درباره من

به صرافت افتادم که درباره ی خودم بنویسم که آدم پشت ِ این نوشته ها رو واقعی تر کنم. پشت ِ عنوان دانشمند قائم شدن و نگفتن ِ این کی هستی و چی کاره ایه در واقع هنری نیست. دانشمندی البته طعنه به خودمه، به اینکه در حقیقت من علاقه خاصی به هیچی ندارم، و در هیچی سرآمد نیستم و درواقع هیچ گهی نشدم و نخواهم شد. اگر دوباره به سال ِ اول ِ دبیرستان برمیگشتم، همونطور بی مغزانه و نا متفکرانه میرفتم رشته ریاضی که دفعه اول رفتم. در واقع هیچ وقت در دوازده سال ِ دبستان و راهنمایی و دبیرستان هیچ وقت هیچی نبودم.

سال هشتاد رفتم پلی تکنیک. پلی تکنیک ملغمه ای بود از اتفاقات در حد ِ گه و عشقهای کشکی و دوستان بی نظیر که دیگه لنگه شون رو پیدا نمیکنم. مشکل ِ بزرگم در پلی تکنیک این بود که آدمهای تک بعدی درس خون زیادی رو ملاقات کردم. احساس کردم هیچ گهی نمیشم.  پلی تکنیک دانشگاه ِ عجیبیه، اگر به فضاهای بسیجی زده عادت نداشته باشید، و ناراحت میشید استاد ِ مشاورتون تعداد چاکهای مانتوتون رو بشمره و بگه معذبه که جلوش اونطوری نشستید (که هنوز نمدونم چه طوری نشسته بودم) ازش فرار میکنید. فلذا به محض اینکه فرصتش بهم داده شد، رفتم دانشگاه تهران.

قصه دراز نکنم، در دانشگاه تهران عشق ِ زندگیم رو ملاقات کردم. عاشق شدم، اساسی. طرف خوشتیپ بود، رعنا، قد ِ بلند، خوش لباس، انگار بچه باحال ِ جمع بود، موی فرفریش رو بلند میکرد و ته ریش میذاشت، آل استار میپوشید و ژولی پولی بود. عشق بود. تو کوکش بودم، ولی هیچ تیک و تاکی نزدیم. وقتی افتادم دنبال ِ ویزای کانادا احساس کردم که داره دیر میشه. به عشق ِ موفرفری نهایتا روک و راست گفتم چهار روز ِ دیگه میذارم میرم، و شرم کم میشه. در این فرصتبا من معاضرت کن. اتفاق افتاد. هشتاد و پنج شمسی. سال عاشق شدن ِ من، طرف با من تریپ برداشت.

فرفری ِ خوش تیپ موند و من رفتم. سالی یکبار هم برگشتم یک سری بهش زدم، عشقها رو تازه کردیم و قول دادیم وایستیم پای هم. خیلی در اوج کوری ِ عشق. دو سال ِ بعد، بعد از هفتصد و خورده ای روز، یه چشم اشک، یه چشم خون، آقای الف آمد کانادا. البته شیشصد کیلومتر اون طرفتر، لامصب کشور بزرگیه. سه سال و اندی، اینطوری بود که اگه جمعه کاری نداشتم تو آزمایشگاه، پنج شنبه راه میوفتادم به سمت مونترال، تو اتوبوس یا تو ماشین مردم، یا تو قطار، هفت ساعت تو راه، تا میرسیدم بهش، سه روز بعد هفت ساعت دیگه تِر تِر تیر برمیگشتم شهرم… گاهی آخ و اوخ میگفتیم که مچاله شدیم تو این اتوبوس ها، اما اگر به هیچ چیز علاقه جدی ندارم و نداشتم، به این برادر، آقای الف دارم و داشتم. میرفتیم و میومیدیم هر دو. بعد بالاخره یک روز من درسم تموم شد و دکتر شدم، لحظات روحانی شعبده ای بود. کاری رو تموم کردم که برام هیچ ارزش و معنایی نداره. صرفا واسه حساب بانکی و قرارداد خونه و غیره و ذلک به جای خانوم یا دوشیزه، عنوانم رو کردم دکتر.

بالاخره زندگی رو یک تکونی دادیم و هر دومون توی یک شهر سوم یه کاری پیدا کردیم. من یه کاری پیدا کردم که با لیسانس هم میشد پیدا کرد و صرفا خوشحالم که اجاره رو میده و صورت حساب ها رو پرداخت میکنه، چسبیدم به زندگی، مثل یک زنگ چاق فربه ِ راضی  که شوهر کرده و از مچ تا آرنجش النگوی طلاست و در زندگی چیزی نمیخواسته جز یک مرد و یک سقف.  به خودم دلداری میدم کارمند روزم، و نویسنده ی شب. دو سال سگ دویی میزنم، و شیش ماه میچسبم فقط به نوشتن. هنوز که نشده و بضعی روزها اینقدر به همه چیز شک میکنم، که چاره ای ندارم جز نوشتن افکار و مرتب کردن ِ وقایع روزانه ام و دلدادری به خودم که دانشمندی طعنه آمیز آب دوغ خیاری هم بد حرفه ای نیست…

41 دیدگاه برای “درباره من
  1. dokhtarikeziadnemidanest می‌گوید:

    تا حالا فقط تو گودر خونده بودمتون،این تیکه رو باید اول می خوندم!

  2. ..... می‌گوید:

    از خوندن وبلاگ وشیوه فکرکردن خوشم می آد..زیااااااددد.کاش می شد بیشتر بشناسیم همو ..شاید تو فیسبوک یا به قول تو فیسبوغ !

  3. Sogol می‌گوید:

    از گفتا ر کا ملان صا دقا نت خیلی خیلی خوشم اومده.

  4. untitled می‌گوید:

    سلام.
    من و شما یک دانشگاه دوره لیسانس بودبم. فکر کنم حتی یک ورودی. شما رو هم یادمه. یه رفیقی داشتم ازت خوشش میومد می گفت این خیلی با مزه راه می ره. نظرم جفتمون این بود انگار توی شما فنری جا سازی شده. آخرش هم این دوست ما ترک تحصیل کرد البته و من به خودم اومدم و حداقل به ظاهر آدم شدم. به هر حال مثل این که دنیای کوچیکه. بابت تعریفی هم که از من کردی ممنون.

    • دانشمند می‌گوید:

      چه داستان ها !! چه چیزهایی که نمیدونستم.
      بعله، اون فنر رو لولو برد.
      پس که اینطور، امیرکبیر از این نوابغ هم تحویل داد؟

      • untitled می‌گوید:

        نابغه که چه عرض کنم. اما آره امیر کبیر آدم دیوانه حاشیه نشین هم داشت. من هم مثل تو اون موقع فکر می کردم وسط یه عالم نرد سیب زمینی گیر افتادم و رسما دانشگاه نمی اومدم دو سه سال اول. مشکل دیوانه ها و فنر دار ها این بود تار و مار شده بودند الان که فکر می کنم.

      • ناشناس می‌گوید:

        ما بهت می گفتیم «زن ملوان زبل» LOL

  5. محمود می‌گوید:

    دوست عزیز سلام
    راه یافتن وبلاگ شما به مرحله نهائی مسابقه بین المللی دویچه وله را صمیمانه تبریک می‌گوییم و برایتان آرزوی موفقیت داریم.
    اطلاعات بیشتر را می‌توانید در این لینک پیدا و در صورت تمایل برای خوانندگان خود نیز به اشتراک بگذارید.
    با مهر
    محمود صالحی
    کمیته تدارکات مسابقه دویچه وله
    http://thebobs.com/persian/category/2012/best-blog-persian-2012/

  6. Mehdi می‌گوید:

    چرا من اين قسمت رو نخونده بودم؟ :p با حال بووووود…

  7. محمد یعقوبی می‌گوید:

    سلام. تازه با وب‌لاگ‌تان آشنا شدم و از خواندن نوشته‌های وب‌لاگ‌تان خیلی لذت بردم. درود. محمد یعقوبی

  8. Ledaveisa می‌گوید:

    Today is ethical poorly, isn’t it?

  9. ناشناس می‌گوید:

    sلام .عجیب ها منو بفکر میندازن.مخسوصن عجیبهایی که فکر میکنن عجیب بودن مهم نیصت یا فکر میکنن عجیب قریب نیستن

  10. me می‌گوید:

    نظر شخصی: می‌موندی ایران زندگی‌ت رو می‌کردی، زندگی در شرق با هر مشکل و محدودیتی بهتر از غربه با هر امکاناتی و آزادی‌ای.

    • دانشمند می‌گوید:

      نظر شخصی: اینطوری زندگی کن شما ! در شرق !

    • pdelfan می‌گوید:

      چرا بهتره؟ :دي يعني از اولين حقوق انسانيت بگذري براي اين كه شرق زندگي كني؟! يك كره ي زمينه ديگه، حالا مي خواد هر جا باشه فقط سه هزار ميليارد اختلاص نكنن… .

  11. pdelfan می‌گوید:

    الا اين الف رو دوست داري؟ هنوز بينتون رابطه اي هست يا تيره و تاريك شده؟

    • دانشمند می‌گوید:

      الف یک قسمتی از زندگی ِ منه که وارد نا خودآگاهم شده. یعنی به هیچ کس به اندازه ی اون اعتماد نمیکنم. به هیچ کس اینقدر وابسته نیستم. وقتی نیست کمه یک چیزی. وقتی میخواد بره کنترلی روی اشکهام ندارم. حاضرم از چیزهایی که میخوام چنجاه درصد کوتاه بیام که اون رو خوشحال کنم. این اون موقعیتی نیس که هفت سال پیش باهاش داشتم مسلما. حالا اسمش دوست داشتنه؟

  12. pdelfan می‌گوید:

    این رو چون جای دیگه ای نبود این جا می گم.

    تمام مطالبت زیبا هستن و البته طرز تفکرت هم تا حد زیادی مثل منه. بلاگ جالب و خوندنی داری، خیلی خوش حالم که آشنا شدم با این بلاگ. از طرفی چون تو یکی از مطالبتون دیدم اوهام و نامجو دوست دارید و منم دوست دارم گفتم شاید بند «127» رو هم بد نباشه که بهش گوش کنید البته اگه تا الان گوش نکرده باشید، مطمئناّ خوشتون میاد.

    در رابطه با معرفی خودم همین و بس که شب انتخابات و 6 صبح و زمانی که داشتم به همراه خانواده اون 60 درصد احمدی ـه بی نژاد رو نگاه می کردیم و می دونستیم که قراره چه اتفاقی بیفته به سمت کانادا و به قصد مهاجرت حرکت کردیم. یه بارم بیشتر نرفتم ایران از اون موقع. تو بلاگم معرفی کردم خودم رو. همین، دیگه زیادی حرف زدم. :دی

  13. علی می‌گوید:

    قشنگ می نویسی. امروز پیدا کردم وب لاگتو.
    با الف چقدر دعوا میکنی؟ تا حالا بهش فحش دادی یا اون بهت فحش داده؟
    می خوام با خودم مقایسه کنم. میتونی جواب ندی.

  14. ف می‌گوید:

    این چه توهمیه که هر منگلی که اپلای کرد و اومد ینگه دنیا، مغز فرار کرده و دانشمنده؟!

  15. سال می‌گوید:

    سلام. آدرس ایمیلتان را از کجا باید جست؟ یک کار کوچکی داشتم باتان. ممنون.

  16. SIAVASH می‌گوید:

    سلام! امشب خیلی خیلی اتفاقی از اونجایی که آدرس وبلاگ شما توی لیست جستجوی گوگل اومد (واسه یه خواننده سرچ کرده بودم) با اینجا آشنا شدم و بعضی مطالب شما رو خوندم حیفم اومد نظر ندم که بی اغراق اینقدر قلم شما گیرا، شیوا، جذاب و رک و راسته که دستکم 3ساعت نتونستم از مانیتور چشم بردارم و واقعا حیف که ما نمیتونیم، به همون دلایل سیاسی، بیشتر با شخصیت حقیقی شما آشنا بشیم و این افتخار رو از دست داده ایم. از این به بعد یه خواننده دیگه به خواننده گان پروپاقرص این وبلاگ اضافه شد، متشکرم. سیاوش

  17. ناشناس می‌گوید:

    می خواستم خواهش کنم از این لینک و متعلقانش اونجا که اسم بنده (هم فارسی هم انگلیسی) معلومه را پاک کنید. خیلی خیلی ممنون می شم از لطفتون( پایین مشخص کردم …) مرسی
    daaneshmand.wordpress.com/about/‎

    …………. می‌گه:
    ژانویه 11, 2012 در 9:50 ب.ظ.
    از خوندن وبلاگ وشیوه فکرکردن خوشم می آد..زیااااااددد.کاش می شد بیشتر بشناسیم همو ..شاید تو فیسبوک یا به قول تو فیسبوغ !
    پاسخ
    دانشمند می‌گه:
    ژانویه 12, 2012 در 7:31 ب.ظ.
    بله کاش میشد. ولیکن نمیشه ! بنده فیضبوغ رو یکم خوصوص نگه میدارم. مخلص شما

    پاسخ
    ….. می‌گه:
    ژوئن 11, 2012 در 10:26 ب.ظ.
    مهم نیست. گاهی دوستی ها از دور زیبانرند.موفق باشید!

  18. ناشناس می‌گوید:

    daneshmand, bad az hodude 2 saal emruz dobare havato kardam o oomadam soraghe webloget. hala ke fekr mikonam mibinam ke cheghdar to too naakhodaagaahami. be vaaseteye hamon 1 saali ke peigire neveshtehaat budam.

  19. Vandad Zamaani می‌گوید:

    سلام
    ونداد زمانی هستم و تازه امروز فرصت اشنایی با نوشته هایت را یافتم. ساکن تورونتو و از همکارهای مجله مرد روز هستم. دوست داشتی تماس بگیر یا سری به مجله ما بزن. خواننده کنجکاو و دوست داشتنی زیاد داریم و اگر دوست داشتی گاهی مطالب هم لحن و سلیقه، اگر فکر کردی داری، برای مان بفرست. ارادت

  20. فعلا ندارم می‌گوید:

    سلام. از دستخطت خوشم میاد ولی چه اصراری داری به اینکه اینهمه فحش و کلمه ناجور توش جاسازی کنی؟ بدون اینا خیلی دلنشین تر میشه

  21. edrism می‌گوید:

    فک می کردم مردی.

  22. طراحی سایت می‌گوید:

    خیلی جالبه سایتتون و محتوای اون

  23. رضا می‌گوید:

    سلام
    من هم تقریبا بیشتر نوشته ای تو این بلاگتو خوندم … منم مثه شما تو پلی تکنیک درس میخوندم تا یه ماه پیش و الانم تو فکر رفتن به بلاد کفرم م منتها تو مراحل اولیش … به خاطر همین تصمیم گرفتم تجربه تورو که ملغمه ای از اتقاقات روز مره و تجربیات اکادمیکه رو بخونم. منم حس می کنم که مثه ادم متوسطیم حتی میدونم دکتر چیز خاصی نیس به جز اینکه ادمای دورو ورتو به تحسین نا اگاهانه وا بداری …. دلم میخواس که بعد این همه مدت بدون یار بودن دقیقا مثه بگم من دارم میرماااا منو دریاب ولی فک کنم به اندازه تو جراتشو ندارم…
    در نهایت نمیدونم چرا دارم این پیامو واسه تو میذارم

  24. علی می‌گوید:

    دست مریضاد.

  25. محمود می‌گوید:

    سلام، كاملا اتفاقي با وبلاگتون اشنا شدم ،نه اينكه طرفدار پروپا قرص باشم اما اعتراف ميكنم سبك نوشتن شما رو دوست دارم و هر از گاهي سري به وبلاگتون ميزنم و ميخونم.
    فقط خواستم بگم ادم مهمي شديد چون الان همه جا مطالبتون به اشتراك ميزارن .
    موفق باشيد

  26. حمید می‌گوید:

    سلام. پستی داشتید درباره شهر اراک. درباره اون مزاحم شدم. اما راه ارتباطی دیگه ای پیدا نکردم. ممنون می شم یه راه ارتباطی لطف کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: