Where the fuck is that contraction

دکتر اندرسون گفت این زور آخره، این کانترکشن که بیاد و زور بزنی، بچه به دنیا میاد. و بعد اتاق ساکت شد، همه منتظر بودیم که کانترکشن آخر من بیاد، من از آخرین انرژی باقیمانده ام استفاده کنم و بچه را بدهم بیرون. و کانترکشن موعود چند لحظه ای نیامد. داد زدم: Where the fuck is that contraction.

من که دادم زدم پس کجاست این کانترکشن به گاشده، کل اتاق خندیدن. نمیدانم چرا آنقدر پرستار و دکتر توی اتاق بود. در واقع یه ربع آخر زایمان ام که اتاق پر از آدم شد را درست یادم نیست. آن دختری که میشناختم و بودم غیبش زده بود، و رفته بودم در پوست یک حیوان و همین یادم است که داد میزدم، دکتر اندرسون امید میداد که این زور آخر است و درد یادم است. بعد انگار یک ماهی از بین پاهایم رد شد، بچه را کشیدند بیرون و گرفتند بالا که ببینم دختره یا پسره. پسر بود. تیکه تیکه در یادم مانده و در صحنه ی بعدی روی سینه ام بود. گرم و خیس بود. یادم نمیاد گریه میکرد وقتی بچه را به من دادند یا نه. اما یادم است که چشمهایش را سریع باز کرد و من اولین کلمه ای بهش گفتم: جان بود. پرستارها بعدا پرسیدند جان یعنی چی توی زبان شما. چرا همه ی مادرهای ایرانی جان جان میکنند. گفتم خانوم، جان یعنی زندگی، یعنی همه چیز. داشتند بخیه میزدند و من سوزن را احساس میکردم که بچه شروع کرد شیر خوردن. آن موقع تازه اشکهایم آمدند.

بچه که به دنیا آمد، دکتر اندرسون به امیر گفت، چرا ماتت برده، دوربینت کو؟ عکس بگیر. از ساعت عکس بگیر، از بچه بگیر. بعد دوربین را از دست امیر گرفت و چند تا عکس از ما سه نفری گرفت. یادم نمیاد چقدر گذشت که امیر پرسید، چی دوست داری اسم بذاریش؟ فکر کنم چگونگی به دنیا آمدن بچه را از مادرش که دیده بود، اختیار این تصمیمات را دودستی به من تقدیم کرد. پسرمان را صدا میکنیم نیکی.

کتاب کتاب هست از زیبایی مادر شدن. همه اش هم درست است. بهترین اتفاقی که در زندگی من افتاده مادر شدن بوده. اما نمیدانم چرا مادرهای دنیا نمی آیند بنشینند رک و راست بگویند که مادر شدن سخت ترین کار دنیا هم هست. سختی های حاملگی و درد زایمان فقط معروف است. اما کسی از بعدش صحبت نمیکند. من نشنیده بودم موقع زایمان طبیعی استخوان دنبالچه ممکن است بشکند. وقتی اثر بی حسی موضعی موقع زایمان ام رفع شد احساس کردم از درد نمیتوانم بنشینم. یکی از دکترها گفت احتمالا استخوان نشیمنگاهت شکسته. دکتر اندرسون میگفت نشنیده صدای شکستن استخوانم را. گفتم خب دکتر گرامی، آن همه هواری که من داشتم میزدم، مگر صدا به صدا میرسید که تو بخواهی صدای ظریف شکستن مهره ی آخر ماتحت مرا بشنفی؟ خلاصه شیش هفته بعد هنوز روی یک بالش به شکل دونات مینشستم که استخوان مذکور نسابد به سطوح زیر ماتحت.

کسی نگفته بود که بعد از زایمان ممکن است شاش بند شوی !! بچه نه صبح دنیا آمد، و من دوازده ظهر از شدت شاش گریه میکردم. اما اعصاب حوالی مثانه به اختیارم نبود که شاش کنم. خانوم پرستار که موقع زاییدن کمک میکرد، آمد سوند وصل کرد. چه کار چندش و دردناکی بود. ولی وقتی کیسه کیسه شاش آمد و مثانه ام راحت شد، حاضر بودم دستهای پرستار و لوله ی سوند را ببوسم.

کسی نگفته بود که بعد از زایمان طبیعی مادر را هم پوشک میکنند. چون زیر سوند بودم، پرستار آمد، لنگهایم را گرفت هوا، یک کاغذ جاذب آب گذاشت زیرم، پوشکم کرد. برای خونریزی البته. نه برای شاش. بعد سوند را ضرب کن در اینکه پوشک پایت باشد. عصر که خواستم پوشکم را عوض کنم تو دستشویی، یکی از لنگهای پوشک گیر کرد در لوله ی سوند. با کاور آبی بیمارستان، نیمه برهنه، در حالی که کف دستشویی داشت پر از خون میشد با یک دست سوند را نیگه داشته بودم، با یک دست سعی میکردم پوشک تمیز را یک طوری بگذارم جای درست. گیر کرده بودم و ذهنم هم پیش نوزادم بود که بدون من دارد چه میکند. نمیدانم چند دقیقه با لوله ی سوند ور رفتم که شنیدم پرستاره پشت در دستشویی میپرسد که آیا اوکی هستم. گفتم نه، نه نیستم. بیا تو. آمد تو، کاور بیمارستان افتاده بود و لخت بودم. خون ازم سرازیر بود و من و سوند و پوشک گره خورده بودیم. آمد شورت دور پوشکم را کشید پایین و لوله ی سوند را که چرخیده بود دورم باز کرد. پوشک نو گذاشت و شورت را داد بالا و کاور نو تنم کرد. زدم زیر گریه. احساس بیچارگی میکردم که لختم و عورم و یک غریبه دارد شورتم را میکشد بالا و پوشک برایم میگذارد. پرستاره نپرسید که چی شده. خودم گفتم خیلی داغونم و خجالت میکشم که اینقدر ناتوانم و گفتم ممنونم. گفت طوری نیست. همه بعد از زایمان گریه میکنند. طبیعیه.

غذای بیمارستان آدم سالم را مریض میکند. فلذا پدر بچه دوید از کازبا (رستوران ایرانی دم دستی ونکوور) برایم کوبیده خرید آوورد. کل بخش زنان زایمان بیمارستان سنت پاول بوی کوبیده گرفته بود. نشستیم من و پدر بچه و مادرم در همان اتاق زایمان کنار نوزادمان که در گهواره خواب بود کباب زدیم.

مادری کردن را کسی یادت نمیدهد. میگویند یک طوری غریزی راه مادر بودن را پیدا میکنی. میگویند عشق به فرزند به صورت طبیعی بر تو وارد میشود. نمیدانم. من وقتی نیکی به دنیا آمد عاشقش شدم اما باز هم اینطوری که الان دوستش دارم آن لحظه ی اول دوست نداشتم. تا لبخندهای واقعی اش شروع نشده بود، خیلی از وظایف مادری ام را مکانیکی انجام میدادم. هر دو ساعت یکبار شیرش میدادم (و گه خورد هر کی گفت خیلی شیر دادن زیبا و لذت بخش است. شیر دادن سخت ترین قسمت مادری است) و چون روی ماتحت دردناک شکسته ام مینشستم، شیر دادن عملا درد کشیدن بود.

چیزی در دنیا به ترسناکی نخوابیدن نیست. سه چهار روزی که در بیمارستان بودیم، عملا در بیست و چهار ساعت شاید نیم ساعت سه ربع میخوابیدم. خانه هم که آمدیم، شاید مجموع خوابی که میکردم تا همین اواخر چهار پنج ساعت بود که تقسیم میشد در تیکه های یک ساعت و نیمه. شکنجه ترین قسمت مادر شدن همین مسئله خواب است. هر چه قدر هم مردم از وحشتناکی بی خوابی مزمن بگویند، تجربه اش فقط میتواند عمق فاجعه اش را منتقل کند.

در بیخوابی های شبانه و درد مهره ی شکسته ام، و سیکل تکراری شیر دادن، آروغ گرفتن، پوشک عوض کردن، خواباندن بچه و آروم کردن گریه اش، خودم را گم کردم. احساس میکردم من که اهمیتی ندارم. من گاو مش حسن ام که دارد بچه را شیر میدهد. موقعیت ترسناکی بود. آدم نمیتواند ادامه بدهد اگر فکر کند که اهمیتی ندارد. اگر فکر کند که فقط دستگاه تولید شیر است. اگر فکر کند زندگی خودش تمام شده و فقط زنده هست که بچه اش زندگی کند. اما ادامه میدادم. الان نمیگم بعد از سه ماه به خودم برگشتم. نه، اصلا آن خود سابق متحول شده و جایش یک مادر نشسته. اما بهترم. دست چپم حلقه ی ازدواجم است و همان روز که میخواستیم بریم بیمارستان، دست راستم یک حلقه ی دیگر کردم. حلقه ی جدید، حلقه ی تعهدم به این بچه است. حلقه به من یادآوری میکند که من یک مادر هستم. زندگی و سلامت روان و جسم یک آدم دیگر تا چندین و چند سال به من وابسته است.

باید پامیشدم روحیه ام را از آن جای ترسناک و تاریکی که درش گیر کرده بودم بیرون می آوردم. هنوز هم بچه را شیر میدهم، اما اگر یک شیشه شیر خشک هم بدهم بهش قبل از خواب که طولانی تر بخوابد و من هم بتوانم بخوابم، احساس گناه نمیکنم. ترجیح میدهم صبح با شکم پر از شیرخشک بیدار شود اما قیافه ی من خندان باشد، تا فقط شیر مرا خورده باشد اما من زار و افسرده بروم بالای سرش و روز را شروع کنیم.

رئیسم قبل از تولد نیکی به من میگفت به تو و همسرت فرصتی داده شده که یک انسان زیبا از این بچه بسازید. که یکبار دیگه زندگی را از یک نگاه و زاویه ی دیگه تجربه کنید. به نظرم تجربه ی حاملگی و به دنیا آووردن نزدیک ترین تجربه به آفرینشه. تجربه ای که مثل هیچ چیزی که تا به حال دیده بودم نبود. آدم تولد خودش رایادش نمیاید. نوزادی و وابستگی کامل خودش به دیگران در یادش نمی ماند. بزرگ شدن خودش را تجربه میکند اما در خاطرش نمیماند. تولد فرزند راهیه برای دیدن زندگی از یک زاویه دیگه. برای دوباره دیدن زندگی.

بعضی موقعا که خوابه تماشاش میکنم و وهم میکنم از عظمت مسئولیتی که قبول کردم. از اینکه باید ثبات شخصیت و سلامت روان و احساسات این بچه را تامین کنم. باید حواسم به خودم باشد، باید یادم باشد هر کاری که جلویش بکنم، او هم همان میشود. بداخلاق باشم، هل کنم، پشت چراغ قرمز فحش بدهم، عصبی بشوم، عصبانی بشوم، دروغ بگویم، بی صبر باشم، همه را جذب میکند. خیلی سخت است که مواظب باشی و سعی کنی بهترین خودت را برای بچه ات رو کنی.

زندگی مان برای همیشه عوض شده. بعضی موقعا توی آینه نگاه میکنم مطمئن نیستم که دیگه خودم را میشناسم. موقع اش شده یک لایه ی دیگر خودم را بشکافم و این مادر جدید را بهتر بشناسم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
17 دیدگاه برای “Where the fuck is that contraction
  1. آني می‌گوید:

    اي جانم. اي عزيز دل. يادت باشه آخر آخرش هم يه انساني با همه ي نقاط ضعف كه پنهان كردنش ٢٤/٧ غيرممكنه. بچه تو رو از خودت هم بهتر خواهد شناخت با همه ي نقاط ضعفت. خودت رو فحش نده يه وقت اگه به نظر خودت گه ترين مامان دنيا شدي و هرچي فكر كردي يادت نيومد كه مامانت به اين مزخرفي بوده باشه. خيلي هم آدم طبيعي و معقولي هستي. فقط مامان شدي!

  2. سيب سبز می‌گوید:

    كاش شماره ات رو داشتم، بهت زنگ ميزدم. مادري كردن سرشار از لحظات سخت، خيلي سخت. لحظات شيرينش خيلي كوتاه و كمِ. ولي به قدري دلچسبِ كه همه اون تلخي ها رو ميشوره!
    نميشه نوشت! بايد گفت! كاش شماره ات رو داشتم 😊
    مادر دو پسر

  3. نگار می‌گوید:

    مبارک باشه دانشمند جان :*

  4. Baltazar می‌گوید:

    تبریک میگم دانشمند جان. واقعا خوشحال شدم.

  5. آتوسا می‌گوید:

    خیلی تبریک می گم…
    مادری کار سختی هست واقعا.. ولی خب بچه ها مثل آینه خود ما هستن…

  6. پرستو می‌گوید:

    جانا سخن از زبان ما می‌گویی .
    مادر بودن خیلی شیرینه ولی واقعا خسته کننده است. از یک ، یک و نیم سالگی بچه رو بذار مهد خودت یه نفسی بکش.

  7. شادی می‌گوید:

    اخ اخ .دانشمند فقط میتونم بگم دوستت دارم.تازه اشکم هم درومد چون همه حرفاتو با تمام وجودم درک میکردم.مخصوصا اون قضیه دستشویی رفتن.البته من سزارین کردم.ولی خوب اونم خیلیییی درد داشت بعدازینکه بهوش اومدم.الان دخترم نزدیک دوسالشه.خدایا هرچی بزرگتر میشه شیرینتر میشه و همش قلبم از شدت عشق میخواد وایسه

  8. شادی می‌گوید:

    واااای یادم رفت بگم اون قسمت بیخوابیشو .خدایا یه شکنجه کامله و هیچچچکس هم درک نمیکنه که چطوری عملکرد مغز مختل میشه و ادم شبیه یه زامبی میشه

  9. میترا می‌گوید:

    خیلی خوب نوشتی دانشمند جان. به خصوص اینکه علاقه آدم به بچه اش به تدریج به اوج خودش میرسه و احساس لحظه اول با بعدش اصلا یکی نیست.

  10. Golshida می‌گوید:

    kamelan movafegham (و گه خورد هر کی گفت خیلی شیر دادن زیبا و لذت بخش است. شیر دادن سخت ترین قسمت مادری است) !

  11. نازی می‌گوید:

    تبریک عزیزم نگران نباش تمام وظایف مادری رو به خوبی انجام خواهی داد

  12. مریم می‌گوید:

    خیلی تبریک میگم عزیز دل.
    و من بخاطر دانستن این سختیها و علاقمندی به رفاه کنونی ام و در عین حال مطمئن نبودن به تواناییها و مسئولیتپذیری خودمه که بچه دار نشده ام.
    کار تو جای بسی تقدیر داره.

  13. mina می‌گوید:

    وای واقعا چقدر درست گفتی، نی نی من الان 6 هفته است و منم تمام 2و3 هفته اول در شوک بودم از سختی هایی که می دیدم! شیر دادن وحشتناک بود،دردناک، بلد نبود و بلد نبودم. بعدا به هرکی میگفتم، شروع میکرد که اره، خیلی سخته، منم اینجوری بودم… هم خوشحال میشدم که تنها نیستم و همه سختشون بوده، هم تعجب میکردم که چرا من تا حالا چیزی نشنیده بودم از این قضیه.

  14. مریم می‌گوید:

    جانا سخن از زبان ما می گویی. پسر منم چند روز دیگه 2 ماهه میشه. دقیقا منم مثل تو باورم نمیشد که انقدر سخت باشه. واقعا چرا هیچ کس از سختی هاش نگفته بود و همش از شیرینی مادر شدن سخن بود. این حجم از بی خوابی و خستگی و مسیولیت یک آدم دیگه رو داشتن اصلا برام قابل تصور نبود. روزها که همسرم میرفت می خواستم گریه کنم. خواب که نداشتم و نمیتونستم عملا یک ساعت با خیال راحت بخوابم. موقع خواب انگار یه پرنده می اومد تو گلوم پر پر می زد حتی دماغم هم نبض میزد. و اما پروسه وحشتناک و دردناک شیر دادن. موقع شیر دادن تمام خاطرات خوش زندگیم از جلو چشمام رد میشد .اشکام می اومد و حس می کردم همه روزای خوب تموم شد.من تموم شدم و پسرم شروع شد.فکر میکردم مادر خوبی نیستم و نبایدانقدر خسته و مستاصل باشم. هنوزم جا نیفتادم اما خیلی بهترم.عشق به فرزند هم گل گفتی هی داره تو وجودم پررنگ تر میشه.وقتی خندشو می بینم قلبم از عشق میلرزه. خوشحالم که میبینم مثل منم هست…

  15. مانیا می‌گوید:

    مبارک باشه دانشمند جان. امیدوارم بر لب پسرت جز خنده نشینه.

  16. ماري می‌گوید:

    از حالا تا پنج ماهگي بهتر و بهتر ميشه. بعد از پنج ماهگي رو نمي دونم چون دخترم پنج ماهشه. يك لحظه خيلييي خوبي من در حدود سه ماهگي داشتم كه اميدوارم همه داشته باشن. وقتي بچه فهميد كه مادرشه كه داره بهش شير ميده و اين سينه ها و اون صورت به هم وصلن. شيرشو كه خورد سرشو سرشو بالا اورد و انگار كشف جديدي كرده باشه با تعجب و خوشحالي بهت نگاه ميكنه و ميخنده. انگار تشكر ميكنه

  17. نرگس می‌گوید:

    وااای چه قدر خوب نوشتی. نمیدونم چه قدر با نوته ات گریه کردم. دختر من الان دو سالشه و خیلی از اون روزا گذشته ولی دلم حال میاد یکی از سختی های بچه داری میگه. واقعا به نظرم خیلی اجحافه که همه فقط میگند شیرینه. هیچ وقت یارم نمیره چند ماه اول چه قدر تو شک بودم. 5 ماهش که شد تازه داتم افسرده میشدم از این روند جدید خودم نبودن.
    خدا قوت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: