميم› ميدونه كه اين يه مورد امتحان شده است و نظر احساسي من نيست 😉
    يه دو تا جمله بنويسي و آپديت كني جاي دوري نميره ها! ثواب داره !

  17. یک می‌گوید:

    یعنی امیدی نداشته باشیم به آپ کردنت دانشمند؟

  18. maryam می‌گوید:

    chera dige suje vase neveshtan nadari?

  19. Azade می‌گوید:

    من مدتهااااست که وبلاگ ات رو میخونم. خیلی چیزا نوشتی که برای من ملموس بوده و نزدیک. من آدم کامنت نوشتن نیستم اما این پست؟ اصلا نتونستم ننویسم. این درگیری ذهنی من بوده واسه سال ها. آدما رو دوست دارم، نزدیکانم رو، عزیزانم رو، دوست دارم ببینم همیشه و باهاشون معاشرت کنم. اما برام سخت میشه تحملشون وقتی نزدیکن به من. بعد از سال ها تازه کشف کردم که احتیاج دارم آدم ها رو از یه فاصله مشخص ببینم نه نزدیک تر. هنوز دارم تمرینش میکنم، خیلی سخته برام. اما خیلی جالب بود که امروز این پست رو خوندم که دغدغه این روزای منه. ممنون که مینویسی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: