پدرها و مادرها و نگاتیوها و عکس ها و آلبوم ها

برادرم، بچه ی اولش که دنیا آمد در سه ماه اول زندگی نوزادش، نزدیک پنج هزار عکس از بچه گرفت. دوربین و لنز حرفه ای اش را راه می انداخت، و از هر غلت و عق ِ شیر و شیون بچه حداقل بیست تا فریم میگرفت. بچه ی اول برادرم سه سالش که بود میدانست برای دوربین باید چطور فیگور بگیرد و یک مدل لبخند مخصوص دوربین داشت برای خودش.

دوربین بازی یک طورهایی از پدرم به ارث رسید به برادرم. یک قسمتی از جوانی اش پدرم عشق دوربین بوده. در واقع قبل از به دنیا آمدن من، کنار کار جدی حسابداری اش، برای سرگرمی یک آتلیه ی عکاسی داشته و اتاق ظهور و لابراتوآر و همه ی این قر و فرها را داشته و بلد بوده. پدرم یک کمد مخصوص دوربین داشت که دوربین عکاسی و فیلمبرداری و آپارات و نگاتیوهایش را آنجا نگه میداشت. اگر هندوها مجسمه از خداهای متعددشان در خانه دارند و آن محل مقدس خانه شان است و دورش با احتیاط و احترام میروند و میایند و عود دود میکنند و سیب و پرتقال دور بت هایشان میچینند، آن کمد، مکان مقدس خانه ی ما بود. آنجا برشی از جوانی و علاقه های خصوصی پدرم بود که خیلی گرامی میداشت.

بالطبع سی و پنج سال پیش با تکنولوژی عکاسی آن زمان و مسئله ی فیلم و ظهور، امکان اینکه از سه مال اول زندگی بچه ات پنج هزار عکس بیاندازی نبوده. اما پدرم از هر کدام ما یک آلبوم بزرگ عکس انداخته. آلبوم برادرم سنگین بود و روی جلدش عکس یک کلیسا بود (بود؟). عکسهای او از روز اول زندگی اش در بیمارستان شروع میشد و تا پنج سالگی اش میرفت. بعد من به دنیا میایم و ادامه ی عکسها میرود در آلبوم من. آلبوم من جلدش مخملی و قهوه ای بود و عکسها از چهار ماهگی ام شروع میشد و میرفت تا یک سالگی که بیشترین تعداد عکس را داشته ام و کم کم در دو سه سالگی ام کم میشد و دیگر هیچی بعد از پنج شیش سالگی ام نبود ببینم. بقیه ی آلبوم را با عکسهای خانوادگی پر کرده بودند و بچگی من انگار یکم تخفیف خورده بود. در این سن و سال بودم که پدرم یک دوربین فیلمبرداری حرفه ای گنده ی جدید خرید و افتاد به فیلم گرفتن. فلذا از سن شیش هفت سالگی به بعد به جای ردپای ثابت و صامت، آثار به جا مانده از حیاتم، متحرک و صدا دار هستند. دیدن آن فیلمها یکطورهایی خجالت زده ام میکند، بابت اینکه بچه ی مردنی سیاه سوخته ی ریقونه ای بودم که توی دوربین شر و ور میگفتم و کارهای مسخره میکردم.

چند سال پیش پدرم برای اولین بار آمده بود کانادا دیدنم، در یکی از بگو مگوی روتین مان، داستان یک زخم قدیمی را باز کردم که شما حتی از بچگی ِ من آنقدر عکس نگرفتید از پسرتان گرفتید. لازم میدیدم توضیح بدهم که در بچگی ام هزار بار این دو تا آلبوم را ورق زده ام و دیده ام که حس و حالش را نداشته اند چهار تا دونه عکس اضافه تر از من بیاندازند. این جمله بین میلیون ها جمله ی ترش و تلخ دیگه ای که گفتم گم شد…

پارسال که برای عروسی ام آمدند پدرم یک هارد آورد با خودش. شلوغش هم نکرد. گفت یک مشت عکس قدیمی را اسکن کرده، دیجیتال کرده که خراب نشوند. من هم دنبال عکسهای قدیمی و بچگی بودم که بگذارم در اسلایدهایی که میخواستیم شب عروسی نشان بدهیم.  نشستم در هارد بگردم عکس پیدا کنم. مسئله این بود که خیلی از عکسهای آن هارد را هیچ وقت قبلا ندیده بودم، عکسهای من بودند، از بچگی ام، من و مامان، من و بابا، از ما. عکسهایی که یکم محو بودند، یا گوشه شان سوخته بود، یا همه تویش مرتب ننشسته بودند و شکار لحظه هاگونه بودند. صدها عکس، صدها عکسی که تا حالا از خودم، از خود دو ساله ام ندیده بودم. پدرم توضیح داد که از بچگی ام خیلی عکس میگرفتند، اما مسئله این بود که خیلی اش میسوخت، خراب میشد و همه ی فیلمها را ظاهر نمیکردند. فقط چند تا دونه از هر حلقه را چاپ میکردند میگذاشتند در آلبوم. پدرم رفته بود یک اسکنر گرفته بود که نگاتیو عکس را اسکن میکرده و به عکس دیجیتال تبدیل میکرده و خلاصه هر چی نگاتیو نگه داشته بود را بالاخره با تکنولوژی دیجیتال به من رسانده بود.

 

مسئله این است که این خاطره هم شیرین است، هم مثل کارد میماند. تیزی حرفهایی که به پدر مادرم میزنم، برمیگردد مثل کارد خودم را میبرد بعدها. میترسم که بچه ی خوبی نبوده ام. خیلی جر جر کرده ام، خیلی بگو مگو کرده ام. متشکر و قدردان نبوده ام. تصور کرده ام دوستم نداشته اند به اندازه ای که میتوانستند داشته باشند. الان فهمیده ام که هر دوشان بیشتر از توان انسان دوستم داشته اند. نمیدانم باید چه کار کنم. معمولا وقتی میروم سراغ این عکسها بدون کنترل اشک میریزم.

Tagged with: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

پیکرهای مطهر

خبر شهدای دست بسته ای که بعد از این همه سال پیدا شدند، خیلی غمگینم کرد. غمگین کلمه ی لوثی است برای توضیح. کلمه کم میاید برای توصیف موقعیت اساسا.

ظاهرا سپاه قصد داشته است تا کربلا با رمز محمد رسول الله برود، چون دفاع مقدس یکهو میشود فتوحات مقدس و لابد میخواسته ایم انتقام اینکه سپاه اسلام هزار و چهارصد سال پیش وطن را فتح کرده بود بگیریم. حرص زده بودیم. میخواستیم از بصره برویم کربلا و مقبره ی امامان را از دست صدام در بیاوریم. یا واقعیتش این است که لازم بود امت سرش به جنگ گرم باشد تا انقلاب خوب جا بیوفتد. در کربلای چهار، اول چند هزار غواص میزنند به دجله و وارد عراق میشوند. ولی وقتی نیروهای ایران میرسند سمت منطقه ی جنگی بصره، ظاهرا به سلاخ خانه در فضای باز رسیده باشند، و هنوز هم آمار دقیقی نیست که چند هزار نیروی ایرانی به دلیل محاسبات غلط فرماندهان سپاه سلاخی میشوند. معصومانه ترین آمارش این صد و هفتاد و پنج غواص بی زخم و جراحت هستند که با دستان بسته پیدا شده اند، اما عدد تلفات ایران را میگویند ده تا پنجاه هزار نفر است.

چه به این بچه ها گذشته وقتی که اسیر شده اند؟ لابد یک فرمانده ی عراقی مانده با این گردان اسرایش چه کند و همانطور دست بسته دانه دانه هل شان داده توی گودال یا باتلاق که بروند لای گل و لا. آن دقیقه های کند بین سر خوردن در چاله و فرو رفتن در نیستی، که زنده بوده اند و نفس نبوده که بکشند به چه فکر کردند؟ تصویر صورت کی به ذهن مظلوم ولی شجاع شان آمده؟ آیا به رهبرشان فکر کرده اند؟ یا صورت عشق شان آمده توی کله شان؟ چه گذشته به آنها؟ پدر مادرشان کی است؟ زن شان الان کجاست؟ بچه شان کیه؟

سال شصت و پنج من سه ساله بوده ام. آن دوران عده ی کثیری «ضد انقلاب» اعتقاد داشتند هر کس میرفت جبهه جانبدار جمهوری اسلامی بود و فلذا مستحق این بدبختی. الان از کربلای چهار تقریبا سی سال گذشته است. و آنقدر زندگی دوست و جون دوست هستیم به عنوان یک ملت که بفهمیم آنها که رفتند جبهه ، برای هر چی که رفتند، اگر نرفته بودند نبودیم الان اینجا. اگر همین امروز یکی از همسایه های جنوبی مان لشکر کشی کند، نداریم چنان جمعیتی که برود کربلای چهار غواصی کند در دجله و برود داخل مرزهای دشمن. جوانک های بیست ساله ای که پنج دی شصت و پنج در آن گودال زنده به گور شدند، انگار که یک میلیون سال نوری با ممکلت اسلامی فعلی فاصله دارند.

من الان در بیشترین فاصله ی جغرافیایی و زمان و ربطی با آن منطقه ی جنگی سی سال پیش نشسته ام، گریه قورت میدم و خبر را هی دوباره میخوانم. برای اولین بار به کلمه ی پیکر مطهر اعتقاد پیدا کردم.

Tagged with: , ,
نوشته شده در Uncategorized

حسرت مکانهای ناشناخته

اسم چینی اش سخت است. فلذا به خودش میگوید سی سی. سی سی بودایی است و میرود معبد دعا میخواند بعضی موقعها. از من می پرسد تو چه دینی داری؟ میگویم لامذهب و  کافرم و عقیده دارم خدایی آن بیرون نیست. میگوید خدا مسئله ی اصلی نیست. اساس ِ بودیسم تفکر و تعمق در احوال خودت است، و مراقبه، تا به درجات عالی تری برسی و در زندگی بعدی روحت در شکل حیوان یا انسان وارد نشود و یک مرحله بروی بالاتر. علاقه مند میشوم به این خزعبلات تناسخ. اگر واقعیت داشت شاید دنیا جای جالبتری بود. سی سی میگوید طرفی که مکتب بودایی را سرهم کرد یک شاهزاده ی همه چیز تمام بوده، پول و زن زیبا و بچه های سالم داشته و در یک قصر فابریک زندگی میکرده. یک روز اشتباهی از قصر آمده بوده بیرون، تولد آدم را میبیند، و میبیند که مردم پیر و مریض میشوند و میمیرند و خلاصه میرود در فکر که چه طور میشود از این چرخه ی رنج پیری و مرگ خارج شد و رفت مراتب بالاتر. فلذا میرود مینشیند زیر درخت تا نهایتا به نتایجی میرسد و چند میلیون نفر دیگر را هم هدایت میکند. میگویم سی سی، تو الان دیگه از مرگ نمیترسی با این توصیفات؟ میگوید، چرا میترسم. اما اگر فردا هم بمیرم حسرتی ندارم.

مردن، فردا صبح اول وقت، ترسناک است. چون من تا حداکثر زندگی نمیکنم. من یک سری حد پایین ها را رعایت میکنم و روز میگذرد. حداکثر هر کس لابد یک چیزی است. آدمهایی اطرافم داشتم که ول کرده اند، رفته اند دوربین به دست گم شده اند. به خدا الان در افغانستان از دشت و بیابون و برقع و پای رو مین رفته عکس میگیرند و میگذارند روی اینستوگرام. نمیدانم از کجا میخورند، اما مثل من درگیر وام بانکی خانه، سلسله مراتب کار، رئیس و حقوق و پاداش نیستند. حداکثرهای «مردم»، آن مردم دور از دسترس که دیوانه به نظر میایند، اما مثه رویا میمانند، واقعا بزرگ است. من حداکثرم بسیار قلیل است: اگر بروم مکانهای دور، و کوه و دشت و دریا یا آدمها و ساختمانهای جدید و قدیمی شان ببینم در حداکثرم زندگی کرده ام. نمیدانم دنبال چی میگردم انجا.

اگر فردا بمیرم، لیست طولانی ای دارم از مکانها و آدمهایی که ندیدم و چیزهایی که تجربه نکردم. مدتها میخواستم از هواپیمای ملخی با چتر نجات بپرم پایین. بعد وقتی سر پریدن از یک صخره ی ده متری توی رودخانه دچار شبهه شدم، بیخیال رویای پرش با چتر نجات شدم و چسبیدم به کارهای دم دستی تر و بی خطر مرگ: غذا و آبجو و تلویزیون. یا آرزویم این بود که نویسنده میشدم. رمان مینوشتم. خوانده میشدم. اثر میگذاشتم. اما به این نتیجه رسیدم این کاره نیستم و بهتر است گنده گوزی را بگذارم کنار.

وقتی یک عکس فوق العاده از یک آبشار خفن یا یک شهر باستانی ناشناخته ی دور میبینم، میخواهم بروم آنجا. یعنی دیدن یک عکس بسیار فوتوشاپ شده ی غلط انداز و دیدن آبشار از همه ی زوایای ممکن به علاوه ی زاویه ی هلی کوپتر کافی نیست و ظاهرا قلیان درونی ام فقط وقتی التیام میابد که شخصا در آن مکان حضور به هم برسانم و عکس قشنگم با مکان رویایی مذکور را بگذارم روی فیسبوک، در دریای مذکور شنا کنم و بی دغدغه در اقیانوس بشاشم، در کوه مذکور جیغ بکشم و در شهر مذکور گم بشوم. آن وقت ظاهرا راضی میشوم. دلیلش را نمیدانم، شاید سعی میکنم احساس کنم که با عمرم غلطی کرده ام. جایی را دیده ام. کسی بوده ام. مهر وجود داشتنم را در قالب شاش ریخته ام در یک دریای دور.

واضح است که واقعیت با تصور آدم از زندگی حداکثری فرق دارد. من به صورت حسرت با موضوع برخورد میکنم. از اینکه چنین جایی وجود دارد و من آن را ندیده ام و قدم نگذاشته ام دچار حسرت میشوم. دنیا ته ندارد، حداقل به اندازه ی عمر من ته ندارد و من به صورت مداوم در حسرت سفری هستم که هنوز نرفتم. زمان به نظر من خیلی تند میگذرد. مغزم یک طوری مدارش بسته شده که متوجه گذشت زمان است. لابد به همین دلیل همه جا سر وقت میرسم، وقتی دیر میشود استرس میگیرم و دائما احساس میکنم وقت در حال تمام شدن است و زندگی کوتاه است و وقت نیست. چرا؟ چطور و چگونه است که دنیا برای من در لحظات قبلی یا حال نمیگذرد و فقط دقایق و هفته و سالهای بعد برایم ارزش دارند؟ یا دنیا برای من در مکان حالم نمیگذرد و صرفا در رویای ساحلی که هنوز ندیده امش میاید و میرود؟

سی سی همکار کار جدیدم است. کار جدیدم دیگر عادی شده و ماه عسلش خیلی وقته که تمام شده. برگشته ام به واقعیت که با عوض کردن کار، پول بیشتر، آبجوی سرد توی یخچال محل کارم، یا نزدیکی محل کار به خانه، خوشحال و راضی نمیشوم. یعنی رضایت یک مسئله ی موقتی است. اولش بابت تغییر وضعیت از پول کم به پول مناسب خیلی مشعوف میشوی. بعد با پول بیشتر هم نمیشود آنچنان کاری کرد. من میریزمش در یک حساب پس انداز برای بازنشستگی ام. به همان سیستم که پدرم پس انداز میکرد. یکم مسخره است. من در سی سالگی نمیزنم از این دفتر بیرون، بروم دنیا را با پولم بگردم، چون میخواهم از پنجاه و پنج سالگی به بعد کار نکنم و با کمر درد و آرتروز غمگینم در خانه باغبانی کنم. یعنی سرنوشتم از حالا غمگین است. گاهی میترسم یک بیماری لاعلاج بگیرم، قبل از اینکه به آن دوره ی طلایی بازنشستگی برسم، ریق رحت را سر بکشم و روحم در قالب یک کارمند بارها و بارها حلول کند و هیچ وقت نزند از دفتر بیرون.

Tagged with: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

دیده ها و شنیده ها از تهران

یک تازه از ایران برگشته میگفت شهوت در فضای تهران شناور است. کس دیگری میگفت، حرف زدن معمولی در تهران با بقال، با چقال و با آقای محترمی که در صف بانک دیدی تبدیل شده به یک مسابقه ی لاس. همه با هم در همه جا و در همه ی شرایط میلاسند. میگفت اصلا ادبیات مردم عوض و نادر شده. همه مسخ سریالهای ترکی ارزان و مبتذلی هستند که قهرمان داستان هر شب یک عشق تازه دارد و ارزش و اخلاق تنها شعبده ایست که سریالها عرضه نمیکنند. تازه از ایران آمده ی سوم در تایید این فرمایشات میگفت، در ایران مد شده، همه با هم بخوابند. کسی کار ندارد که موقعیت چیست، متاهل و مجرد و بچه دار و پیر و جوان و زن و مرد همه به یک شب بسنده میکنند. یک ممدکار اجتماعی به رفیق مان گفته بود آمار طلاق در تهران (ایران؟) نزدیک هشتاد درصد است. مدرنیته مملکت را درنوردیده ودهه ی شصت و هفتاد میلادی به ایران رسیده گویا.

***

 پدرم به مدت بیست سال بعد از انقلاب قیمت هر چیز را که میپرسید، تهش اضافه میکرد، قبل از انقلاب این اینقدر بود. دلار که وسط می افتاد، شکی نبود که مسئله ی دلار هفت تومانی را پیش نکشد و در چشم ما فرو نکند. پدرم بارها تعریف کرده بود که خانه مان در یوسف آباد را یک سال قبل از انقلاب به قیمت نهصد هزار تومان نقد خریده بود و تمام پولش را خودش در ظرف پنج شیش سال کار جمع کرده بود. و سالهای سال بعد، انگشت به دهن نگاه میکرد که با حسابداری در آن شرکت پارکت سازی و این ور کردن آن ور کردن دفتر دستک، خانه و اتومبیل که هیچ، یک دست مبل نو هم نمیتواند بخرد. این یکطورهای دچار بحرانش کرده بود. به آینده امیدوار نبود و عقیده داشت روزهای بد هنوز نیامده اند. باور دارم اگر انقلاب نشده بود، پدرم مرد دیگری میبود و البته من هیچ وقت زاده نمیشدم.

من اخبار ایران را میبلعم. هر کس میاید و میرود قیمت همه چیز و آدرس همه جا را میخواهم بدانم. قیمت ها را با شیش هفت سال پیش که آمده بودم یک سفر مقایسه میکنم و  اخلاقهای پدرم را میاورم جلوی چش ِ همه. آژانس از یوسف آباد به سعادت آباد چند؟ بیست تومان. شاک میشوم، غش و ضعف میکنم و میگویم آن موقعها شیش تومن بود. انگار که چهل سال است سوار آژانسهای تهران نشدم. میپرسم یک پیتزای بزرگ چند؟ سی تومن. بعد غلت میزنم روی زمین که ای وای مادر، دفعه ی قبل که من ایران بودم بود هفت و پانصد. تازه آن موقع که من میرفتم از ایران بود سه و پانصد. بحث قیمت نان و نیم کیلو گردو و یک کیلو مرغ که میشود، احساس میکنم فاجعه در حال رخ دادن است. همه سر تکان میدهند که من قسمت اعظم عصر احمدی نژاد را از دست دادم و آن دو سه شبی که در اثر تحریم دلار شوت شد به فضا را به چشم ندیده ام.

بعد ماشین حساب ور میدارم حساب کنم که مزنه چطور است و آیا وسعم میرسد بروم ایران، رستوران و ددر و دربست یا خیر. هر چی را که حساب میکنم میبینم به دلار هم گران است. میبینم یک چلو کباب مجلسی پنجاه تومان به دلار هم گران است. رفیقمان که برای شب عید پول جمع میکرد برای بچه های سرطانی میگفت که عزیزم چشمهای شهلای جهان اولی ات را باز کن و بدان که یک آمپول که باید هفته ای یکبار تزریق شود به بچه، سه میلیون تومن قیمت دارد و محک فقط میتواند دو میلیون اش را بدهد. بعد تو نگرانی کباب در تهران برایت به صرفه نیست؟

***

باری مذاکرات به نتیجه رسید و بناست تحریمها را بردارند. فقط شخصیتی مثل پدرم میتواند این را هم بیهوده ببیند و بگوید بابا اینها معلوم نیست چه حقه بازی ای میخواهند سوار کنند سر دنیا. الباقی خوش بین اند که بالاخره رجالی در مملکت پیدا شده اند که جز گوسفندچرانی، ماشین شاسی-بلند راندن، و زندان بانی، پیشینه و تحصیلات دیگری هم دارند و سی سال پیش از روی الاغ پدر روضه خوان شان راهی دولت و مجلس نشده اند. به نظرم برای اولین بار بعد از سی و اندی سال، کسانی پیدا شدند که جز الاغ سواری، سیاست بین الملل و مذاکره حالی شان میشوند و به چرک و کثافت و سفره ی پاره پوره و نان خشک خوردنشان افتخار نمیکنند. فلذا ما راضی و چشم انتظار ِ صعود ریال و سقوط قیمتها.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر

در سال نود و سه ازدواج کردم. بعد از سالها بحث و مجادله و مسخره کردن این پیوند مقدس و خوار شمردن هر آنکس که تن میدهد به این سنن کپک زده. درس مهم سال گذشته این بود که نوک پیکان تیز حکم صادر کردن درباره ی اینکه مردم چگونه زندگی میکنند و چه تصمیماتی اخذ میکنند را سمباده بزنم و گرد تر کنم. زیرا که نوکش روزی ممکن است به خودم هم گیر کند. دقیقا دو سال پیش معتقد بودم افرادی که چند هزار دلار پول میدهند تا یک حلقه ی الماس دستشان کنند از خودشان ایده ای ندارند و آنچه در فیلم و مدیا میبینند را به عنوان رومانس قبول کرده اند و پولشان را به زور دستگاه تبلیغاتی امپریالیسم برای یک تکه سنگ براق هدر میدهند. اکنون غالبا در مورد حلقه ی دستم و شفافیت الماسش با غریبه ها هم صحبت میکنم و توصیف میکنم الف چطور و چگونه حلقه را دستم کرد. پس این مقدار نوسانِ قابل ترحم، قابل انجام است. فلذا جهیدن و ماله کشیدن به زندگی همگان دیگر آنقدر جذاب نیست برایم و جانب احتیاط را گرفته ام.

زندگی متاهلی فرق آنچنانی با زندگی «نامشروع» با الف ندارد. صرفا خانواده های طرفین از ما درخواست طفل نوزاد دارند تحت عنوان نوه و خواهر زاده و برادر زاده و الباقی. باید دید در سال نود و چهار چطور خواهد شد. اما برفی که امسال زمستان در غرب کانادا نبارید ممکن است سرنوشت این نوه را عوض کند. بی ربط به نظر میاید اما عرض خواهم کرد که چطور ممکن است برف زمستانی نوه ی خانواده های من و شوهرم را دستخوش تغییر کند.

پارسال قبل از عروسی مان، مطمئن بود به محض اتمام مراسم میخواهم دست به کار بشوم و خانواده را گسترش بدهم. نشسته بودم در مطب دکترم و او داشت توضیح میداد که چه بکن و چه نکن. صحبت ورزش و تحرک شد و دکتر پرسید ورزش چه میکنی؟ پراندم که زمستانها میرویم اسکی. گفت اسکی را باید بگذاری کنار اگر حامله شدی. یه مقدار بحث کردیم که آخه چرا و ایشان دلایل آوردند که چرا و نهایتا حجت را تمام کرد که آدمی که یک آدم دیگر را در داخل خودش حمل میکند، خودش را در معرض معلق زدن در هوا و سقوط کردن از دره قرار نمیدهد، زیرا که چفت و بسط آن طفل در آن داخل، آنقدرها هم از پولاد نیست.

از مطب دکتر که آمدم بیرون تصمیمم را گرفته بودم که مادر شدن هنوز مناسب من نیست و  زمستان بعد عروسی – که میشود زمستانی که گذشت- را اسکی میکنم تا از سیستمم برود بیرون. آدم دلش میخواهد آخرین باری که دارد گهی میخورد را علامت بزند، خداحافظی کند، بگوید این بار آخر بود، بوس، خداحافظ ! من راضی ام، اکنون میروم یک مرحله ی دیگر. من همچین خداحافظی ای با جوانی و تنها بودنم نکرده بودم، هنوز هم نکردم. من هنوز آزادی قبل از مادر بودن را دوست داشتم – در پرانتز، افه زیاد میایم که نباید اینطور به مادر شدن فکر کرد. تو هنوز یک انسان آزادی و هر کار بخواهی میتوانی بکنی و بچه ات را هم درش داخل میکنی. اما به هر حال جدای از افه های اینطوری، به محدودیت های دنیای فیزیکی دست کم اعتقاد دارم-  فلذا به الف هم گفتم، این یک نشانه است، اینکه من ترجیح میدهم اسکی بروم و مادر نباشم، یعنی من هنوز آماده نیستم. سال دیگه ان شاءالله. فلذا قبل از اینکه فصل اسکی برسد، بلیط و لباس نو و چوب نو و عینک نو و همه چیز نو تهیه کردیم که یک زمستان به یاد ماندنی داشته باشیم، قبل از اینکه برای چند سال محروم بشویم.

زمستان امسال در شرق قاره ی آمریکا بسیار سخت و پر برف بود. زمستان در غرب کانادا اما بسیار ملو و کم برف بود. آنقدر کم برف بود که پیست های اسکی زیادی حتی باز نشدند و آن یکی دو تایی که اطراف ما باز شدند هم برف مصنوعی ساختند و پاشیدند و وضعیت اسفناک بود. آگاه هستم که وضعیت اسفناک کلمه ترکیب نامناسبی است برای مشکلات جهان اولی ام و باید در موقعیتهای واقعی تری استفاده بشود. اما باری. امسال اسکی ای انجام نشد.

خلاصه آن خداحافظی با دنیای بی خیالی قبل از مادر شدن – خلاصه شده و سمبولیک شده در فصل اسکی – انجام نشد، من خداحافظی که نکردم هیچ، حالت حسرت و عقب ماندن هم بهم وارد شد. خلاصه اینطور است که یکبار دیگر فصل زمستان تمام شده، و من هنوز چشم به زمستان بعدی دارم و دودلم که آیا امسال آماده ام؟ کمپانی ای که تپه ی اسکی نزدیک ما را میچرخاند قاعدتا باید ورشکست میشد امسال. شاید برای نجات و در آوردن از دل ملت، کمپانی مذکور آمد گفت، خیلی خب، خیلی خب، هر کس امسال بلیط کل فصل را خریده بود و از کفش رفت، سال دیگر بلیط را هشتاد درصد حراج گذاشته ایم. هیچی، چوب حراج بر بلیط سرنوشت طفل ما را تغییر میدهد. آدمی که ممکن بود ما در این فصل بسازیم دیگر هیچ وقت فرصت به دنیا آمدن نخواهد داشت. میافتد یک سال بعد !

 

جدای از رابطه ی نامستقیم و بی ربط برف در غرب کانادا و نوه ی خانواده های منتظر، مسائل دیگری در زندگی مان نمیگذرد. میروم سر کار، میایم، سالاد درست میکنم و احساس میکنم که هر آنچه از آشپزخانه ام صادر میکنم سالم ترین غذای دنیاست. به همین دلم خوش است. کار، خانه، غذا، تلویزیون چرند، و ادامه ی چرخه. از حالت مشاهده کردن خودم هم حتی خارج شدم. آخرین حلقه ای که مرا وصل نگه میداشت که خودم را بپایم، نوشتن این وبلاگ بود، که آن را هم ماهی یکبار انجام نمیدهم. دروغ چرا؟ حوصله نمیکنم. به وجد نمیایم دیگر. غرق شده ام در روتین زندگی مان. قابل نجات دادن هم نیستم، چون راضی ام. لذت خرد کردن کاهو و چلاندن لیمو روی سالاد یا سرخ کردن پیاز و مخلوط کردن ادویه جات در ماهی تابه میچربد به خیلی چیزها. خوبی روتین این است که آدم لازم نیست زیاد فکر کند که چه کند. زندگی میگذرد. از چیزی که میترسیدم، از روتین و زندگی آرام روی برنامه، لذت میبرم.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

دور از اجتماع نژادپرست

یک ماه قبل از باز شدنش روی شیشه هایش تبلیغ بود که به زودی در این مکان داروخانه ی شیما* با ارائه ی خدمات دارویی و  آبمیوه گیری آغاز به کار میکند. ما هم هر روز رد میشدیم و با الف بررسی میکردیم که آیا ایرانی اند که اسم داروخانه شیما است؟ بعد از مدتها انتظار و تبلیغات، یک روز رد شدیم دیدیم درش را ربانهای قرمز زده اند و گشایش داروخانه را جشن گرفته اند. داروخانهه مدل داروخانه های زنجیره ای اجنبی ها نیست که یک داروخانه ی خیلی فسقلی وسط یک فروشگاه بزرگ باشد، و از کاندوم تا آبمیوه گیری، جوراب سه ربع، و تلویزیون هفتاد و هشت اینج تویش بفروشند. داروخانه ها حتی پستخانه، سوپر و کارگزار بیمه هم دارند. ما حتی کاغذ مجوز ازدواج مان را از داروخانه ی «لندن» سر خیابان گرنویل تهیه کردیم. اما این داروخانه ی شیما یک اتاق بیست متری کوچک بسیار تمیز و سفید است که فقط داروخانه است و کنارش یک آبمیوه گیری کوچولو هم زده اند. اساسا خریدار کانادایی ِ این نسل لابد در زندگی اش داروخانه ی این مدلی ندیده و تعجب میکند که مغازه ای وجود داشته باشد که صرفا نسخه میپیچد و دست در بیزینس تلویزیون و بیمه و عکاسی و لوازم آرایش ندارد.

من اصولا در کوک ِ داروخانه ها هستم. قسمت عظمایی از کودکی ام در داروخانه ی آغا جانم در اراک صرف گشتن بین قفسه ی داروها، دخل و بساط چایی آن پشت گذشت. عمو ایرجم، خدا بیامرزتش، قسمت مشتری مداری داروخانه را میچرخاند. آغا جانم، خدا بیامرزتش، پشت دخل مینشست، آن یکی عمویم دکتر داروساز بود و امضای نمیدانم چیه داروخانه را داشت و هر کدام از بچه های فامیل که بیکار بود یک گوشه ی داروخانه، تحت نام مستعار دراگ استور، خرت و پرتی میفروخت. تنها فروختن کاندوم ماجرای مضحکی بود در آن کارزار. بچه مچه ها نمیدانستند عمو ایرج ام آن لاستیکهای مقدس کنترل جمعیت را کجا پنهان میکند، و مناسک اش این بود که مرد سیبیل گنده ی تنومندی از در میامد، با عمو ایرجم چاق سلامتی مفصلی میکرد، بعد مکالمه پچ پچ ناک میشد، بعد عمویم میرفت آن پشت با یک کیسه پلاستیک مشکی برمیگشت و یک دویست تومانی از آقای مذکور میگرفت و طرف با آن هیکل گنده اش، خجالت زده و شرمگین دولا دولا میرفت. من که در عالم بچگی که نمیدانستم چی گذشته، خیال میکردم لابد عمویم یک تجارت تریاک هم برای خودش کنار تجات دواخانه دارد. چون خاطرم است مادرم میگفت که زمان شاه دواخانه ی آغاجان سهمیه تریاک میگرفته و ملت میآمدند تریاک خریداری میکردند به عنوان مسکن و میرفتند می زده اند به بدن. خلاصه در عوالم بچگی سهمیه تریاک سی سال پیش را یک طوری به آن کیسه های سیاه مشکوک ربط داده بودم. تا اینکه یکی از پسر عموهایم – بعله همیشه یک پسرعموی تخس وجود دارد در داستان- توضیح داد که خیر، عمو کاپوت میفروشد، که من را گیج تر کرد، و تا مدتها من از صحنه ی سکس کاپوت سفید پراید مان را تصور میکردم.

باری، اینطور است که من داروخانه را یک تجارت خانوادگی میبینم و متصورم که اگر روزی بیزینسی دایر کردم باید ادامه ی راه آغا جان خدابیامرزم باشد. این است که در کم و کیف این داروخانه ی شیما دقیق میشوم. ما هر روز از جلوی این داروخانه جدید رد میشویم میرویم سر کار. بیچاره، بر عکس دواخانه ی آغا جانم که کل اراک را دارو میداد، این داروخانه ی بیچاره ی شیما، همیشه خالی است. ما تا به حال مشتری در این مغازه ندیده ایم. نه کسی آبمیوه میخرد، نه نسخه میاورد. ما هر روز بررسی میکنیم که با این اوضاع اتیوپی در زمینه ی مشتری، این داروخانه ی شیما کی ورشکست میشود. جایش بد نیست، میان یک عالمه ساختماهای مسکونی بلند شیک و پیک سبز شده، و باید حداقل پیرزنهایی که در برج بالای داروخانه ی شیما زندگی میکنند نسخه هایشان را ببرند آنجا.

خانوم دکتر داروساز شیما یک خانوم ایرونی حجابی است. از این حجابهایی سفت و سخت که ریشه های موهایش را هم پوشانده و گره روسری اش خفن محکم است. خانوم دکتر حجابی همیشه پشت میزش جدی و  آماده ی مراجع نشسته و اخمهایش هم در هم است، مبادا دل با ایمانی را بلرزاند. اما کسی نیست که دلش بلرزد. هیچ وقت کسی نیست. بعد از ظهرها هم موقع برگشت داخلش را سرکی میکشم. باز هم کسی نیست. یک روز دیگر الف طاقت نیاورد. پرسید که تو هم فکر میکنی کسی اینجا نمیره چون خانومه حجابیه؟ گفتم آره. به نظر من تو این محله، به خصوص در این محله که همه خیلی مامانی و ناز هستند، کسی دارویش، به خصوص دارویش را از یک زن محجبه ی «مشکوک به تروریسم بین الملل»** نمیخرد. هم ایرانی ها ازش فراری اند هم کانادایی هایی که اسلام ستیز و غریبه ترس باشند. جماعت ایرانی مهاجر هم طی فرآیند تبدیل شدن به پرشین، یک طورهای حجاب ستیزتر از اقوام دیگر شده اند و هر آنچه میهن ازلامی عزیز را یادآوری کند را پس میزنند.

الف میگفت باید یک دختر خوشگل با دامنی کوتاه و بلوزی با یقه های باز آنجا بگذارند، آن وقت تمام پیرپاتالهای محله قرصهای حافظه و پروستات شان را از شیما تهیه میکنند. باید برای پیرزنها یک پسر جوان شیش پک بگذارد که آبمیوه بگیرد و طی چلاندن نارنگی با پیرزنها طوری لاس بزند که پیرزنها یاد چلاندن چیز دیگری بیوفتند، و خانوم دکتر هم آن پشت دور از اجتماع نژادپرست پولها را بشمارد. شاید فردا بروم اینها را با خانوم دکتر در میان بگذارم. خدا را چه دیدی، شاید اینطور، بار دیگر، وارد بیزینس دواخانه شدم.

 

* البته که اسم داروخانه شیما نیست و برای مراعات شئون اخلاقی از اسم مستعار استفاده گردیده.

** البته که منظور حقیقی بنده این نیست که خانوم دکتر داروساز مشکوک هستند. اینجانب سعی دارم از دید یک نژادپرست اسلام ستیز خانوم دکتر را توصیف کنم. وگرنه ایشان لابد همانقدر مشکوک هستند که بنده خدا ماهاتما گاندی مشکوک به تروریسم بوده است.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

ممل آقا

جوراب های ممل آقا نازک طور بود. یعنی مثل جوراب خانومها که نازک است و پنجه و انگشت پایشان با یک سایه ی تیره دیده میشود، جورابهایش نازک بود. جوراب نازک مردانه انگار مد دهه ی هزار و نهصد و شصت میلادی بوده و شما پای هر پدرخوانده ی مافیا را که در آن دوران از کفش در میاوردی، جوراب نازک شیشه ای پایش بوده. ممل آقا این رسم را از پنجاه سال پیش نگه داشته بود، کفشهای نک تیز چرمی قدیمی اش دون دون داشت نوک پنجه شان، جورابهای رنگی توری اش را میپوشید و کت شلوارهای گشاد قدیمی و جیب درشتش و پیرهن مردانه های سفید نازکش ترکیب هزار و نهصد و شصتش را (در دهه ی نود میلادی البته) کامل میکرد.

ممل آقا در گذشته شان فریز شده بود. زمان شاه در یک مدرسه ی فارسی در عراق معلم چی بود نمیدانم، اما همین، صرفا که در عراق میتوانستند خدم و حشم داشته باشند به ممل آقا یک احساس خاصی میداد. او تصویر عجیبی از خودش داشت لابد. احساس میکرد زندگی ِ پرمجرایی متفاوتی داشته و دنیا را دیده. در حالیکه پیرمرد ریقونه ی بسیار بدلباسی بود که از کربلا آن ور تر تشریف نبرده بود. ممل آقا اهل چاخان کردن بود. میامد مینشست وسط صحن مهمانی، داستانهای شاخ دار تعریف میکرد. داستانهایش دور و بر مهمانی هایش با سفیر ایران در عراق و درباری هایی که با جت شخصی شان در خود مهمانی فرود می امدند بود. شخصا با یک جاسوس آمریکایی در عراق رفیق گرمابه و گلستان بوده، در حالیکه بعید میدانیم میتوانست راه مستراح را به انگلیسی از کسی سوال کند. من در همان سن کم میفهمیدم که این داستانها بعید است واقعی باشند. از زمان شاه و آن بساط های ممل آقا یک بیست سالی گذشته بود و «شکوهی» که موقعی تجربه کرد بود، کم کم داشت صورت رویا پیدا میکرد، اما محتوای مزخرفاتی که ممل آقا تعریف میکردم همچنان حول حوادث شگفت آور زندگی شان در عراق چرخ میزد.

پدر من مرد بسیار ساکتی است. معمولا نظری در مورد مردم اطرافش ندارد. نه میگوید فلانی چه انسان نیکویی است، نه میگوید مرده شور برده چه مردیکه ی قالتاقی است. همین. هیچی نمیگوید. اما معمولا در راه خانه از منزل ممل آقا یا وقتی ممل پایش را از در خانه ی ما بیرون میگذاشت، پدرم مختصر میگفت، چه قدر این مرد لاف زیادی میزند. مادرم هم پوزخند میزد به ریش مملی و میگفت ممل چاخان.

ممل آقا تبلور فرهنگ دیر آمدن ایرانی بود. اگر میتوانست لابد لاف میزد کلاس دیر رفتن خانه ی دیگران را خودش بنا گذاشته. به ممل آقا میگفتیم شب ساعت شش منتظرتان هستیم نزدیک ده میامد. میگفتی هفت منتظرتان هستیم، ده میامد. میگفتیم هشت تشریف بیاورید شام، ده میامدند. اساسا کار نداشتند کی منتظرشان هستیم. دیر جلوس میکردند. مادرم از این اخلاق ممل آقا حرص میخورد. چایی اش بیست دفعه جوشیده و ماسیده میشد. میرفت دوباره میگذاشت. تا با اعقاب و اصحابش بیایند و بنشینند. پسرشان، نقل مجلس بود. ممل آقا از کرامات و افاضات پسرشان لاف زنی میکرد و مجلس حرافی اینطور شروع میشد، که قلی مان اینطور کرده و آن طور کرده و دارد دکترای کامپیوتر میگیرد در دانشگاه آزاد و دانشگاه آزاد رودهن دست از سرش برنمیدارد که بیا جان ابوی قهرمانت استاد ِ ما بشو. دخترشان تربیت بدنی میخواند. یکبار ممل آقا به مناسبت قبولی دخترشان در فوق لیسانس تربیت بدنی مهمانی ترتیب داده بود، و برای ما توضیح میداد که تربیت بدنی رشته ی بسیار تخصصی و پیچیده ایست و این بچه دارد آناتومی میخواند و درسهایشان کم از پزشکی ندارد. بعد ظاهرا چشمهای ما به اندازه ی کافی از حدقه به در نشده بود، چون به دخترشان امر کرد که برود کتابهای درسی دوره ی فوقش را بیاورد نشان بدهد. دخترشان یکمی ناز کرد و لوس کرد، اما بالاخره دختر همان پدر است، پاشد رفت با پنچ شش جلد کتاب قطور آمد در زمینه ی آناتومی و تغذیه و الباقی و ممل آقا با افتخار کتابها را وسط مجلس مهمانی دست به دست میکرد که مردم ببینند، قطر علم دخترشان کلفت است.

بعد یکبار خانه ی پدربزرگم بودیم و مادربزرگم چند وقتی بود که به رحمت خدا رفته بود و پدربزرگم تنها بود. آن شب ممل آقا خانه پدربزرگم دعوت بود و قرار بود عروس شان که تازه عروسی کرده بودند بیاید برای اولین بار خانه ی پدربزرگم که مثلا تا حدودی منسب پیر فامیل را به عهده داشت. مادرم چایی گذاشت و کمک کرد شیرینی میوه شست و کم کم غروب شد و طبق معمول ممل آقا نیامد که نیامد. مادرم گفت که ما دیگه کم کم بریم، و پدربزرگم معلوم بود که ناامید شده است که باید تنها در خانه تا ده شب بنشیند تا ممل آقا برسد. کمی غرغر کرد که این مردیکه هم که حالا حالاها پیدایش نمیشود و وقتی خوابم گرفت میاید و وقتی هم بیاید که نمیرود تا سه صبح میخواهد چاخان کند. مادرم هم گفت بابا جان، این ممل آقا فهم ندارد، میگویی پنج نمیگود خیر نمیتوانم، همان ده میاید. دوست نداری بنشینی تنها در خانه، پاشو با ما بیا خونه ی ما، شب هم بمان. پدربزرگم هم کودک درونش سریع به عمل افتاد و پیژامه و جوراب خوابش را کرد تو یک کیسه پلاستیک و شلوار بیرونش را پوشید و راه افتاد با من و مادرم آمد خانه مان. شب هم با پدرم تخته زدند و مادرم برایش کتلت سرخ کرد و سیر خورد و خوابید. بعد هم اینطور شد که ممل آقا کلا دیگر هیچ وقت نه با خانواده ی ما رفت و آمد کرد، نه با پدربزرگم. ظاهرا وقتی با عروس نقلشان و اصحاب و اعقابش میرسند و زنگ میزنند و کسی در را باز نمیکند، موبایل هم نبود آن موقعا که ته و تویش را در بیاورند، بسیار ناخشنود برمیگردند از ستارخان به پونک. فردایش زنگ میزنند از پدربزرگم بپرسند که دوست عزیز شما دیشب کجا بودید؟ پدربزرگم هم صاف میگوید بنده گفتم پنج بیاید، شما تا هشت و نیم تشریف نیاوردید من هم تصور کردم دیگه تشریف نمیاورید. ممل آقا هم آمپرش میپرد و خلاصه ایگوی دو تا پیرمرد ایرانی پنجاه سال پیش خوب میخورد تو هم و ممل آقا یک مدتی در فامیل در مجالس مختلف به پدربزرگ و مادرم فحش میداد که به عروس ما توهین کردند، به ما بی احترامی کردند، و پدربزرگم هم میگفت خوب کردم. اینطوری شد که ما دیگر با ممل آقا رفت و آمد نکردیم و تا سه صبح برایمان چاخان نکرد دیگر.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 311 مشترک دیگر بپیوندید