رویای آخر

خونه مون را گذاشتیم برای فروش. آنقدر در حرارت قضیه فرو رفته بودیم که اصلا برنگشتیم نگاه کنیم که داریم رویای ترین جایی که در آن زندگی کردیم را میفروشیم. خانه ی خاصی بود. وسط کلی برج بلند و آپارتمانهای کوچک، یک آپارتمان پنجاه متری پیدا کرده بودیم که سی متر بالکن و گل و گیاه و درخت خصوصی داشت. هر سال الف با جدیت گل و گیاه جدید میخرید و بالکن را «صفا» میداد. همسایه های طبقات بالاتر برج ما را از آن بالا نگاه میکردند که حیاط خلوت و باغ خودمان را داشتیم و بین گل گیاه ها کوبیده کباب میکردیم. آنقدر روی آن بالکن مهمان آمد، رفت، بطری پس از بطری شراب از گلوها پایین رفت، آنقدر خاطره در آن بالکن ساخته شد، که مثل یک عمر زندگی میماند. آرایش عروسی ام رو نشستم بین گلهای بالکن انجام دادم. حتی عکسهای ازدواج مان را آنجا گرفتیم.

دلم میخواست نگه اش میداشتیم، اصلا یک قسمتی از درونم میخواست زمان را فریز کند، نگه دارد. ولی زندگی گذرا است. آدم پیر میشود و اگر سعی کنی چیزی را فریز کنی و نگه داری، نتیجه فقط یک محصول لوث شده است که اصلا مزه و طعم نوستالژیکش را نمیدهد. اینرا بارها امتحان کردم، تجربه های خوب سابق، رستورانهای خوب سابق، جمعهای خوب قدیمی، هیچ کدام طی زمان آن طور که دوران طلایی شان تجربه کردی؛ نمیمانند. تجربه ها و شرایط را بهتر است بگذاری زمان با خودش ببرد و خوش باشی که داشتی شان و بس.

به هر حال، اوایل باورش برام سخت بود که اتفاق افتاده و زندگی ای که داشتیم برای همیشه عوض شده و باید خانه مان و گذشته را بدهیم برود. شاید چون مدتی سعی و تلاش ناامیدم کرده بود. هر چه قدر شواهد و نتایج آزمایشات هم تایید میکردند که اتفاق افتاده، شک داشتم واقعی است و شک داشتم که میماند. مطمئن نبودم عاقلانه است بهش دل ببندم. در سونوگرافی اول هم صدای قلبش را نگرفتیم. خیلی زود بود و دکتر فقط سونو را دستور داد که قبل از پرواز ایران خیال مان راحت باشد مشکلی در کار نیست. وقتی در سونوگرافی دوم صدای قلبش را شنیدیم شاید هر دو باور کردیم که از دو موجود فارغ بال و بی تجربه ناگهان به والدین یک موجود چند سلولی با ضربان قلب صد و پنجاه تپش در دقیقه تبدیل شدیم. آن گوله ی توی صفحه ی سونوگرافی، با اینکه شبیه ماهی یا قورباغه بود، اما ضربان قلب محکم و تندش سند محکمی بود که ما موفق شده ایم ژن هایمان را روی هم بگذاریم و یک موجود جدید درست کنیم که با جدیت به من چسبیده بود و قلبش تند تند میزد.

عموما، پنج دقیقه انتظار زمان زیادی نیست. تا وقتی که نوبتت بشود روی کاسه ی توالت بنشینی، بکشی پایین و روی یک تیکه پلاستیک بشاشی که بگوید آیا این ماه حامله شده ای یا نه. تجربه ی جواب منفی با آن تیکه پلاستیک شاشی در دست، وقتی که بچه میخواهی، یکی از دردناک ترین تجربه های زنان عالم است که اغلب هم درباره اش صحبت نمیکنند. هر چه قدر دفعات این شکست اسفبار قبلی بیشتر باشد، آن پنج دقیقه ی ماه بعد، طولانی تر احساس میشود. این تئوری را میخواهم بروم جایی به نام خودم ثبت کنم، در مایه های ورژن خاصی از قانون مورفی درباره ی تست خانگی بارداری.

باری، هر ماه سه چهار بار تست میدادم و منفی بود. اعتقاد پیدا کرده بودم که این تست های حاملگی آشغال که از آمازون سفارش دادم تاریخ مصرف شان گذشته بوده. اعصابم را خط می انداخت تکرار تستها، اما ادامه میدادم. ماه آخر که یک سفر کاری بودم در سانفرانسیسکو  تست هایم را نبرده بودم. وقتی برگشتم خانه، مهمانی داشتیم که شب روی مبل ما خوابید. صبح تعطیلش که بیدار شدم، طبق احساس انجام وظیفه ی هر ماهه، برای خط انداختن اعصابم نشستم روی کاسه ی توالت و روی آن نوار پلاستیکی شاش مفصلی کردم. تایمر را نزدم دیگه. خط اول روشن شد، قوی و محکم، که یعنی تست کار میکند و شاش تا آخر نوار تست بالا رفته. خط بعدی طول میکشد. الان هر چه جستجو میکنم یادم نمیاید در آن چند دقیقه به چی فکر کردم. آن چند دقیقه دود شده و رفته.

اما بقیه اش، لرزان و از پشت یک لایه ی اشک یادم مانده. دو سه دقیقه پس از خیره ماندن به نوار تست، یک خط لرزان کم رنگ صورتی دوم شروع کرد به پیدا شدن. آنقدر کمرنگ که میشد توجیه کرد خطای دید است. من اما مطمئن بودم این با دفعه های قبل فرق دارد. با اینکه فوران احساسات آن لحظه را یادم است، با آرامش با نوار تست شاشی ام برگشتم به اتاق خواب. الف زیر پتو خواب بود. حواسم بود کسی روی مبل توی سالن خواب است. یواش گفتم، الف. روشن شد. و او، در هیبت یک پدر جدید از زیر پتو جهید بیرون. میخواست مدرک جرم را ببیند. خط دوم پر رنگ تر شده بود، اما هنوز محکم و مستقر نبود. دقیقا یادم است هردومان مشغول گریه شدیم. از آن مدل گریه هایی که وقتی صدای قلبش را در سونوگرافی شنیدیم. البت که الف فرستاد مرا از داروخانه ی سر کوچه یک تست دیگر تهیه کنم و آزمایش را تکرار کنم. باز هم مثبت بود. بچه ای در کار بود.

العان پنج ماهه شده. زیر پوستم قل میخوره، مشت میزنه، لگدپراکنی میکنه. از روی پوستم بعضی موقعا میشود دید که دارد لگد میزند. شکمم میلرزد. میخندیم هر دومان. به اینکه بچه مان خیلی قلدر است. رویابافی میکنیم، که چه شکلی است، چه قدر قرار است گریه کند و بیخواب مان کند. به حمام کردنش فکر میکنم. به بازی کردن باهاش. به انگشتهای ظریفش فکر میکنم که در سونوگرافی باز و بسته میکرد. به انگشت شصتی فکر میکنم که در حین سونوگرافی کرد توی دهش و مفصل برایمان انگشت خورد. عادتهای بد از همین حالا !

حاملگی وضعیت مطلوبی بوده برایم. نه حالت تهوع داشتم، نه بدخوابم، نه ویار دارم، هیچی. اگر شکمم اینقدر گرد و قلمبه نبود و سنگین نشده بودم هیچ مدرکی نداشتم ارائه کنم. با این حال از وضعیت گرد بودنم استفاده میکنم و کارت حاملگی را هر جا و هر وقت که بتوانم رو میکنم و از مردم امتیاز مفت میگیرم. مردم تو صف دستشویی جایشان را به من پیشنهاد میدهند. من با یک قیافه ی دست به شکم و حالتی که بچه هر لحظه قرار است بیاید نوبت دستشویی را قبول میکنم. سر کار برایم از دو تا دپارتمان آن ورتر خوراکی میرسد. ملت دور میزم جمع میشوند و کم مانده بیایند دست به دلم بکشند انگار که حاجت میدهد شیکمم. چون تصمیم داریم ندانیم جنسیتش را تا روز به دنیا آمدنش، یکی از دوستانم یک وبسایت ساخته تا با جمع دوستان مان روی جنسیت اش شرط بندی کنیم. پای تلویزیون نشستیم، میخواهم دست دراز کنم ریموت را وردارم، کاملا هم توانایی اش را دارم بلند بشوم، خودم را کش و قوسی بدهم و دستم را برسانم به ریموت، اما یک اهن و اوهونی میکنم و صداهایی از خودم در میاورم که الف مثل برق ریموت را میرود میاورد تقدیم میکند. خلاصه ملکه گری است حاملگی.

بچه که بودم ناراضی بودم که دخترم. به نظرم پسر بودن باحال تر بود. پسرها میتوانستند بروند در کوچه فوتبال بازی کنند، دوچرخه شان را ببرند در کوچه. روسری لازم نبود سر کنند. حتی سر پریود شدن هم کلی عصبانی بودم که چه وضعشه، چطور اینقدر ناعادلانه است این وضعیت. شاید تا اواسط دهه ی سوم هم اعتقاد داشتم مرد بودن، مزایای بیشتری دارد و قرعه ی شانس به اسمم در نیامده با این جنسیت زنانه. الان احساس میکنم مردان واقعا یک تجربه ی انسانی عقب هستند. اینکه موجودی را داخل خودت بزرگ کنی، نه ماه با خودت حمل کنی، دائما با او باشی، لگد و سکسکه و غلط زدنش را احساس کنی، و بعد به دنیا بیاوری اش، شیرش بدهی، و این ارتباط فیزیکی و روحی عمیق را با موجود دیگری برقرار کنی، یک امتیاز ویژه است. یک وضعیت ابرانسانی است. اگر آدم فضایی ها میامدند زمین و میدیدند ما آدمها چطوری تولید مثل میکنیم و چنین زمان زیادی یک آدم کوچولوی دیگر داخل مادرش جا خوش میکند و خونش را میمکد و بزرگ میشود تا بالاخره هل داده شود به دنیا، همه ی پشمهای آدم فضایی ها یکجا میریخت.

خیلی به زایمان فکر نمیکنم. نشستم مطالعه کردم که چه برسرم قرار است بیاید در زایمان طبیعی و زور و درد و خینریزی. با خودم به صلح رسیدم که این یک تجریه ی انسانی است. خودم را لازم نیست بابتش نگران کنم، مجهز به علم و به پشتیانی پزشکی، مینشینم مثل بقیه ی زنان عالم زور میزنم و بچه ام را میزایم. میاید بین من و الف میخوابد. شیر میخورد. مینشیند. بزرگ میشود، میدود و میرود. من و الف میمانیم و از دور محصول مشترک مان را تشویق میکنیم. با خودم قرار گذاشته ام که به بچه به چشم یک آدم موقتی در زندگی ام نگاه کنم، که مثل مهمان است. قرار نیست نیگهش دارم برای خودم. قرار است هیژده سال لذت بودنش را ببرم و وقتش که شد یکبار دیگر هلش بدهم به دنیای بزرگتر اطراف ما و بگذارم برود پی سرنوشتش.

ندیدیمش، فقط لگدهایش را احساس کردیم و انگشت شصت خوردنش را دیدیم. اما دوستش داریم خیلی. این غریزه ی انسان بودن است. این رویای آخرم است.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
23 دیدگاه برای “رویای آخر
  1. Mohammad می‌گوید:

    نگفته بودی دانشمند که داری بچه‌دار میشی! شوکه و هیجان‌زده شدم سر صبحی. خیلی خیلی تبریک میگم به تو و الف 🙂
    تو این ماه‌ها بیشتر برامون بنویس اگه میشه.

  2. ماچو بده بیاد می‌گوید:

    چقدر عالی نوشتید، خوشحالم که دوران حاملگی طلایی دادید.

  3. یک مرد خبیث می‌گوید:

    نگفته بودی! مبارکه!

  4. سيب سبز می‌گوید:

    من الان چرا دارم گريه ميكنم؟
    چون بعد از داشتن دوتا بچه تازه يكي پيدا شده كه حرف هاي من رو مينويسه. مامان شدن بهترين، ناب ترين و سخت ترين اتفاق زندگي زن هاست. بهت تبريك ميگم.
    اميدوارم تمام كسايي كه ارزوي بغل كردن فرزندشون رو دارند يه روزي به ارزوشون برسند.
    قسمت تست بارداري رو با اشك و خنده هاي اساسي خوندم.
    مرسي كه تجربه ات رو با ما سهيم شدي هر چند دير! ديگه آخرشه!

  5. ارغوان. می‌گوید:

    دانشمند،
    خیلی سال ه که این‌جا رو می‌خونم. حالا شاید به واسطه‌ی هم‌دانشکده‌ایِ‌سابق‌بودن ه که حس می‌کنم یه تصویر ی از چیزی که قرار ه بشم یا می‌خوام بشم یا همچین چیزهایی. با ده دوازده سال فاصله، فقط.
    می‌دونم هم که خوندن کامنت‌های این‌مدلیِ ابراز ارادت چه‌قد می‌تونه ویرد باشه. :)) با خوندن این پست نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ولی. خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفتم و خیلی هیجان‌زده شدم [بی توجه به این که نه من می‌شناسم‌ت و نه تو می‌شناسی‌م. خوبی وبلاگ همین ه گمونم.] و به سرم زد که کامنت بذارم این‌جا.
    همین دیگه. ابراز ارادت فراوان؛ و این که خیلی تبریک می‌گم بابت کودک. :‌]

  6. ناشناس می‌گوید:

    تبریییییک میگم مطمینم مامان فوق العاده ای میشی براش 🙂

  7. Ati می‌گوید:

    چقد عجیب…
    من دیشب نتونستم جلو خودمو بگیرم و اولین نامه به کودکم که شاید هرگز زاده نشه رو نوشتم. امروز خبر حاملگیت خوندم.
    شاید چون از احساسی ترین تجربیاتت سعی میکنی با دید منطقی بنویسی فکر میکردم تو هم مث من میونه ای با بچه دار شدن نداری. به مرور علاقه ام به مادر شدن روز به روز بیشتر شده، اما تو ایران تصمیم ترسناکیه…
    چقدر خوبه که جایی هستی که بی هیچ عذاب وجدانی تصمیمتو عملی کردی. تبریک.

  8. ناشناس می‌گوید:

    عزززززیزم مبارکه کلی. منم شش هفت ساله میخونمت. خیلی خوشحال شدم اینو دیدم. بازم بنویس از خودت تو رو خدا 🙂

  9. محمد می‌گوید:

    تبريك فراوان. خيلي وقته ميخونم وبلاگت رو اين بهترين پستي بود كه ازت خوندم تو اين سالها. من هم يك پسر سه ساله دارم شيطون و با نمك. از وقتي كه پسرم به دنيا اومد زندگي مون خيلي شيرين تر شد. تازه آغاز ماجراست. سه روز اول ماجراي شير خوردن و پستون گرفتن بچه – شير خوردن هاي هر دو ساعت يك بار- عارق گرفتن – كنترل زردي – پي پي اول – پوشك عوض كردن- كنترل هاي قد و وزن هفتگي – افتادن بند ناف – ختنه كردن شونبول اگه پسر باشه – سوراخ كردن گوش اگه دختر باشه- بعد دو سه ماه نگه داشتن اختيار گردن – غلط زدن – خيز برداشتن – چهار دست و پا راه رفتن- نشستن تو 6 ماهگي – دندون در آوردن – ريختن موهاي جنيني و رشد موها – اولين كلمات رو گفتن. حرف زدن – راه رفتن – از پوشك گرفتن – مهد كودك . هر كدومش به اتفاق شيرينه تا چشم به هم بزني بزرگ شده و يه روزي ميرسه كه مثل خودت خونه، پدر و مادر رو ترك ميكنه و ميره براي زندگي خودش.

  10. فرشته می‌گوید:

    خیلی خیلی مبارک باشه. خیلی وقته می خونمت و الان دیگه گفتم باید حتما تبریک بگم. براتون یه دنیا خوشی آرزو می کنم.

  11. سولماز می‌گوید:

    مبارکه عزیزم. خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم که تو راهی داری! 😊

  12. فرانك می‌گوید:

    ای جانم خیلی تبریک میگم به جفتتون، چه تجربه ای شیرینی، من هم الان باردارم و فکر کنم تقریبا هم زمان باشه زایمانمون، من در هفته ۲۵ هستم، که میگن ۲۸ اکتبر زمانش هست. من سویٔد زندگی میکنم که خانم های باردار را مثل ایران لوس نمیکنن، الان امدم برای سفر ایران و کلی همه تحویلم میگیرن، من سه ماه اول حالم خوب نبود ولی الان به قول تو اگه شکم گنده و لگد های گاه و بیگاه نبود متوجه حاملگی نمیشدم. لطفا بیشتر بنویس از این روز ها و تجربه هات. یا اینکه اگر جای دیگه غیر از اینجا مینویسی لطفا بگو. یه چیز جالب دیگه ما هم نخواستیم جنسیتش رو بدونیم.
    خوش باشی و روزهای راحت حاملگی داشته باشی.

  13. شادی می‌گوید:

    دانشمندجان چقدددددر واست خوشحالم.خیلی خوب نوشتی.واقعا همش حرفای دل من و خیلی ها بود.مخصوصا اون انتظار تست حاملگی.همشو تجربه کردم.الان یه دختر 1ساله دارم.مثل خورشید زندگیمو روشن کرده.شگفت انگیزه.تولد خورشید زندگیتون مبارک باشه

  14. ناشناس می‌گوید:

    خیلی مبارک باشه عزيزم

  15. ناشناس می‌گوید:

    مباركه خيلي. تبريك مي گم بهت.
    مادر كه ميشي ديگه براي خودت نيستي …

  16. مریم می‌گوید:

    اولا باریکلا به استعدادت و توانایی همه زنهای دیگر که روی نوار نشونه گیری میکنند و میشه. جدا چه جوری میتونید. من بار اول فهمیدم نمی تونم و خراب شد و دو بار بعد لیوان یکبار مصرف و اینها. فکر کنم در اون ناحیه ایرادی دارم که ولش کن. مبارک باشه. خیلی خوبه و توی دور و بر ما معمولا کسی جریت نمی کنه حتی ازدواج کنه. ما حامله ها که دیگه قهرمانیم.

  17. ناشناس می‌گوید:

    حالا خیلی هم ابر انسانی نیست . فیلها که خیلی طولانی تر حامله اند که.

  18. مریم می‌گوید:

    عزیزم مبارکتون باشه. فک کنم تربچه هامون با اختلاف 2/3 هفته به دنیا بیان. منم تو هفته 19 بارداری هستم و منتظر سونوی هفته بعد. انگار وقتی تو صفحه مانیتور میبینیش بیشتر باورت میشه که داری یه طندگی و خلق می کنی. تازه یک هفته است شکمم قلمبه! شده و بیشتر دارم باورش میکنم. مبارکمون باشه. امیدوارم همه یه روزی این احساسو تجربه کنن. از روزای حاملگیت بیشتر بنویس. بووووس

  19. شيلان می‌گوید:

    اولا كه مبارك باشه قدمش براي شما، خوشحالم كه همراه خوبي داري براي اين دوران كه زيباتر بشه برات، بايد بگم كه طبق تجربه خودم براي زنان مستقلي كه عمري دنبال روياهاشون بودند، بچه آوردن خيلي جريان شيريني ميتونه نباشه(اين نظر منه و هيچ منافاتي با بهترين حس جهان براي مادر شدن نداره)، خلاصه اش اينكه يه مساله دست و پاگير و بشدت وقت گير كه تقريبا چيزي از شما براي خودتون باقي نميذاره. باز هم تاكيد ميكنم كه حس بي نهايت زيباييه اين دوست داشتن بي توقع
    من اما دوران زيبايي نداشتم، تمام لحظه هاي زيبايي كه ميتونست باشه كه و همراهي يك همدم رو براي لذت بردن بيشتر از اين حاملگي نياز داشت من نداشتم، داشتن كسي كه با ديدن اون نوار رنگي باهات بخنده، با شنيدن ضربان قلبش گريه كنه و تو اتاق زايمان قوت قلبت باشه، با داشتن شوهري كه وقتي دخترم يك ماهه شد بهم گفت كه با منشي اش ارتباط داشته و وقتي دخترم دو ساله شد، آشنايي بهم پيام داد كه اون ادم من بودم و نه منشي و هنوز هم در ارتباطيم…

  20. عماد می‌گوید:

    اشکم رو در آوردی 🙂
    تبریک می گم.

  21. امید می‌گوید:

    تولدت مبارک! با اندکی تاخیر البته!

  22. ژیان می‌گوید:

    خیلی خوب می نویسید. طوریکه آدم ناگزیر یک نفس می خواند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: