آقا، یکی آن داخل است. آن داخل !!

حاملگی وضعیت خاصی است. یک آدم دیگه دارد داخلم زندگی میکند. حالا هر چند زندگی اش خیلی محدود و تنگ و تاریک است، اما به هر حال روتینهای خودش را دارد و از حالا برای خودش دارای شخصیت و برنامه است. سر یک ساعتهایی لگد میزند. زورش هم زیاد شده، چون دو هفته دیگر باید به دنیا بیاید و تقریبا از نظر ماهیچه و زور کامل شده. فلذا لگدهایش بعضا دردناک هم شده اند. خودش را کش و قوس میدهد. سکسکه میکند. انگشتش را میمکد. بعضی روزها میرود سمت راست دلم، و بیشتر روزها در سمت چپم مستقر است. سرش رفته پایین و باسنش وسط شکمم است. مشخص است که برای خودش زندگی شخصی خودش را دارد و مشغول است. فقط عجبش اینجاست که داخل من مستقر شده و با هم زندگی میکنیم. معده و روده و مثانه ام که پر و خالی میشوند مشخصا روی تجربه و کیفیت زندگی اش اثر میگذارند و با مشت و لغد مسائلش را ابراز میکند. وول زدن و شنا کردنش داخل بدن من هم روی زندگی من و به خصوص کیفیت خواب و بیداری ام اثر میگذارد. نصفه شبها بیدار میشوم، چون بیدار شده و حوصله اش از بی حرکتی و آرامش من سر رفته لابد. محکم میزند انگار که پا شو، پا شو تکون بخور مادر، راه برو که من تاب بخورم، حرف بزن که من آروم شم. من هم که این روزهای آخر مثل یک لاک پشتم که افتاده رو پشتش. از جا بلند شدنم از توی تخت سیرک مطلق است. گرد گردم. برای اینکه غلت بزنم باید زورم را جمع کنم و اهن اهن کنان یک مانوور ولایت برم از این سمت تخت به اون ور. بعضی از فعالیتها را هم کلا واگذار کردم. بند کفش بستن را کلا سپردم دست امیر. خلاصه من و بچه داریم زندگی خیلی عجیب و موقتی مان در این وضعیت را طی میکنیم.

دلم میخواهد زودتر بیاورمش به دنیا. که هم از وضعیت گرد و قلمبگی دست و پا گیرم زودتر خلاص بشوم و هم چون نمیتوام صبر کنم که بگیرمش تنگ توی بغلم. نمیتوانم صبر کنم گردی صورتش را ببینم و سعی کنم خودم یا امیر را در صورتش پیدا کنم. مطمئنم یک موقعهایی صدای گریه اش درمانده ام میکند، اما باور کنید دلم میخواهد بشنوم صدای گریه اش رو. در عین حال این بی صبری، از یک طرف هم میخواهم این روزهایم رو یک طوری فریز کنم و نگه دارم برای همیشه. این حس عجیب را یک طوری ذخیره کنم جایی، مثلا وقتی که توی دلم احساس میکنم خودش را میکشد و کف پای کوچک ظریفش سر از نزدیکی کلیه ی راستم پیدا میکند را میخواهم یک طوری نگه دارم برای همیشه !! شده مجبور شدم یک فشار کوچکی بدهم که پر و پاچه اش را از کبد کلیه و طحالم جمع کند سرتق، با این حال، همه ی این تجربه ی شگفت انگیز را نمیتوانم با هیچ چیز دیگری مقایسه کنم. آقا یکی آن داخل است. آن داخل!! مثل فیلمهای علمی تخیلی !

میرفتیم یک کلاس بارداری که زایمان طبیعی و شیردادن و این مسائل را آموزش میدهند. کلی از تماس پوست به پوست با بچه صحبت میکنند. همان لحظه که بچه را می آورند بیرون، چه زایمان طبیعی چه سزارین، بچه را همانطوری خیس و تازه و خونی میگذارند روی پوست مادر. بچه از مادرش برمیگردد به مادرش. میگویند کلی تحقیق علمی نشان داده که این تماس و گرمای پوست روی سیستم ایمنی و روی آرامش بچه و توانایی اش برای شیر خوردن اثر خیلی مثبتی دارد. جرم و باکتری روی پوست مادر هم ظاهرا برایش لازم است که سیستم ایمنی اش آماده ی دنیای بیرون بشوند. همانجا روی پوست مادرش که گرم میشود دنبال سینه ی مادرش میگردد. ظاهرا حتی صدای مادرش و حتی پدرش را تشخیص میدهد و ذل میزند توی صورت این دو تا صدای آشنا.

میدانم خیلی سانتی مانتال شده نوشتنم. آخه مثه هیچ چیز دیگر نیست این تجربه. پنج دقیقه ی اخیر که تایپ میکردم یک آدم دیگر درونم داشت سکسکه میکرد. هیچ نوشته ای نمیتواند منعکس کند این تجربه را. میسپارم به خودتان که درکش کنید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “آقا، یکی آن داخل است. آن داخل !!
  1. سيب سبز می‌گوید:

    دركش كردم، حس اش كردم ٢ بار هم حس اش كردم. و واقعا حيف كه اون لگد ها و اون تكون ها رو نميشه فريز كرد. تبريك ميگم بهت مامان دانشمند.
    اره ديگه! لحن نوشته ات عوض شد! يعني خيلي زور زدي كه نگهش داري ولي نشد! قشنگي اش هم همينه. بچه كه به دنيا ميياد، مادر هم باهاش متولد ميشه، يه ادم جديد ميشه.
    كلا ديگه… رفتي كه بري… ديگه فكر كنم تا ٥-٦ ماه شما شديدا مشغول ايد و شب و روزتون قاطي ميشه.
    تبريك ميگم به جفتتون. تولدش مبارك. براش كيك و شمع ببريد چون اين اصلي ترين و مهمترين روز تولدش هست ❤️

  2. سمیرا می‌گوید:

    خیلی مبارک باشه دانشمند جان 🙂

  3. ناشناس می‌گوید:

    سلام امیدوارم که زایمان راحتی داشته باشد و همه چیز به خوبی پیش بره لطفا بعد از زایمان هم برایمان پست بفرستید

  4. امید می‌گوید:

    خیلی خیلی تبریک میگم.
    آذر متولد میشه دیگه؟
    حدس میزنم پسر باشه!

  5. ناشناس می‌گوید:

    منم یه حسی بهم میگه پسره
    وای به حالت اگه دیگه بعدش ننویسیا !!!

  6. فاطمه می‌گوید:

    یه روزی چند سال قبل وبلاگت رو پیدا کردم و بعد تا ته تهش خوندم. اینکه چجوری با الف که حالا مدتیه امیر شده آشنا شدی و…
    اونقدر تجربه ی خوندن پستهای وبلاگت لذت بخشه و اونقدر از مادر شدنت خوشحالم که حد نداره. میدونم که از این به بعد وبلاگت خوندنی تر هم میشه. با یک قهرمان تازه در قصه ی زندگیت. یک عالمه آرزوهای خوب برای شما.

    • پری می‌گوید:

      فک کنم الان که من این پستو خوندم به دنیا اومده _^_
      شاید خیلی عجیب و مسخره باشه اما واقعا بعضی وقت ها دوست دارم حامله باشم،با این توصیف های تو دیگه خیلی مشتاق تر شدم،عاشق اون ژست دست به شکمشون هستم:-))

  7. ناشناس می‌گوید:

    سلام بچه ات به دنیا اومد به سلامتی؟

  8. ناشناس می‌گوید:

    So fucking boring !!!! Daghun shodi raftia

  9. ناشناس می‌گوید:

    پس چرا ديگه پست نميذاري دانشمند جون؟ ما بي صبرانه منتظريم از خودتو ني ني قنديت بشنويم

  10. یک می‌گوید:

    چه خبرا دانشمند؟ دختر کوچولوت(شایدم پسر کوچولوت) دنیا اومد به سلامتی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: