دیده ها و شنیده ها از تهران

یک تازه از ایران برگشته میگفت شهوت در فضای تهران شناور است. کس دیگری میگفت، حرف زدن معمولی در تهران با بقال، با چقال و با آقای محترمی که در صف بانک دیدی تبدیل شده به یک مسابقه ی لاس. همه با هم در همه جا و در همه ی شرایط میلاسند. میگفت اصلا ادبیات مردم عوض و نادر شده. همه مسخ سریالهای ترکی ارزان و مبتذلی هستند که قهرمان داستان هر شب یک عشق تازه دارد و ارزش و اخلاق تنها شعبده ایست که سریالها عرضه نمیکنند. تازه از ایران آمده ی سوم در تایید این فرمایشات میگفت، در ایران مد شده، همه با هم بخوابند. کسی کار ندارد که موقعیت چیست، متاهل و مجرد و بچه دار و پیر و جوان و زن و مرد همه به یک شب بسنده میکنند. یک ممدکار اجتماعی به رفیق مان گفته بود آمار طلاق در تهران (ایران؟) نزدیک هشتاد درصد است. مدرنیته مملکت را درنوردیده ودهه ی شصت و هفتاد میلادی به ایران رسیده گویا.

***

 پدرم به مدت بیست سال بعد از انقلاب قیمت هر چیز را که میپرسید، تهش اضافه میکرد، قبل از انقلاب این اینقدر بود. دلار که وسط می افتاد، شکی نبود که مسئله ی دلار هفت تومانی را پیش نکشد و در چشم ما فرو نکند. پدرم بارها تعریف کرده بود که خانه مان در یوسف آباد را یک سال قبل از انقلاب به قیمت نهصد هزار تومان نقد خریده بود و تمام پولش را خودش در ظرف پنج شیش سال کار جمع کرده بود. و سالهای سال بعد، انگشت به دهن نگاه میکرد که با حسابداری در آن شرکت پارکت سازی و این ور کردن آن ور کردن دفتر دستک، خانه و اتومبیل که هیچ، یک دست مبل نو هم نمیتواند بخرد. این یکطورهای دچار بحرانش کرده بود. به آینده امیدوار نبود و عقیده داشت روزهای بد هنوز نیامده اند. باور دارم اگر انقلاب نشده بود، پدرم مرد دیگری میبود و البته من هیچ وقت زاده نمیشدم.

من اخبار ایران را میبلعم. هر کس میاید و میرود قیمت همه چیز و آدرس همه جا را میخواهم بدانم. قیمت ها را با شیش هفت سال پیش که آمده بودم یک سفر مقایسه میکنم و  اخلاقهای پدرم را میاورم جلوی چش ِ همه. آژانس از یوسف آباد به سعادت آباد چند؟ بیست تومان. شاک میشوم، غش و ضعف میکنم و میگویم آن موقعها شیش تومن بود. انگار که چهل سال است سوار آژانسهای تهران نشدم. میپرسم یک پیتزای بزرگ چند؟ سی تومن. بعد غلت میزنم روی زمین که ای وای مادر، دفعه ی قبل که من ایران بودم بود هفت و پانصد. تازه آن موقع که من میرفتم از ایران بود سه و پانصد. بحث قیمت نان و نیم کیلو گردو و یک کیلو مرغ که میشود، احساس میکنم فاجعه در حال رخ دادن است. همه سر تکان میدهند که من قسمت اعظم عصر احمدی نژاد را از دست دادم و آن دو سه شبی که در اثر تحریم دلار شوت شد به فضا را به چشم ندیده ام.

بعد ماشین حساب ور میدارم حساب کنم که مزنه چطور است و آیا وسعم میرسد بروم ایران، رستوران و ددر و دربست یا خیر. هر چی را که حساب میکنم میبینم به دلار هم گران است. میبینم یک چلو کباب مجلسی پنجاه تومان به دلار هم گران است. رفیقمان که برای شب عید پول جمع میکرد برای بچه های سرطانی میگفت که عزیزم چشمهای شهلای جهان اولی ات را باز کن و بدان که یک آمپول که باید هفته ای یکبار تزریق شود به بچه، سه میلیون تومن قیمت دارد و محک فقط میتواند دو میلیون اش را بدهد. بعد تو نگرانی کباب در تهران برایت به صرفه نیست؟

***

باری مذاکرات به نتیجه رسید و بناست تحریمها را بردارند. فقط شخصیتی مثل پدرم میتواند این را هم بیهوده ببیند و بگوید بابا اینها معلوم نیست چه حقه بازی ای میخواهند سوار کنند سر دنیا. الباقی خوش بین اند که بالاخره رجالی در مملکت پیدا شده اند که جز گوسفندچرانی، ماشین شاسی-بلند راندن، و زندان بانی، پیشینه و تحصیلات دیگری هم دارند و سی سال پیش از روی الاغ پدر روضه خوان شان راهی دولت و مجلس نشده اند. به نظرم برای اولین بار بعد از سی و اندی سال، کسانی پیدا شدند که جز الاغ سواری، سیاست بین الملل و مذاکره حالی شان میشوند و به چرک و کثافت و سفره ی پاره پوره و نان خشک خوردنشان افتخار نمیکنند. فلذا ما راضی و چشم انتظار ِ صعود ریال و سقوط قیمتها.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر

در سال نود و سه ازدواج کردم. بعد از سالها بحث و مجادله و مسخره کردن این پیوند مقدس و خوار شمردن هر آنکس که تن میدهد به این سنن کپک زده. درس مهم سال گذشته این بود که نوک پیکان تیز حکم صادر کردن درباره ی اینکه مردم چگونه زندگی میکنند و چه تصمیماتی اخذ میکنند را سمباده بزنم و گرد تر کنم. زیرا که نوکش روزی ممکن است به خودم هم گیر کند. دقیقا دو سال پیش معتقد بودم افرادی که چند هزار دلار پول میدهند تا یک حلقه ی الماس دستشان کنند از خودشان ایده ای ندارند و آنچه در فیلم و مدیا میبینند را به عنوان رومانس قبول کرده اند و پولشان را به زور دستگاه تبلیغاتی امپریالیسم برای یک تکه سنگ براق هدر میدهند. اکنون غالبا در مورد حلقه ی دستم و شفافیت الماسش با غریبه ها هم صحبت میکنم و توصیف میکنم الف چطور و چگونه حلقه را دستم کرد. پس این مقدار نوسانِ قابل ترحم، قابل انجام است. فلذا جهیدن و ماله کشیدن به زندگی همگان دیگر آنقدر جذاب نیست برایم و جانب احتیاط را گرفته ام.

زندگی متاهلی فرق آنچنانی با زندگی «نامشروع» با الف ندارد. صرفا خانواده های طرفین از ما درخواست طفل نوزاد دارند تحت عنوان نوه و خواهر زاده و برادر زاده و الباقی. باید دید در سال نود و چهار چطور خواهد شد. اما برفی که امسال زمستان در غرب کانادا نبارید ممکن است سرنوشت این نوه را عوض کند. بی ربط به نظر میاید اما عرض خواهم کرد که چطور ممکن است برف زمستانی نوه ی خانواده های من و شوهرم را دستخوش تغییر کند.

پارسال قبل از عروسی مان، مطمئن بود به محض اتمام مراسم میخواهم دست به کار بشوم و خانواده را گسترش بدهم. نشسته بودم در مطب دکترم و او داشت توضیح میداد که چه بکن و چه نکن. صحبت ورزش و تحرک شد و دکتر پرسید ورزش چه میکنی؟ پراندم که زمستانها میرویم اسکی. گفت اسکی را باید بگذاری کنار اگر حامله شدی. یه مقدار بحث کردیم که آخه چرا و ایشان دلایل آوردند که چرا و نهایتا حجت را تمام کرد که آدمی که یک آدم دیگر را در داخل خودش حمل میکند، خودش را در معرض معلق زدن در هوا و سقوط کردن از دره قرار نمیدهد، زیرا که چفت و بسط آن طفل در آن داخل، آنقدرها هم از پولاد نیست.

از مطب دکتر که آمدم بیرون تصمیمم را گرفته بودم که مادر شدن هنوز مناسب من نیست و  زمستان بعد عروسی – که میشود زمستانی که گذشت- را اسکی میکنم تا از سیستمم برود بیرون. آدم دلش میخواهد آخرین باری که دارد گهی میخورد را علامت بزند، خداحافظی کند، بگوید این بار آخر بود، بوس، خداحافظ ! من راضی ام، اکنون میروم یک مرحله ی دیگر. من همچین خداحافظی ای با جوانی و تنها بودنم نکرده بودم، هنوز هم نکردم. من هنوز آزادی قبل از مادر بودن را دوست داشتم – در پرانتز، افه زیاد میایم که نباید اینطور به مادر شدن فکر کرد. تو هنوز یک انسان آزادی و هر کار بخواهی میتوانی بکنی و بچه ات را هم درش داخل میکنی. اما به هر حال جدای از افه های اینطوری، به محدودیت های دنیای فیزیکی دست کم اعتقاد دارم-  فلذا به الف هم گفتم، این یک نشانه است، اینکه من ترجیح میدهم اسکی بروم و مادر نباشم، یعنی من هنوز آماده نیستم. سال دیگه ان شاءالله. فلذا قبل از اینکه فصل اسکی برسد، بلیط و لباس نو و چوب نو و عینک نو و همه چیز نو تهیه کردیم که یک زمستان به یاد ماندنی داشته باشیم، قبل از اینکه برای چند سال محروم بشویم.

زمستان امسال در شرق قاره ی آمریکا بسیار سخت و پر برف بود. زمستان در غرب کانادا اما بسیار ملو و کم برف بود. آنقدر کم برف بود که پیست های اسکی زیادی حتی باز نشدند و آن یکی دو تایی که اطراف ما باز شدند هم برف مصنوعی ساختند و پاشیدند و وضعیت اسفناک بود. آگاه هستم که وضعیت اسفناک کلمه ترکیب نامناسبی است برای مشکلات جهان اولی ام و باید در موقعیتهای واقعی تری استفاده بشود. اما باری. امسال اسکی ای انجام نشد.

خلاصه آن خداحافظی با دنیای بی خیالی قبل از مادر شدن – خلاصه شده و سمبولیک شده در فصل اسکی – انجام نشد، من خداحافظی که نکردم هیچ، حالت حسرت و عقب ماندن هم بهم وارد شد. خلاصه اینطور است که یکبار دیگر فصل زمستان تمام شده، و من هنوز چشم به زمستان بعدی دارم و دودلم که آیا امسال آماده ام؟ کمپانی ای که تپه ی اسکی نزدیک ما را میچرخاند قاعدتا باید ورشکست میشد امسال. شاید برای نجات و در آوردن از دل ملت، کمپانی مذکور آمد گفت، خیلی خب، خیلی خب، هر کس امسال بلیط کل فصل را خریده بود و از کفش رفت، سال دیگر بلیط را هشتاد درصد حراج گذاشته ایم. هیچی، چوب حراج بر بلیط سرنوشت طفل ما را تغییر میدهد. آدمی که ممکن بود ما در این فصل بسازیم دیگر هیچ وقت فرصت به دنیا آمدن نخواهد داشت. میافتد یک سال بعد !

 

جدای از رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر، مسائل دیگری در زندگی مان نمیگذرد. میروم سر کار، میایم، سالاد درست میکنم و احساس میکنم که هر آنچه از آشپزخانه ام صادر میکنم سالم ترین غذای دنیاست. به همین دلم خوش است. کار، خانه، غذا، تلویزیون چرند، و ادامه ی چرخه. از حالت مشاهده کردن خودم هم حتی خارج شدم. آخرین حلقه ای که مرا وصل نگه میداشت که خودم را بپایم، نوشتن این وبلاگ بود، که آن را هم ماهی یکبار انجام نمیدهم. دروغ چرا؟ حوصله نمیکنم. به وجد نمیایم دیگر. غرق شده ام در روتین زندگی مان. قابل نجات دادن هم نیستم، چون راضی ام. لذت خرد کردن کاهو و چلاندن لیمو روی سالاد یا سرخ کردن پیاز و مخلوط کردن ادویه جات در ماهی تابه میچربد به خیلی چیزها. خوبی روتین این است که آدم لازم نیست زیاد فکر کند که چه کند. زندگی میگذرد. از چیزی که میترسیدم، از روتین و زندگی آرام روی برنامه، لذت میبرم.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

دور از اجتماع نژادپرست

یک ماه قبل از باز شدنش روی شیشه هایش تبلیغ بود که به زودی در این مکان داروخانه ی شیما* با ارائه ی خدمات دارویی و  آبمیوه گیری آغاز به کار میکند. ما هم هر روز رد میشدیم و با الف بررسی میکردیم که آیا ایرانی اند که اسم داروخانه شیما است؟ بعد از مدتها انتظار و تبلیغات، یک روز رد شدیم دیدیم درش را ربانهای قرمز زده اند و گشایش داروخانه را جشن گرفته اند. داروخانهه مدل داروخانه های زنجیره ای اجنبی ها نیست که یک داروخانه ی خیلی فسقلی وسط یک فروشگاه بزرگ باشد، و از کاندوم تا آبمیوه گیری، جوراب سه ربع، و تلویزیون هفتاد و هشت اینج تویش بفروشند. داروخانه ها حتی پستخانه، سوپر و کارگزار بیمه هم دارند. ما حتی کاغذ مجوز ازدواج مان را از داروخانه ی «لندن» سر خیابان گرنویل تهیه کردیم. اما این داروخانه ی شیما یک اتاق بیست متری کوچک بسیار تمیز و سفید است که فقط داروخانه است و کنارش یک آبمیوه گیری کوچولو هم زده اند. اساسا خریدار کانادایی ِ این نسل لابد در زندگی اش داروخانه ی این مدلی ندیده و تعجب میکند که مغازه ای وجود داشته باشد که صرفا نسخه میپیچد و دست در بیزینس تلویزیون و بیمه و عکاسی و لوازم آرایش ندارد.

من اصولا در کوک ِ داروخانه ها هستم. قسمت عظمایی از کودکی ام در داروخانه ی آغا جانم در اراک صرف گشتن بین قفسه ی داروها، دخل و بساط چایی آن پشت گذشت. عمو ایرجم، خدا بیامرزتش، قسمت مشتری مداری داروخانه را میچرخاند. آغا جانم، خدا بیامرزتش، پشت دخل مینشست، آن یکی عمویم دکتر داروساز بود و امضای نمیدانم چیه داروخانه را داشت و هر کدام از بچه های فامیل که بیکار بود یک گوشه ی داروخانه، تحت نام مستعار دراگ استور، خرت و پرتی میفروخت. تنها فروختن کاندوم ماجرای مضحکی بود در آن کارزار. بچه مچه ها نمیدانستند عمو ایرج ام آن لاستیکهای مقدس کنترل جمعیت را کجا پنهان میکند، و مناسک اش این بود که مرد سیبیل گنده ی تنومندی از در میامد، با عمو ایرجم چاق سلامتی مفصلی میکرد، بعد مکالمه پچ پچ ناک میشد، بعد عمویم میرفت آن پشت با یک کیسه پلاستیک مشکی برمیگشت و یک دویست تومانی از آقای مذکور میگرفت و طرف با آن هیکل گنده اش، خجالت زده و شرمگین دولا دولا میرفت. من که در عالم بچگی که نمیدانستم چی گذشته، خیال میکردم لابد عمویم یک تجارت تریاک هم برای خودش کنار تجات دواخانه دارد. چون خاطرم است مادرم میگفت که زمان شاه دواخانه ی آغاجان سهمیه تریاک میگرفته و ملت میآمدند تریاک خریداری میکردند به عنوان مسکن و میرفتند می زده اند به بدن. خلاصه در عوالم بچگی سهمیه تریاک سی سال پیش را یک طوری به آن کیسه های سیاه مشکوک ربط داده بودم. تا اینکه یکی از پسر عموهایم – بعله همیشه یک پسرعموی تخس وجود دارد در داستان- توضیح داد که خیر، عمو کاپوت میفروشد، که من را گیج تر کرد، و تا مدتها من از صحنه ی سکس کاپوت سفید پراید مان را تصور میکردم.

باری، اینطور است که من داروخانه را یک تجارت خانوادگی میبینم و متصورم که اگر روزی بیزینسی دایر کردم باید ادامه ی راه آغا جان خدابیامرزم باشد. این است که در کم و کیف این داروخانه ی شیما دقیق میشوم. ما هر روز از جلوی این داروخانه جدید رد میشویم میرویم سر کار. بیچاره، بر عکس دواخانه ی آغا جانم که کل اراک را دارو میداد، این داروخانه ی بیچاره ی شیما، همیشه خالی است. ما تا به حال مشتری در این مغازه ندیده ایم. نه کسی آبمیوه میخرد، نه نسخه میاورد. ما هر روز بررسی میکنیم که با این اوضاع اتیوپی در زمینه ی مشتری، این داروخانه ی شیما کی ورشکست میشود. جایش بد نیست، میان یک عالمه ساختماهای مسکونی بلند شیک و پیک سبز شده، و باید حداقل پیرزنهایی که در برج بالای داروخانه ی شیما زندگی میکنند نسخه هایشان را ببرند آنجا.

خانوم دکتر داروساز شیما یک خانوم ایرونی حجابی است. از این حجابهایی سفت و سخت که ریشه های موهایش را هم پوشانده و گره روسری اش خفن محکم است. خانوم دکتر حجابی همیشه پشت میزش جدی و  آماده ی مراجع نشسته و اخمهایش هم در هم است، مبادا دل با ایمانی را بلرزاند. اما کسی نیست که دلش بلرزد. هیچ وقت کسی نیست. بعد از ظهرها هم موقع برگشت داخلش را سرکی میکشم. باز هم کسی نیست. یک روز دیگر الف طاقت نیاورد. پرسید که تو هم فکر میکنی کسی اینجا نمیره چون خانومه حجابیه؟ گفتم آره. به نظر من تو این محله، به خصوص در این محله که همه خیلی مامانی و ناز هستند، کسی دارویش، به خصوص دارویش را از یک زن محجبه ی «مشکوک به تروریسم بین الملل»** نمیخرد. هم ایرانی ها ازش فراری اند هم کانادایی هایی که اسلام ستیز و غریبه ترس باشند. جماعت ایرانی مهاجر هم طی فرآیند تبدیل شدن به پرشین، یک طورهای حجاب ستیزتر از اقوام دیگر شده اند و هر آنچه میهن ازلامی عزیز را یادآوری کند را پس میزنند.

الف میگفت باید یک دختر خوشگل با دامنی کوتاه و بلوزی با یقه های باز آنجا بگذارند، آن وقت تمام پیرپاتالهای محله قرصهای حافظه و پروستات شان را از شیما تهیه میکنند. باید برای پیرزنها یک پسر جوان شیش پک بگذارد که آبمیوه بگیرد و طی چلاندن نارنگی با پیرزنها طوری لاس بزند که پیرزنها یاد چلاندن چیز دیگری بیوفتند، و خانوم دکتر هم آن پشت دور از اجتماع نژادپرست پولها را بشمارد. شاید فردا بروم اینها را با خانوم دکتر در میان بگذارم. خدا را چه دیدی، شاید اینطور، بار دیگر، وارد بیزینس دواخانه شدم.

 

* البته که اسم داروخانه شیما نیست و برای مراعات شئون اخلاقی از اسم مستعار استفاده گردیده.

** البته که منظور حقیقی بنده این نیست که خانوم دکتر داروساز مشکوک هستند. اینجانب سعی دارم از دید یک نژادپرست اسلام ستیز خانوم دکتر را توصیف کنم. وگرنه ایشان لابد همانقدر مشکوک هستند که بنده خدا ماهاتما گاندی مشکوک به تروریسم بوده است.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

ممل آقا

جوراب های ممل آقا نازک طور بود. یعنی مثل جوراب خانومها که نازک است و پنجه و انگشت پایشان با یک سایه ی تیره دیده میشود، جورابهایش نازک بود. جوراب نازک مردانه انگار مد دهه ی هزار و نهصد و شصت میلادی بوده و شما پای هر پدرخوانده ی مافیا را که در آن دوران از کفش در میاوردی، جوراب نازک شیشه ای پایش بوده. ممل آقا این رسم را از پنجاه سال پیش نگه داشته بود، کفشهای نک تیز چرمی قدیمی اش دون دون داشت نوک پنجه شان، جورابهای رنگی توری اش را میپوشید و کت شلوارهای گشاد قدیمی و جیب درشتش و پیرهن مردانه های سفید نازکش ترکیب هزار و نهصد و شصتش را (در دهه ی نود میلادی البته) کامل میکرد.

ممل آقا در گذشته شان فریز شده بود. زمان شاه در یک مدرسه ی فارسی در عراق معلم چی بود نمیدانم، اما همین، صرفا که در عراق میتوانستند خدم و حشم داشته باشند به ممل آقا یک احساس خاصی میداد. او تصویر عجیبی از خودش داشت لابد. احساس میکرد زندگی ِ پرمجرایی متفاوتی داشته و دنیا را دیده. در حالیکه پیرمرد ریقونه ی بسیار بدلباسی بود که از کربلا آن ور تر تشریف نبرده بود. ممل آقا اهل چاخان کردن بود. میامد مینشست وسط صحن مهمانی، داستانهای شاخ دار تعریف میکرد. داستانهایش دور و بر مهمانی هایش با سفیر ایران در عراق و درباری هایی که با جت شخصی شان در خود مهمانی فرود می امدند بود. شخصا با یک جاسوس آمریکایی در عراق رفیق گرمابه و گلستان بوده، در حالیکه بعید میدانیم میتوانست راه مستراح را به انگلیسی از کسی سوال کند. من در همان سن کم میفهمیدم که این داستانها بعید است واقعی باشند. از زمان شاه و آن بساط های ممل آقا یک بیست سالی گذشته بود و «شکوهی» که موقعی تجربه کرد بود، کم کم داشت صورت رویا پیدا میکرد، اما محتوای مزخرفاتی که ممل آقا تعریف میکردم همچنان حول حوادث شگفت آور زندگی شان در عراق چرخ میزد.

پدر من مرد بسیار ساکتی است. معمولا نظری در مورد مردم اطرافش ندارد. نه میگوید فلانی چه انسان نیکویی است، نه میگوید مرده شور برده چه مردیکه ی قالتاقی است. همین. هیچی نمیگوید. اما معمولا در راه خانه از منزل ممل آقا یا وقتی ممل پایش را از در خانه ی ما بیرون میگذاشت، پدرم مختصر میگفت، چه قدر این مرد لاف زیادی میزند. مادرم هم پوزخند میزد به ریش مملی و میگفت ممل چاخان.

ممل آقا تبلور فرهنگ دیر آمدن ایرانی بود. اگر میتوانست لابد لاف میزد کلاس دیر رفتن خانه ی دیگران را خودش بنا گذاشته. به ممل آقا میگفتیم شب ساعت شش منتظرتان هستیم نزدیک ده میامد. میگفتی هفت منتظرتان هستیم، ده میامد. میگفتیم هشت تشریف بیاورید شام، ده میامدند. اساسا کار نداشتند کی منتظرشان هستیم. دیر جلوس میکردند. مادرم از این اخلاق ممل آقا حرص میخورد. چایی اش بیست دفعه جوشیده و ماسیده میشد. میرفت دوباره میگذاشت. تا با اعقاب و اصحابش بیایند و بنشینند. پسرشان، نقل مجلس بود. ممل آقا از کرامات و افاضات پسرشان لاف زنی میکرد و مجلس حرافی اینطور شروع میشد، که قلی مان اینطور کرده و آن طور کرده و دارد دکترای کامپیوتر میگیرد در دانشگاه آزاد و دانشگاه آزاد رودهن دست از سرش برنمیدارد که بیا جان ابوی قهرمانت استاد ِ ما بشو. دخترشان تربیت بدنی میخواند. یکبار ممل آقا به مناسبت قبولی دخترشان در فوق لیسانس تربیت بدنی مهمانی ترتیب داده بود، و برای ما توضیح میداد که تربیت بدنی رشته ی بسیار تخصصی و پیچیده ایست و این بچه دارد آناتومی میخواند و درسهایشان کم از پزشکی ندارد. بعد ظاهرا چشمهای ما به اندازه ی کافی از حدقه به در نشده بود، چون به دخترشان امر کرد که برود کتابهای درسی دوره ی فوقش را بیاورد نشان بدهد. دخترشان یکمی ناز کرد و لوس کرد، اما بالاخره دختر همان پدر است، پاشد رفت با پنچ شش جلد کتاب قطور آمد در زمینه ی آناتومی و تغذیه و الباقی و ممل آقا با افتخار کتابها را وسط مجلس مهمانی دست به دست میکرد که مردم ببینند، قطر علم دخترشان کلفت است.

بعد یکبار خانه ی پدربزرگم بودیم و مادربزرگم چند وقتی بود که به رحمت خدا رفته بود و پدربزرگم تنها بود. آن شب ممل آقا خانه پدربزرگم دعوت بود و قرار بود عروس شان که تازه عروسی کرده بودند بیاید برای اولین بار خانه ی پدربزرگم که مثلا تا حدودی منسب پیر فامیل را به عهده داشت. مادرم چایی گذاشت و کمک کرد شیرینی میوه شست و کم کم غروب شد و طبق معمول ممل آقا نیامد که نیامد. مادرم گفت که ما دیگه کم کم بریم، و پدربزرگم معلوم بود که ناامید شده است که باید تنها در خانه تا ده شب بنشیند تا ممل آقا برسد. کمی غرغر کرد که این مردیکه هم که حالا حالاها پیدایش نمیشود و وقتی خوابم گرفت میاید و وقتی هم بیاید که نمیرود تا سه صبح میخواهد چاخان کند. مادرم هم گفت بابا جان، این ممل آقا فهم ندارد، میگویی پنج نمیگود خیر نمیتوانم، همان ده میاید. دوست نداری بنشینی تنها در خانه، پاشو با ما بیا خونه ی ما، شب هم بمان. پدربزرگم هم کودک درونش سریع به عمل افتاد و پیژامه و جوراب خوابش را کرد تو یک کیسه پلاستیک و شلوار بیرونش را پوشید و راه افتاد با من و مادرم آمد خانه مان. شب هم با پدرم تخته زدند و مادرم برایش کتلت سرخ کرد و سیر خورد و خوابید. بعد هم اینطور شد که ممل آقا کلا دیگر هیچ وقت نه با خانواده ی ما رفت و آمد کرد، نه با پدربزرگم. ظاهرا وقتی با عروس نقلشان و اصحاب و اعقابش میرسند و زنگ میزنند و کسی در را باز نمیکند، موبایل هم نبود آن موقعا که ته و تویش را در بیاورند، بسیار ناخشنود برمیگردند از ستارخان به پونک. فردایش زنگ میزنند از پدربزرگم بپرسند که دوست عزیز شما دیشب کجا بودید؟ پدربزرگم هم صاف میگوید بنده گفتم پنج بیاید، شما تا هشت و نیم تشریف نیاوردید من هم تصور کردم دیگه تشریف نمیاورید. ممل آقا هم آمپرش میپرد و خلاصه ایگوی دو تا پیرمرد ایرانی پنجاه سال پیش خوب میخورد تو هم و ممل آقا یک مدتی در فامیل در مجالس مختلف به پدربزرگ و مادرم فحش میداد که به عروس ما توهین کردند، به ما بی احترامی کردند، و پدربزرگم هم میگفت خوب کردم. اینطوری شد که ما دیگر با ممل آقا رفت و آمد نکردیم و تا سه صبح برایمان چاخان نکرد دیگر.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

زخمهای نامرئی

میگویند درد خواستن کسی که تو را نمیخواهد (یا جور نمیشود) مثل درد فیزیکی میماند. آنجایی از مغز را میگیرد میفشارد که یک زخم واقعی با خون واقعی میفشارد. این را «x» تعریف میکرد. انگار در شکمش لگد زده اند به خودش میپیچید. روی نیمکت نشسته بودیم و هوا داشت تاریک میشد. تابستان هم داشت تمام میشد. و انگار همان موقع یک دوران زندگی مان هم داشت گذر میکرد. «x»  هیچ وقت آنقدر صادقانه و پاکبازانه زندگی نکرده بود که آخر آن تابستان زندگی کرد. طرف را برد نشاند و به او گفت من از تو خوشم میاید. طرف گفت من همچین احساسی به تو ندارم. «x»  گفت میفهمم. بعد هم تمام شد.

روی آن نیمکت محزون آخر تابستانی، دست گذاشته بود روی زخم نامرئی اش و به من توضیح میداد آیا باور میکنی درد فیزیکی دارم؟ احساس گناه میکردم. من طی هفته های منتهی به آن اعتراف عاشقانه دائما به «x» تلقین میکردم که باید به طرف بگوید. توجیه میکردم که آدم وقتی سی سال دیگر به آن تابستان محزون نگاه میکند احتمالا درد بیشتری میکشد اگر کلا هیچ وقت قضیه را نگفته باشد و سعی ای نکرده باشد. اصولا حسرت در طی ایام با آدم بدتر میکند تا شکست. با همین منطق او رفته بود، به آب زده بود و خونین و مالین برگشته بود روی نیمکت. شونه هایش را بغل کرده بود و خودش را میفشرد.

 

«L» بیشتر اهل عمل بود. باید به او دائما میگفتم که ترمزش را بگیرد و همواره در حال اعتراف عاشقانه نباشد. «L»  طفلکی بود. میگفت طرف که رد میشود او رسما احساس میکند که پاهایش بدون اختیار میخواهند دنبال طرف بدوند. «L» دائما در مورد بوسیدن طرف و چشمهای قشنگش و دماغ عقابی اش و قد بلندش برایم وراجی میکرد. به «L»  میگفتم که اگر مرتب با آدمهای رندم بخوابد اینقدر شهوت زده در مورد طرف فکر نمیکند و میتواند اندکی منطق به خرج بدهد. «L»  البته هیچ وقت عاقل نبود. نهایتا به منتهای آرزویش رسید و در یک شب مستی که هیچ کس روی پاهایش به درستی نمی ایستاد موفق شد طرف را ببوسد. طبق توضیحاتش آنقدر خودش را به طرف فشرده بود و ادای مستی درآورده بود و خودش را در آغوش طرف رها کرده بود که بوسه به صورت طبیعی پیش آمده بود. طرف او را تا خانه رسانده بود اما بالا نیامده بود. «L»  بعد از آن حادثه ی بوسه، عقیده داشت که طرف هم عاشق اوست.

طرف البته از دوستان قدیمم بود و بعضا برایم از دختر بازی هایش میگفت. در یکی از وراجی های این در آن درش، برایم از کسی به نام «L»  گفت که سریش شده و ول نمی کند. میگفت چند بار به «L»  گفته که در دست از سرش بردارد و «L»  بیشتر خودش را میچسباند. میگفت یک مقدار دلش میسوزد و یک مقدار هم به عقل و شعور «L»  شک دارد و میترسد طرف آبروریزی راه بیاندازد.

«L» دو سال تمام در مورد طرف رویابافی کرد، اشک ریخت، جیغ کشید، بوسه های به زوری گرفت، «سریش» بازی درآورد و نهایتا طرف به او گفت که دوست دختر دارد و بهتر است «L»  دست بردارد. «L» دست برداشت. اما من میدیدم از جای زخمش خون نامرئی میاید.

Tagged with: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

منو با خودت ببر

لب مرز پیاده مون کردن برای انگشت نگاری. مامور مرز آمریکا که با پاسپورتها و انگشت نگاری ور میرفت، با ما و به خصوص با رفیقم میلاسید و از اطلاعاتش راجع به ایران لاف میزد. زر زر میکرد و من جواب لاسها و مزه هایش را دوستانه میدادم که جان بکند و ما را بی دردسر راهی کند. بین چرندیاتی که میگفت در مورد یک فیلم ایرانی گفت که «گوگوش» با یک پسر خوشتیپ رو موتور فرار میکند. داشت همسفر را میگفت. اینرا وقتی در کنسرت گوگوش نشسته بودم و همسفرش را خواند یادم آمد. با مزه است، من در موقعیت های اضطرار و تشویش بعضا به الف میگویم، منو با خودت ببر. الف میپرسد کجا؟ میگویم هر جا که رفتی. و هیچ وقت دقت نکرده بودم دارم ترانه ای که همچین رسوب کرده در مغزم را پهن میکنم روی مکالمه های زندگی ام.
فکر کنم این را به طرز مکفی توضیح داده ام که خیلی دوستش دارم. خودش را، خود قبل از انقلاب جوانش را خیلی دوست دارم. ستاره بودنش را دوست دارم. حروم شدن جوانی اش در انقلاب یک طورهایی به محبوبتش اضافه میکند و میشود اسطوره. ولی چه اهمیتی دارد وقتی یک کشور دارد یکجا در انقلاب و جنگ و سقوط میسوزد، حالا یک ستاره اش هم یک گوشه محبوس بشود؟
تا حالا نرفته بودم کنسرتهای این مدلی. ابی و گوگوش و داریوش  و الباقی. نه فکر میکردم جالب باشد نه دلم میامد یکهو صد دلار بسلفم بابت چیزهای عامه پسند. پنداری فقط یک عده خواص از جمله شجریان و نامجو را لایق بلیط صد دلاری میدانستم. ولیکن این بار یک تیر و دو نشان بود و میشد هم ابی را دید هم گوگوش را. گوگوش که از در آمد از دیدنش خیلی احساساتی شدم. بابا حتی گریه ام گرفت. خزم اما باید بگویم که یک چشمم خیس شد. به سرعت هم یاد مادرم افتادم. او هم کورکورانه و مثل من خانوم گوگوش را میپرستد. همیشه میگه دوست داره ببینه گوگوش را و به او بگوید که دوستش دارد. من یادم هست وقتی ده دوازده ساله بودم شایعه بود که گوگوش بعضا در فلان استخر ظاهر میشود و بی سر و صدا و حاشیه میاید شنا میکند و میرود. و من در تمام استخرهای تهران امیدوار بودم ببینمش و بگویم هیچ غصه نخور. من دوران تو نبودم اما دوستت دارم. مادرم هم تو را دوست دارد و میرویم آرایشگاه مادرم به خانوم میگوید گوگوشی بزنید موهای بچه ام را.

البته واضح است که من هیچ وقت گوگوش را نه در استخر و نه در هیچ مکان دیگر ندیدم تا آن شب که روی صحنه برایمان میخواند. مثل ستاره ها.
ابی هم موجود دوست داشتنی همگان-پسندی است. آقایی که بغل ما نشسته بود برای آقا ابی خیلی سوت زد. همه ی ترانه ها را بلند نعره میزد و ما کنسرت را با صدای او شنیدیم. آقای بغل دستی خیلی کار نداشت آقامون ابی روی صحنه حالشان همچین میزان نبود. حال ظاهری شان معمولی بود، به جز شکم گرد و جلو آمده اش. اما اجراهای دو نفره اش با گوگوش را خراب میخواند. فکر میکنم یادش میرفت کجا را قرار است او بخواند، کجا را قرار است گوگوش بخواند و کجا را قرار است دو صدایی بخوانند. خیلی زیاد سوتی میداد. میکروفون را یادش میگرفت بالا بگیرد و مست به نظر می آمد. اما وقتی میخواند خودش بود. خم میشد کما فی السابق و صدا را از آن اعماق گلویش میکشید بیرون.
یادم است یک دوره ای بین شونزده تا هیژده سالگی با تمام قوا ابی گوش میدادم. برادرم یک فولدر بزرگ پر کنسرتهای ابی داشت. میرفتم توی اتاقش پای کامپیوتر با winamp ابی گوش میدادم. یک ترانه ای داشت که ابی قطع میکرد و مردم میخواندند وقتی دلگیری و تنها، تمام غربت دنیا… بعد ابی ادامه میداد، اما برمیگشت دوباره سر خط و صدا را میداد به جمعیت که جمعیت بخواند وقتی دلگیری و تنها… این رفت و برگشت هفت بار تکرار میشد و من در نوجوانی ام سعی میکردم آن سالن و مردم را تصور کنم که کی هستند که با ابی دارند همنوایی میکنند. آن هم در خارج. خیلی کول بود. خیلی. بعد نشسته بودم در کنسرتش و باز رسید به این ترانه و ابی میکروفن را میگرفت مردم بخوانند. یک دو سه باری رفت و برگشت و بیخیال شد. یعنی میدانید… باید بیست و اندی سال باشد ابی میرود روی صحنه یک تعداد ترانه ی مشخص نوستالژی بیدار کن مردم را هر شب میخواند. شب عید، شب کریسمس، شب سال نوی میلادی و شمسی و قمری. لابد خودش خیلی فرسوده و خسته است. ما هم باید خیلی فرسوده و خسته باشیم.
اما آقای بغل دستی مان شاداب و با انرژی نعره اش را میزد. روحیه ی جالبی داشت. کنسرتی که هشت شروع میشد را نزدیک نه و نیم رسید، از روی پای همه با زنش رد شدند تا رسیدند رو به روی من و الف. ما نشسته ایم سر جایمان و مشغول نوستالژ زدنیم. باسن گنده ی زن آقا در صورت الف و آقا با دو بانویی که بغل ما نشسته بودند یکی به دو میکرد که آنها اشتباهی جایشان نشسته اند. خانوم محترمی که اشتباه نشسته بود انکار میکرد و حاضر نبود بلند شود برود. زن آقای مذکور کمی از وضعیت ناراضی بود و سعی میکرد با من چشم در چشم نشود. لابد من نگاه دریده ی سنگینی دارم به خصوص وقتی زنی با باسن فربه اش جلوی دید همسرم را بسته. یکی به دو پنج دقیقه ای در جریان بود و خانوم چارچنگولی صندلی اشتباهی را چسبیده بود و ادعا میکرد بلیط اش را نمیتواند پیدا کند که نشان بدهد جا مال آنهاست و آقا بلیطش بیست بار با نور موبایلش نشان داد و با شماره صندلی خانوم مطابقت داد. خانوم با سنگینی و نفرت بالاخره بلند شد و صندلی را تحویل آقای بغل دستی داد. ما البته برای بقیه شب از این حادثه ضرر کردیم. طرف از بلندگوهای سالن بیشتر صدا کرد.
باری. خوب بود. خانوم گوگوش و آقامون ابی همانی هستید که فکر میکنید هستند. کارخانه های نوستالژی. گوگوش یه هاله ی تقدس دورش دارد به چشم من که البته یک مقدار دریده شد وقتی ورداشت مرغ سحر را خواند. قبلش پیش زمینه داد که از نوجوانی میخواسته یک ترانه ای را بخواند و نمیشده و حالا موقعیت و فرصتش پیش آمده. من میخواستم باور کنم این کار نمیکند. خودم را گول میزدم میگفتم لابد میخواهد یک ترانه ای از هایده را بخواند. اما الف زیر گوشم گفت لابد مرغ سحر را میخواهد بخواند. مرغ سحر انگار سرقفلی دارد. مال شجریان است. میدانم که نیست و ترانه صاحاب ندارد و هر کسی آزاد است بخواندش. اما انگار بهم برخورده باشد. انگار باید استاد باشی که به خودت اجازه بدهی بخوانی اش. تنظیم اجرای مرغ سحر گوگوش بد بود. پر سر صدا و شلوغ بود. هم ریدن در موسیقی اش بود هم در ترانه. خلاصه همین. دوستش دارم گوگوش را. اما مرغ سحر خواندن کار او نیست قدر مسلم. دست به دست کنید بهش حالی کنید.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

تفصیلی در باب دستاورد

خیلی به این فکر میکنم که اگر تحت جو از ایران نرفته بودم و در آن شرکت سر تخت طاووس به آن کار حمالی با ساعتی سه و پانصد ادامه میدادم و از دانشگاه تهران انصراف نمیدادم و میماندم تا مدرکش را بگیرم چه میشد؟ الان کجا نشسته بودم اگر پذیرش برایم نمیامد یا اصلا خودم مدرک و دفتر دستک نمیفرستادم این کشور آن کشور که بروم؟ خیلی فکر میکنم که کجا بودم. شاید مادر دو تا بچه بودم؟ شاید ازدواج کرده بودم و طلاق گرفته بودم و دو بار زندگی عوض کرده بودم. شاید مشغول دلالی بودم؟ لابد هیچ وقت هم به آن هم کلاسی بسیار زیبایم چیزی نمیگفتم. نه سال پیش، وقتی فهمیدم شیش ماه دیگر میروم و از آن زندگی کنده میشوم و آن همکلاسی را ممکن است دیگرنبینم، دیدم چیزی برای از دست دادن یا خجالتی برای کشیدن ندارم.  به امیر گفتم از تو خوشم میاید. این عین جملاتی بود که گفتم. دقیقا یادم است اینها را در پیتزا پنتری میدان شعاع گفتم. گفتم آیا مجردی؟ و وقتی گفت فعلا بله، گفتم بلی یا خیر، من از تو خوشم میاید. مابین حرفها گفتم این پنج شنبه جمعه با برادرم و دوست دخترش و یک سری دوستهایشان میرویم شمال، میرویم نمارستاق کوهنوردی و چادر میزنیم. گفتم بیا با ما. گفت نه بابا، بیخیال. من با داداشت کجا بیام؟ خودش داشت میرفت با رفقایش نمک آبرود و میلی نداشت بیاید با داداش دختری که یک ترم تو دانشگاه دیده بود زیر یک چادر بخوابد. وقتی از شمال برگشتیم زنگ زد گفت دارد میرود مهمانی خدافظی یک دوستش که از کانادا آمده. پرسید آیا میروم با او؟ رفتم. بعدها گفت انتظار نداشت بیایم و حتی قصد نداشت از من بخواهد بیایم. همینطوری زنگ زده بود و تیری در تاریکی انداخته بود. آن شب on call  بودم که بروم بالا سر یک سوئیچ در مرکز مخابرات و مقنعه ام همراهم بود و نگران زنگ مدیرم بود. تا مدیرم بهم خبر داد که خودش میرود اگر لازم بشود و معافم کرد. آن شب برای اولین بار امیر مرا بوسید. گردنم را بوسید. و من اینطور نبود که بوسیده نشده باشم در زندگی. اما بوسیده شدن ناغافلی که ندیدم میاید به پشت گردن و گوش چپم بشیند، خاطره انگیز ترین بوسه ی زندگی ام است.

نیگاه میکنم که چه قدر زندگی رندم و الله بختگی است. اگر قرار نبود بروم، به امیر در پیتزا پنتری وقتی برای بار دوم داشتم با او غذا میخوردم، نمیگفتم از تو خوشم میاید. اصلا کلا هیچ وقت آن روز خردادی سال هشتاد و پنج  با امیر در آن رستوران زیرزمینی ساکت در یک نقطه جمع نمیشدیم. او هم هیچ وقت جلو نمیامد. او اینطور نیست که چیزی یا کسی چشمش را بگیرد و بیوفتد دنبالش. اینقدر ساده. آن بوسه هیچ وقت اتفاق نمیوفتاد.

یکی از رفقایم از من پرسید دستاورد در زندگی چیه؟ ما چی به دست آورده ایم؟ میگفت به نظرش رتبه ی کنکور و شریف رفتنش دستاورد می آمده، اما این روزها بعد از سالها، و بعد از مهاجرت، اینها دارد از دستاوردهایش محو میشود. (این اتفاق مبارکی است که شاید برای همه ی فارغ التحصیلان دبیرستان های باهوشان و دانشگاه های خاص بیوفتد و اسم مدرسه شان را از فضایل شخصیتی شان حذف کنند) حرفهایش من را فکری کرد. که با زندگی ام چه میکنم و چه کرده ام. کار چس فیلی دارم. در رشته ای دکترا گرفته ام که به نظرم مسخره میاید و اگر دوباره انتخاب کنم یا ادبیات و خبرنگاری میخوانم یا میروم روانشناسی میخوانم، نه علوم کامپیوتر و تکنولوژی و برنامه نویسی ! دوستانی دارم که هدفشان در زندگی این است که شرکت خودشان را بزنند و کار مفیدی در دنیا بکنند، یک عده شان استاد دانشگاه شده اند و واقعا محقق اند. من هیچ چیز خاصی نیستم، ولی انگار بازی تمام شده است، باختن بازی در دنبال کردن چیزی که واقعا دوست داشته ام را پذیرفته ام. قبول کرده ام که با زندگی ام کار خاصی نمیکنم و در دنیا اثر خاصی نمیگذارم. قرار نیست بگذارم. کارم قبض ها را میدهد و اثری که در دنیا میگذارم پولدار کردن رئیس بزرگم است. فکر میکنم اینطور میشود که آدمها بچه دار میشوند، و تمام نشدن های زندگی خودشان را لیست میکنند و بچه ای درست میکنند که تمام کارهایی که خودشان نکردند را بچه بکند.

این را میدانم که از ایده آل هایی که در سنین مختلف داشته ام خیلی فاصله گرفتم. وقتی خیلی جوان تر بودمم چپ گرا بودم. ذهنم نگران بی عدالتی های دنیا بود. افکار ایده آلیستی داشتم در مورد تقسیم برابر ثروت و برادری و برابری. جالب است در خیالهای شونزده سالگی ام ایده آلم این بود که رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی انقلابی ِ ایران باشم و ممکلت را تکان بدهم و رهبری ملت را به دست بگیرم. به همین بلاهت که عرض شد. بعد نظراتم معتدل تر شد و خیال پردازی ام شد که آقا جنبش سیاسی به درد نمیخورد و باید یک حرکت اجتماعی و فرهنگی عظیم در راه مبارزه با بیسوادی و جهل و اینها کرد. اینها مال وقتی بود که ذهنم هنوز وقت برای خیال پردازی داشت. وقتی وارد دنیای «واقعی!» شدم و این ور آن ور کار گرفتم و مالیات دادم و وزن زندگی به من فشار واقعی آورد باز هم معتدل تر شدم و خیالاتم به این محدود شد که وقتی بازنشست شدم و کارهایم را در این زندگی ام کردم، برمیگردم به زندگی ایرانم و مثلا مدرسه ای یا کتابخانه ای چیزی میزنم و خودم اداره اش میکنم. کار فعلی ام من را از یک چپ معتدل به یک راست واقعی تبدیل کرد. دیگر به تقسیم برابر ثروت اعتقاد ندارم و به نظرم چپهای دنیا در زندگی شان کار طاقت فرسای طولانی نکرده اند و مالیات سنگین روی حقوقی که برایش جون کنده اند، نداده اند تا بدانند دنیا جای مفت خوری و تقسیم عادلانه ی غنائم نیست. دنیا جای ناعادلانه ای است که دزدها و دغلها برنده های بزرگ اند و کارمندان سرشان کلاه بزرگ میرود و بیکارهای علافی که سوبسید دولتی میگیرند و از صبح تا شب در منزلی که دولت اجاره اش را میدهد علف میکشند هم چیزی از دزد کمتر نیستند اما خوش به حالشان. سابقا به مالیات اعتقاد داشتم. الان که هر بارمالیات بر در آمدم را چک میکنم به سوسیالیسم لعنت میفرستم. در این میان از امپریالیستم هم میترسم. میدانم حرص بشر ته ندارد.

در این میان کار فرهنگی و جنبش در ایران که بشود دستاورد من ته لیست قرار ندارد، کلا در لیست قرار ندارد. رویای بازنشستگی ام این است که در یک ساحل بعید در مکزیک یک ویلا بخرم و اقیانوس را تماشا کنم تا بمیرم. چون معنای خاصی در زندگی پیدا نکرده ام. تنها معنای زندگی این است که لذتش را ببری تا وقت هست، که لازمه اش این است که کمک کنی بقیه در اطرافت رنج نبرند. همکاری و برابری نسبی یک مقدارش لازم به نظر میاید که تعادل نسبی برقرار بشود که هر کس دنبال خوشی های خودخواهانه ی خودش به راحتی برود. دیگر کنار آمده ام با خودم که خودخواهم و -افسرده ام میکند اما- اعتقاد دارم بقیه ی عالم هم خودخواهند و صرفا خبر ندارند.

باری، بعضا احساس جرقه میکنم. که شاید من باید دنبال یک کاری را جدی بگیرم. دستاورد به دست بیاورم. اما لختی سکون دارم. پای تلویزیون و سریالهای سرگرم کننده با پیتزا در آغوش کسی که دستاوردم محسوب میشود جرقه را خاموش میکنم. هر شب. هر شب.

Tagged with: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 298 مشترک دیگر بپیوندید