دور از اجتماع نژادپرست

یک ماه قبل از باز شدنش روی شیشه هایش تبلیغ بود که به زودی در این مکان داروخانه ی شیما* با ارائه ی خدمات دارویی و  آبمیوه گیری آغاز به کار میکند. ما هم هر روز رد میشدیم و با الف بررسی میکردیم که آیا ایرانی اند که اسم داروخانه شیما است؟ بعد از مدتها انتظار و تبلیغات، یک روز رد شدیم دیدیم درش را ربانهای قرمز زده اند و گشایش داروخانه را جشن گرفته اند. داروخانهه مدل داروخانه های زنجیره ای اجنبی ها نیست که یک داروخانه ی خیلی فسقلی وسط یک فروشگاه بزرگ باشد، و از کاندوم تا آبمیوه گیری، جوراب سه ربع، و تلویزیون هفتاد و هشت اینج تویش بفروشند. داروخانه ها حتی پستخانه، سوپر و کارگزار بیمه هم دارند. ما حتی کاغذ مجوز ازدواج مان را از داروخانه ی «لندن» سر خیابان گرنویل تهیه کردیم. اما این داروخانه ی شیما یک اتاق بیست متری کوچک بسیار تمیز و سفید است که فقط داروخانه است و کنارش یک آبمیوه گیری کوچولو هم زده اند. اساسا خریدار کانادایی ِ این نسل لابد در زندگی اش داروخانه ی این مدلی ندیده و تعجب میکند که مغازه ای وجود داشته باشد که صرفا نسخه میپیچد و دست در بیزینس تلویزیون و بیمه و عکاسی و لوازم آرایش ندارد.

من اصولا در کوک ِ داروخانه ها هستم. قسمت عظمایی از کودکی ام در داروخانه ی آغا جانم در اراک صرف گشتن بین قفسه ی داروها، دخل و بساط چایی آن پشت گذشت. عمو ایرجم، خدا بیامرزتش، قسمت مشتری مداری داروخانه را میچرخاند. آغا جانم، خدا بیامرزتش، پشت دخل مینشست، آن یکی عمویم دکتر داروساز بود و امضای نمیدانم چیه داروخانه را داشت و هر کدام از بچه های فامیل که بیکار بود یک گوشه ی داروخانه، تحت نام مستعار دراگ استور، خرت و پرتی میفروخت. تنها فروختن کاندوم ماجرای مضحکی بود در آن کارزار. بچه مچه ها نمیدانستند عمو ایرج ام آن لاستیکهای مقدس کنترل جمعیت را کجا پنهان میکند، و مناسک اش این بود که مرد سیبیل گنده ی تنومندی از در میامد، با عمو ایرجم چاق سلامتی مفصلی میکرد، بعد مکالمه پچ پچ ناک میشد، بعد عمویم میرفت آن پشت با یک کیسه پلاستیک مشکی برمیگشت و یک دویست تومانی از آقای مذکور میگرفت و طرف با آن هیکل گنده اش، خجالت زده و شرمگین دولا دولا میرفت. من که در عالم بچگی که نمیدانستم چی گذشته، خیال میکردم لابد عمویم یک تجارت تریاک هم برای خودش کنار تجات دواخانه دارد. چون خاطرم است مادرم میگفت که زمان شاه دواخانه ی آغاجان سهمیه تریاک میگرفته و ملت میآمدند تریاک خریداری میکردند به عنوان مسکن و میرفتند می زده اند به بدن. خلاصه در عوالم بچگی سهمیه تریاک سی سال پیش را یک طوری به آن کیسه های سیاه مشکوک ربط داده بودم. تا اینکه یکی از پسر عموهایم – بعله همیشه یک پسرعموی تخس وجود دارد در داستان- توضیح داد که خیر، عمو کاپوت میفروشد، که من را گیج تر کرد، و تا مدتها من از صحنه ی سکس کاپوت سفید پراید مان را تصور میکردم.

باری، اینطور است که من داروخانه را یک تجارت خانوادگی میبینم و متصورم که اگر روزی بیزینسی دایر کردم باید ادامه ی راه آغا جان خدابیامرزم باشد. این است که در کم و کیف این داروخانه ی شیما دقیق میشوم. ما هر روز از جلوی این داروخانه جدید رد میشویم میرویم سر کار. بیچاره، بر عکس دواخانه ی آغا جانم که کل اراک را دارو میداد، این داروخانه ی بیچاره ی شیما، همیشه خالی است. ما تا به حال مشتری در این مغازه ندیده ایم. نه کسی آبمیوه میخرد، نه نسخه میاورد. ما هر روز بررسی میکنیم که با این اوضاع اتیوپی در زمینه ی مشتری، این داروخانه ی شیما کی ورشکست میشود. جایش بد نیست، میان یک عالمه ساختماهای مسکونی بلند شیک و پیک سبز شده، و باید حداقل پیرزنهایی که در برج بالای داروخانه ی شیما زندگی میکنند نسخه هایشان را ببرند آنجا.

خانوم دکتر داروساز شیما یک خانوم ایرونی حجابی است. از این حجابهایی سفت و سخت که ریشه های موهایش را هم پوشانده و گره روسری اش خفن محکم است. خانوم دکتر حجابی همیشه پشت میزش جدی و  آماده ی مراجع نشسته و اخمهایش هم در هم است، مبادا دل با ایمانی را بلرزاند. اما کسی نیست که دلش بلرزد. هیچ وقت کسی نیست. بعد از ظهرها هم موقع برگشت داخلش را سرکی میکشم. باز هم کسی نیست. یک روز دیگر الف طاقت نیاورد. پرسید که تو هم فکر میکنی کسی اینجا نمیره چون خانومه حجابیه؟ گفتم آره. به نظر من تو این محله، به خصوص در این محله که همه خیلی مامانی و ناز هستند، کسی دارویش، به خصوص دارویش را از یک زن محجبه ی «مشکوک به تروریسم بین الملل»** نمیخرد. هم ایرانی ها ازش فراری اند هم کانادایی هایی که اسلام ستیز و غریبه ترس باشند. جماعت ایرانی مهاجر هم طی فرآیند تبدیل شدن به پرشین، یک طورهای حجاب ستیزتر از اقوام دیگر شده اند و هر آنچه میهن ازلامی عزیز را یادآوری کند را پس میزنند.

الف میگفت باید یک دختر خوشگل با دامنی کوتاه و بلوزی با یقه های باز آنجا بگذارند، آن وقت تمام پیرپاتالهای محله قرصهای حافظه و پروستات شان را از شیما تهیه میکنند. باید برای پیرزنها یک پسر جوان شیش پک بگذارد که آبمیوه بگیرد و طی چلاندن نارنگی با پیرزنها طوری لاس بزند که پیرزنها یاد چلاندن چیز دیگری بیوفتند، و خانوم دکتر هم آن پشت دور از اجتماع نژادپرست پولها را بشمارد. شاید فردا بروم اینها را با خانوم دکتر در میان بگذارم. خدا را چه دیدی، شاید اینطور، بار دیگر، وارد بیزینس دواخانه شدم.

 

* البته که اسم داروخانه شیما نیست و برای مراعات شئون اخلاقی از اسم مستعار استفاده گردیده.

** البته که منظور حقیقی بنده این نیست که خانوم دکتر داروساز مشکوک هستند. اینجانب سعی دارم از دید یک نژادپرست اسلام ستیز خانوم دکتر را توصیف کنم. وگرنه ایشان لابد همانقدر مشکوک هستند که بنده خدا ماهاتما گاندی مشکوک به تروریسم بوده است.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

ممل آقا

جوراب های ممل آقا نازک طور بود. یعنی مثل جوراب خانومها که نازک است و پنجه و انگشت پایشان با یک سایه ی تیره دیده میشود، جورابهایش نازک بود. جوراب نازک مردانه انگار مد دهه ی هزار و نهصد و شصت میلادی بوده و شما پای هر پدرخوانده ی مافیا را که در آن دوران از کفش در میاوردی، جوراب نازک شیشه ای پایش بوده. ممل آقا این رسم را از پنجاه سال پیش نگه داشته بود، کفشهای نک تیز چرمی قدیمی اش دون دون داشت نوک پنجه شان، جورابهای رنگی توری اش را میپوشید و کت شلوارهای گشاد قدیمی و جیب درشتش و پیرهن مردانه های سفید نازکش ترکیب هزار و نهصد و شصتش را (در دهه ی نود میلادی البته) کامل میکرد.

ممل آقا در گذشته شان فریز شده بود. زمان شاه در یک مدرسه ی فارسی در عراق معلم چی بود نمیدانم، اما همین، صرفا که در عراق میتوانستند خدم و حشم داشته باشند به ممل آقا یک احساس خاصی میداد. او تصویر عجیبی از خودش داشت لابد. احساس میکرد زندگی ِ پرمجرایی متفاوتی داشته و دنیا را دیده. در حالیکه پیرمرد ریقونه ی بسیار بدلباسی بود که از کربلا آن ور تر تشریف نبرده بود. ممل آقا اهل چاخان کردن بود. میامد مینشست وسط صحن مهمانی، داستانهای شاخ دار تعریف میکرد. داستانهایش دور و بر مهمانی هایش با سفیر ایران در عراق و درباری هایی که با جت شخصی شان در خود مهمانی فرود می امدند بود. شخصا با یک جاسوس آمریکایی در عراق رفیق گرمابه و گلستان بوده، در حالیکه بعید میدانیم میتوانست راه مستراح را به انگلیسی از کسی سوال کند. من در همان سن کم میفهمیدم که این داستانها بعید است واقعی باشند. از زمان شاه و آن بساط های ممل آقا یک بیست سالی گذشته بود و «شکوهی» که موقعی تجربه کرد بود، کم کم داشت صورت رویا پیدا میکرد، اما محتوای مزخرفاتی که ممل آقا تعریف میکردم همچنان حول حوادث شگفت آور زندگی شان در عراق چرخ میزد.

پدر من مرد بسیار ساکتی است. معمولا نظری در مورد مردم اطرافش ندارد. نه میگوید فلانی چه انسان نیکویی است، نه میگوید مرده شور برده چه مردیکه ی قالتاقی است. همین. هیچی نمیگوید. اما معمولا در راه خانه از منزل ممل آقا یا وقتی ممل پایش را از در خانه ی ما بیرون میگذاشت، پدرم مختصر میگفت، چه قدر این مرد لاف زیادی میزند. مادرم هم پوزخند میزد به ریش مملی و میگفت ممل چاخان.

ممل آقا تبلور فرهنگ دیر آمدن ایرانی بود. اگر میتوانست لابد لاف میزد کلاس دیر رفتن خانه ی دیگران را خودش بنا گذاشته. به ممل آقا میگفتیم شب ساعت شش منتظرتان هستیم نزدیک ده میامد. میگفتی هفت منتظرتان هستیم، ده میامد. میگفتیم هشت تشریف بیاورید شام، ده میامدند. اساسا کار نداشتند کی منتظرشان هستیم. دیر جلوس میکردند. مادرم از این اخلاق ممل آقا حرص میخورد. چایی اش بیست دفعه جوشیده و ماسیده میشد. میرفت دوباره میگذاشت. تا با اعقاب و اصحابش بیایند و بنشینند. پسرشان، نقل مجلس بود. ممل آقا از کرامات و افاضات پسرشان لاف زنی میکرد و مجلس حرافی اینطور شروع میشد، که قلی مان اینطور کرده و آن طور کرده و دارد دکترای کامپیوتر میگیرد در دانشگاه آزاد و دانشگاه آزاد رودهن دست از سرش برنمیدارد که بیا جان ابوی قهرمانت استاد ِ ما بشو. دخترشان تربیت بدنی میخواند. یکبار ممل آقا به مناسبت قبولی دخترشان در فوق لیسانس تربیت بدنی مهمانی ترتیب داده بود، و برای ما توضیح میداد که تربیت بدنی رشته ی بسیار تخصصی و پیچیده ایست و این بچه دارد آناتومی میخواند و درسهایشان کم از پزشکی ندارد. بعد ظاهرا چشمهای ما به اندازه ی کافی از حدقه به در نشده بود، چون به دخترشان امر کرد که برود کتابهای درسی دوره ی فوقش را بیاورد نشان بدهد. دخترشان یکمی ناز کرد و لوس کرد، اما بالاخره دختر همان پدر است، پاشد رفت با پنچ شش جلد کتاب قطور آمد در زمینه ی آناتومی و تغذیه و الباقی و ممل آقا با افتخار کتابها را وسط مجلس مهمانی دست به دست میکرد که مردم ببینند، قطر علم دخترشان کلفت است.

بعد یکبار خانه ی پدربزرگم بودیم و مادربزرگم چند وقتی بود که به رحمت خدا رفته بود و پدربزرگم تنها بود. آن شب ممل آقا خانه پدربزرگم دعوت بود و قرار بود عروس شان که تازه عروسی کرده بودند بیاید برای اولین بار خانه ی پدربزرگم که مثلا تا حدودی منسب پیر فامیل را به عهده داشت. مادرم چایی گذاشت و کمک کرد شیرینی میوه شست و کم کم غروب شد و طبق معمول ممل آقا نیامد که نیامد. مادرم گفت که ما دیگه کم کم بریم، و پدربزرگم معلوم بود که ناامید شده است که باید تنها در خانه تا ده شب بنشیند تا ممل آقا برسد. کمی غرغر کرد که این مردیکه هم که حالا حالاها پیدایش نمیشود و وقتی خوابم گرفت میاید و وقتی هم بیاید که نمیرود تا سه صبح میخواهد چاخان کند. مادرم هم گفت بابا جان، این ممل آقا فهم ندارد، میگویی پنج نمیگود خیر نمیتوانم، همان ده میاید. دوست نداری بنشینی تنها در خانه، پاشو با ما بیا خونه ی ما، شب هم بمان. پدربزرگم هم کودک درونش سریع به عمل افتاد و پیژامه و جوراب خوابش را کرد تو یک کیسه پلاستیک و شلوار بیرونش را پوشید و راه افتاد با من و مادرم آمد خانه مان. شب هم با پدرم تخته زدند و مادرم برایش کتلت سرخ کرد و سیر خورد و خوابید. بعد هم اینطور شد که ممل آقا کلا دیگر هیچ وقت نه با خانواده ی ما رفت و آمد کرد، نه با پدربزرگم. ظاهرا وقتی با عروس نقلشان و اصحاب و اعقابش میرسند و زنگ میزنند و کسی در را باز نمیکند، موبایل هم نبود آن موقعا که ته و تویش را در بیاورند، بسیار ناخشنود برمیگردند از ستارخان به پونک. فردایش زنگ میزنند از پدربزرگم بپرسند که دوست عزیز شما دیشب کجا بودید؟ پدربزرگم هم صاف میگوید بنده گفتم پنج بیاید، شما تا هشت و نیم تشریف نیاوردید من هم تصور کردم دیگه تشریف نمیاورید. ممل آقا هم آمپرش میپرد و خلاصه ایگوی دو تا پیرمرد ایرانی پنجاه سال پیش خوب میخورد تو هم و ممل آقا یک مدتی در فامیل در مجالس مختلف به پدربزرگ و مادرم فحش میداد که به عروس ما توهین کردند، به ما بی احترامی کردند، و پدربزرگم هم میگفت خوب کردم. اینطوری شد که ما دیگر با ممل آقا رفت و آمد نکردیم و تا سه صبح برایمان چاخان نکرد دیگر.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

زخمهای نامرئی

میگویند درد خواستن کسی که تو را نمیخواهد (یا جور نمیشود) مثل درد فیزیکی میماند. آنجایی از مغز را میگیرد میفشارد که یک زخم واقعی با خون واقعی میفشارد. این را «x» تعریف میکرد. انگار در شکمش لگد زده اند به خودش میپیچید. روی نیمکت نشسته بودیم و هوا داشت تاریک میشد. تابستان هم داشت تمام میشد. و انگار همان موقع یک دوران زندگی مان هم داشت گذر میکرد. «x»  هیچ وقت آنقدر صادقانه و پاکبازانه زندگی نکرده بود که آخر آن تابستان زندگی کرد. طرف را برد نشاند و به او گفت من از تو خوشم میاید. طرف گفت من همچین احساسی به تو ندارم. «x»  گفت میفهمم. بعد هم تمام شد.

روی آن نیمکت محزون آخر تابستانی، دست گذاشته بود روی زخم نامرئی اش و به من توضیح میداد آیا باور میکنی درد فیزیکی دارم؟ احساس گناه میکردم. من طی هفته های منتهی به آن اعتراف عاشقانه دائما به «x» تلقین میکردم که باید به طرف بگوید. توجیه میکردم که آدم وقتی سی سال دیگر به آن تابستان محزون نگاه میکند احتمالا درد بیشتری میکشد اگر کلا هیچ وقت قضیه را نگفته باشد و سعی ای نکرده باشد. اصولا حسرت در طی ایام با آدم بدتر میکند تا شکست. با همین منطق او رفته بود، به آب زده بود و خونین و مالین برگشته بود روی نیمکت. شونه هایش را بغل کرده بود و خودش را میفشرد.

 

«L» بیشتر اهل عمل بود. باید به او دائما میگفتم که ترمزش را بگیرد و همواره در حال اعتراف عاشقانه نباشد. «L»  طفلکی بود. میگفت طرف که رد میشود او رسما احساس میکند که پاهایش بدون اختیار میخواهند دنبال طرف بدوند. «L» دائما در مورد بوسیدن طرف و چشمهای قشنگش و دماغ عقابی اش و قد بلندش برایم وراجی میکرد. به «L»  میگفتم که اگر مرتب با آدمهای رندم بخوابد اینقدر شهوت زده در مورد طرف فکر نمیکند و میتواند اندکی منطق به خرج بدهد. «L»  البته هیچ وقت عاقل نبود. نهایتا به منتهای آرزویش رسید و در یک شب مستی که هیچ کس روی پاهایش به درستی نمی ایستاد موفق شد طرف را ببوسد. طبق توضیحاتش آنقدر خودش را به طرف فشرده بود و ادای مستی درآورده بود و خودش را در آغوش طرف رها کرده بود که بوسه به صورت طبیعی پیش آمده بود. طرف او را تا خانه رسانده بود اما بالا نیامده بود. «L»  بعد از آن حادثه ی بوسه، عقیده داشت که طرف هم عاشق اوست.

طرف البته از دوستان قدیمم بود و بعضا برایم از دختر بازی هایش میگفت. در یکی از وراجی های این در آن درش، برایم از کسی به نام «L»  گفت که سریش شده و ول نمی کند. میگفت چند بار به «L»  گفته که در دست از سرش بردارد و «L»  بیشتر خودش را میچسباند. میگفت یک مقدار دلش میسوزد و یک مقدار هم به عقل و شعور «L»  شک دارد و میترسد طرف آبروریزی راه بیاندازد.

«L» دو سال تمام در مورد طرف رویابافی کرد، اشک ریخت، جیغ کشید، بوسه های به زوری گرفت، «سریش» بازی درآورد و نهایتا طرف به او گفت که دوست دختر دارد و بهتر است «L»  دست بردارد. «L» دست برداشت. اما من میدیدم از جای زخمش خون نامرئی میاید.

Tagged with: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

منو با خودت ببر

لب مرز پیاده مون کردن برای انگشت نگاری. مامور مرز آمریکا که با پاسپورتها و انگشت نگاری ور میرفت، با ما و به خصوص با رفیقم میلاسید و از اطلاعاتش راجع به ایران لاف میزد. زر زر میکرد و من جواب لاسها و مزه هایش را دوستانه میدادم که جان بکند و ما را بی دردسر راهی کند. بین چرندیاتی که میگفت در مورد یک فیلم ایرانی گفت که «گوگوش» با یک پسر خوشتیپ رو موتور فرار میکند. داشت همسفر را میگفت. اینرا وقتی در کنسرت گوگوش نشسته بودم و همسفرش را خواند یادم آمد. با مزه است، من در موقعیت های اضطرار و تشویش بعضا به الف میگویم، منو با خودت ببر. الف میپرسد کجا؟ میگویم هر جا که رفتی. و هیچ وقت دقت نکرده بودم دارم ترانه ای که همچین رسوب کرده در مغزم را پهن میکنم روی مکالمه های زندگی ام.
فکر کنم این را به طرز مکفی توضیح داده ام که خیلی دوستش دارم. خودش را، خود قبل از انقلاب جوانش را خیلی دوست دارم. ستاره بودنش را دوست دارم. حروم شدن جوانی اش در انقلاب یک طورهایی به محبوبتش اضافه میکند و میشود اسطوره. ولی چه اهمیتی دارد وقتی یک کشور دارد یکجا در انقلاب و جنگ و سقوط میسوزد، حالا یک ستاره اش هم یک گوشه محبوس بشود؟
تا حالا نرفته بودم کنسرتهای این مدلی. ابی و گوگوش و داریوش  و الباقی. نه فکر میکردم جالب باشد نه دلم میامد یکهو صد دلار بسلفم بابت چیزهای عامه پسند. پنداری فقط یک عده خواص از جمله شجریان و نامجو را لایق بلیط صد دلاری میدانستم. ولیکن این بار یک تیر و دو نشان بود و میشد هم ابی را دید هم گوگوش را. گوگوش که از در آمد از دیدنش خیلی احساساتی شدم. بابا حتی گریه ام گرفت. خزم اما باید بگویم که یک چشمم خیس شد. به سرعت هم یاد مادرم افتادم. او هم کورکورانه و مثل من خانوم گوگوش را میپرستد. همیشه میگه دوست داره ببینه گوگوش را و به او بگوید که دوستش دارد. من یادم هست وقتی ده دوازده ساله بودم شایعه بود که گوگوش بعضا در فلان استخر ظاهر میشود و بی سر و صدا و حاشیه میاید شنا میکند و میرود. و من در تمام استخرهای تهران امیدوار بودم ببینمش و بگویم هیچ غصه نخور. من دوران تو نبودم اما دوستت دارم. مادرم هم تو را دوست دارد و میرویم آرایشگاه مادرم به خانوم میگوید گوگوشی بزنید موهای بچه ام را.

البته واضح است که من هیچ وقت گوگوش را نه در استخر و نه در هیچ مکان دیگر ندیدم تا آن شب که روی صحنه برایمان میخواند. مثل ستاره ها.
ابی هم موجود دوست داشتنی همگان-پسندی است. آقایی که بغل ما نشسته بود برای آقا ابی خیلی سوت زد. همه ی ترانه ها را بلند نعره میزد و ما کنسرت را با صدای او شنیدیم. آقای بغل دستی خیلی کار نداشت آقامون ابی روی صحنه حالشان همچین میزان نبود. حال ظاهری شان معمولی بود، به جز شکم گرد و جلو آمده اش. اما اجراهای دو نفره اش با گوگوش را خراب میخواند. فکر میکنم یادش میرفت کجا را قرار است او بخواند، کجا را قرار است گوگوش بخواند و کجا را قرار است دو صدایی بخوانند. خیلی زیاد سوتی میداد. میکروفون را یادش میگرفت بالا بگیرد و مست به نظر می آمد. اما وقتی میخواند خودش بود. خم میشد کما فی السابق و صدا را از آن اعماق گلویش میکشید بیرون.
یادم است یک دوره ای بین شونزده تا هیژده سالگی با تمام قوا ابی گوش میدادم. برادرم یک فولدر بزرگ پر کنسرتهای ابی داشت. میرفتم توی اتاقش پای کامپیوتر با winamp ابی گوش میدادم. یک ترانه ای داشت که ابی قطع میکرد و مردم میخواندند وقتی دلگیری و تنها، تمام غربت دنیا… بعد ابی ادامه میداد، اما برمیگشت دوباره سر خط و صدا را میداد به جمعیت که جمعیت بخواند وقتی دلگیری و تنها… این رفت و برگشت هفت بار تکرار میشد و من در نوجوانی ام سعی میکردم آن سالن و مردم را تصور کنم که کی هستند که با ابی دارند همنوایی میکنند. آن هم در خارج. خیلی کول بود. خیلی. بعد نشسته بودم در کنسرتش و باز رسید به این ترانه و ابی میکروفن را میگرفت مردم بخوانند. یک دو سه باری رفت و برگشت و بیخیال شد. یعنی میدانید… باید بیست و اندی سال باشد ابی میرود روی صحنه یک تعداد ترانه ی مشخص نوستالژی بیدار کن مردم را هر شب میخواند. شب عید، شب کریسمس، شب سال نوی میلادی و شمسی و قمری. لابد خودش خیلی فرسوده و خسته است. ما هم باید خیلی فرسوده و خسته باشیم.
اما آقای بغل دستی مان شاداب و با انرژی نعره اش را میزد. روحیه ی جالبی داشت. کنسرتی که هشت شروع میشد را نزدیک نه و نیم رسید، از روی پای همه با زنش رد شدند تا رسیدند رو به روی من و الف. ما نشسته ایم سر جایمان و مشغول نوستالژ زدنیم. باسن گنده ی زن آقا در صورت الف و آقا با دو بانویی که بغل ما نشسته بودند یکی به دو میکرد که آنها اشتباهی جایشان نشسته اند. خانوم محترمی که اشتباه نشسته بود انکار میکرد و حاضر نبود بلند شود برود. زن آقای مذکور کمی از وضعیت ناراضی بود و سعی میکرد با من چشم در چشم نشود. لابد من نگاه دریده ی سنگینی دارم به خصوص وقتی زنی با باسن فربه اش جلوی دید همسرم را بسته. یکی به دو پنج دقیقه ای در جریان بود و خانوم چارچنگولی صندلی اشتباهی را چسبیده بود و ادعا میکرد بلیط اش را نمیتواند پیدا کند که نشان بدهد جا مال آنهاست و آقا بلیطش بیست بار با نور موبایلش نشان داد و با شماره صندلی خانوم مطابقت داد. خانوم با سنگینی و نفرت بالاخره بلند شد و صندلی را تحویل آقای بغل دستی داد. ما البته برای بقیه شب از این حادثه ضرر کردیم. طرف از بلندگوهای سالن بیشتر صدا کرد.
باری. خوب بود. خانوم گوگوش و آقامون ابی همانی هستید که فکر میکنید هستند. کارخانه های نوستالژی. گوگوش یه هاله ی تقدس دورش دارد به چشم من که البته یک مقدار دریده شد وقتی ورداشت مرغ سحر را خواند. قبلش پیش زمینه داد که از نوجوانی میخواسته یک ترانه ای را بخواند و نمیشده و حالا موقعیت و فرصتش پیش آمده. من میخواستم باور کنم این کار نمیکند. خودم را گول میزدم میگفتم لابد میخواهد یک ترانه ای از هایده را بخواند. اما الف زیر گوشم گفت لابد مرغ سحر را میخواهد بخواند. مرغ سحر انگار سرقفلی دارد. مال شجریان است. میدانم که نیست و ترانه صاحاب ندارد و هر کسی آزاد است بخواندش. اما انگار بهم برخورده باشد. انگار باید استاد باشی که به خودت اجازه بدهی بخوانی اش. تنظیم اجرای مرغ سحر گوگوش بد بود. پر سر صدا و شلوغ بود. هم ریدن در موسیقی اش بود هم در ترانه. خلاصه همین. دوستش دارم گوگوش را. اما مرغ سحر خواندن کار او نیست قدر مسلم. دست به دست کنید بهش حالی کنید.

Tagged with: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

تفصیلی در باب دستاورد

خیلی به این فکر میکنم که اگر تحت جو از ایران نرفته بودم و در آن شرکت سر تخت طاووس به آن کار حمالی با ساعتی سه و پانصد ادامه میدادم و از دانشگاه تهران انصراف نمیدادم و میماندم تا مدرکش را بگیرم چه میشد؟ الان کجا نشسته بودم اگر پذیرش برایم نمیامد یا اصلا خودم مدرک و دفتر دستک نمیفرستادم این کشور آن کشور که بروم؟ خیلی فکر میکنم که کجا بودم. شاید مادر دو تا بچه بودم؟ شاید ازدواج کرده بودم و طلاق گرفته بودم و دو بار زندگی عوض کرده بودم. شاید مشغول دلالی بودم؟ لابد هیچ وقت هم به آن هم کلاسی بسیار زیبایم چیزی نمیگفتم. نه سال پیش، وقتی فهمیدم شیش ماه دیگر میروم و از آن زندگی کنده میشوم و آن همکلاسی را ممکن است دیگرنبینم، دیدم چیزی برای از دست دادن یا خجالتی برای کشیدن ندارم.  به امیر گفتم از تو خوشم میاید. این عین جملاتی بود که گفتم. دقیقا یادم است اینها را در پیتزا پنتری میدان شعاع گفتم. گفتم آیا مجردی؟ و وقتی گفت فعلا بله، گفتم بلی یا خیر، من از تو خوشم میاید. مابین حرفها گفتم این پنج شنبه جمعه با برادرم و دوست دخترش و یک سری دوستهایشان میرویم شمال، میرویم نمارستاق کوهنوردی و چادر میزنیم. گفتم بیا با ما. گفت نه بابا، بیخیال. من با داداشت کجا بیام؟ خودش داشت میرفت با رفقایش نمک آبرود و میلی نداشت بیاید با داداش دختری که یک ترم تو دانشگاه دیده بود زیر یک چادر بخوابد. وقتی از شمال برگشتیم زنگ زد گفت دارد میرود مهمانی خدافظی یک دوستش که از کانادا آمده. پرسید آیا میروم با او؟ رفتم. بعدها گفت انتظار نداشت بیایم و حتی قصد نداشت از من بخواهد بیایم. همینطوری زنگ زده بود و تیری در تاریکی انداخته بود. آن شب on call  بودم که بروم بالا سر یک سوئیچ در مرکز مخابرات و مقنعه ام همراهم بود و نگران زنگ مدیرم بود. تا مدیرم بهم خبر داد که خودش میرود اگر لازم بشود و معافم کرد. آن شب برای اولین بار امیر مرا بوسید. گردنم را بوسید. و من اینطور نبود که بوسیده نشده باشم در زندگی. اما بوسیده شدن ناغافلی که ندیدم میاید به پشت گردن و گوش چپم بشیند، خاطره انگیز ترین بوسه ی زندگی ام است.

نیگاه میکنم که چه قدر زندگی رندم و الله بختگی است. اگر قرار نبود بروم، به امیر در پیتزا پنتری وقتی برای بار دوم داشتم با او غذا میخوردم، نمیگفتم از تو خوشم میاید. اصلا کلا هیچ وقت آن روز خردادی سال هشتاد و پنج  با امیر در آن رستوران زیرزمینی ساکت در یک نقطه جمع نمیشدیم. او هم هیچ وقت جلو نمیامد. او اینطور نیست که چیزی یا کسی چشمش را بگیرد و بیوفتد دنبالش. اینقدر ساده. آن بوسه هیچ وقت اتفاق نمیوفتاد.

یکی از رفقایم از من پرسید دستاورد در زندگی چیه؟ ما چی به دست آورده ایم؟ میگفت به نظرش رتبه ی کنکور و شریف رفتنش دستاورد می آمده، اما این روزها بعد از سالها، و بعد از مهاجرت، اینها دارد از دستاوردهایش محو میشود. (این اتفاق مبارکی است که شاید برای همه ی فارغ التحصیلان دبیرستان های باهوشان و دانشگاه های خاص بیوفتد و اسم مدرسه شان را از فضایل شخصیتی شان حذف کنند) حرفهایش من را فکری کرد. که با زندگی ام چه میکنم و چه کرده ام. کار چس فیلی دارم. در رشته ای دکترا گرفته ام که به نظرم مسخره میاید و اگر دوباره انتخاب کنم یا ادبیات و خبرنگاری میخوانم یا میروم روانشناسی میخوانم، نه علوم کامپیوتر و تکنولوژی و برنامه نویسی ! دوستانی دارم که هدفشان در زندگی این است که شرکت خودشان را بزنند و کار مفیدی در دنیا بکنند، یک عده شان استاد دانشگاه شده اند و واقعا محقق اند. من هیچ چیز خاصی نیستم، ولی انگار بازی تمام شده است، باختن بازی در دنبال کردن چیزی که واقعا دوست داشته ام را پذیرفته ام. قبول کرده ام که با زندگی ام کار خاصی نمیکنم و در دنیا اثر خاصی نمیگذارم. قرار نیست بگذارم. کارم قبض ها را میدهد و اثری که در دنیا میگذارم پولدار کردن رئیس بزرگم است. فکر میکنم اینطور میشود که آدمها بچه دار میشوند، و تمام نشدن های زندگی خودشان را لیست میکنند و بچه ای درست میکنند که تمام کارهایی که خودشان نکردند را بچه بکند.

این را میدانم که از ایده آل هایی که در سنین مختلف داشته ام خیلی فاصله گرفتم. وقتی خیلی جوان تر بودمم چپ گرا بودم. ذهنم نگران بی عدالتی های دنیا بود. افکار ایده آلیستی داشتم در مورد تقسیم برابر ثروت و برادری و برابری. جالب است در خیالهای شونزده سالگی ام ایده آلم این بود که رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی انقلابی ِ ایران باشم و ممکلت را تکان بدهم و رهبری ملت را به دست بگیرم. به همین بلاهت که عرض شد. بعد نظراتم معتدل تر شد و خیال پردازی ام شد که آقا جنبش سیاسی به درد نمیخورد و باید یک حرکت اجتماعی و فرهنگی عظیم در راه مبارزه با بیسوادی و جهل و اینها کرد. اینها مال وقتی بود که ذهنم هنوز وقت برای خیال پردازی داشت. وقتی وارد دنیای «واقعی!» شدم و این ور آن ور کار گرفتم و مالیات دادم و وزن زندگی به من فشار واقعی آورد باز هم معتدل تر شدم و خیالاتم به این محدود شد که وقتی بازنشست شدم و کارهایم را در این زندگی ام کردم، برمیگردم به زندگی ایرانم و مثلا مدرسه ای یا کتابخانه ای چیزی میزنم و خودم اداره اش میکنم. کار فعلی ام من را از یک چپ معتدل به یک راست واقعی تبدیل کرد. دیگر به تقسیم برابر ثروت اعتقاد ندارم و به نظرم چپهای دنیا در زندگی شان کار طاقت فرسای طولانی نکرده اند و مالیات سنگین روی حقوقی که برایش جون کنده اند، نداده اند تا بدانند دنیا جای مفت خوری و تقسیم عادلانه ی غنائم نیست. دنیا جای ناعادلانه ای است که دزدها و دغلها برنده های بزرگ اند و کارمندان سرشان کلاه بزرگ میرود و بیکارهای علافی که سوبسید دولتی میگیرند و از صبح تا شب در منزلی که دولت اجاره اش را میدهد علف میکشند هم چیزی از دزد کمتر نیستند اما خوش به حالشان. سابقا به مالیات اعتقاد داشتم. الان که هر بارمالیات بر در آمدم را چک میکنم به سوسیالیسم لعنت میفرستم. در این میان از امپریالیستم هم میترسم. میدانم حرص بشر ته ندارد.

در این میان کار فرهنگی و جنبش در ایران که بشود دستاورد من ته لیست قرار ندارد، کلا در لیست قرار ندارد. رویای بازنشستگی ام این است که در یک ساحل بعید در مکزیک یک ویلا بخرم و اقیانوس را تماشا کنم تا بمیرم. چون معنای خاصی در زندگی پیدا نکرده ام. تنها معنای زندگی این است که لذتش را ببری تا وقت هست، که لازمه اش این است که کمک کنی بقیه در اطرافت رنج نبرند. همکاری و برابری نسبی یک مقدارش لازم به نظر میاید که تعادل نسبی برقرار بشود که هر کس دنبال خوشی های خودخواهانه ی خودش به راحتی برود. دیگر کنار آمده ام با خودم که خودخواهم و -افسرده ام میکند اما- اعتقاد دارم بقیه ی عالم هم خودخواهند و صرفا خبر ندارند.

باری، بعضا احساس جرقه میکنم. که شاید من باید دنبال یک کاری را جدی بگیرم. دستاورد به دست بیاورم. اما لختی سکون دارم. پای تلویزیون و سریالهای سرگرم کننده با پیتزا در آغوش کسی که دستاوردم محسوب میشود جرقه را خاموش میکنم. هر شب. هر شب.

Tagged with: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در لوس آنجلس

شرکت فعلی برای چهار هفته ی آینده مرا با کار بمباران میکند تا از آخرین فرصتها برای بیگاری کشیدن هم استفاده کرده باشند. توافق کردم که به جای دو هفته پنج هفته بمانم و یک پروژه در لوس آنجلس انجام بدهم برایشان. هیجان زده بودم لوس آنجلس را ببینم. هواپیما در تاریکی به لوس آنجلس رسید. شهر از بالا دیدنی بود. چه قدر بزرگ است این شهر. چه قدر پت و پهن و چه قدر قد ساختمانهایش کوتاه است. فقط آن هسته ی مرکز شهرش برجهای بلند دارد. بقیه شهر همه چیز  حداکثر سه طبقه است. از بالا میشد شاه راه های بزرگ پر از ماشین را دید. بزرگراه ها مثل رگهای پرخون می مانست. ترافیک را میشد از توی هواپیما حتی دید. چه جای شلوغی.
همیشه از آمریکا رفتن متنفر بودم. با پاسپورت ایرانی به صورت تاریخی مثل یک تکه پشکل گرم تازه برخورد میکنند. یکی دو سالی است که اخلاقشان دم مرز با پاسپورت ایرانی معتدل تر شده. اینبار پاسپورت کانادایی ام را با افتخار در دست میفشردم. اما باز هم ویزا لازم داشتم. لب  مرز باید ویزای کار موقت میگرفتم. نشاندن مرا توی اون اتاق مخوف چکهای امنیتی و انگشت نگاری. آنجا برای من سالها اتاق وحشت بود. اینبار هم با اینکه پشت پاسپورت کانادایی ام قائم شده بودم همچنان اضطراب داشتم. بعد از اینکه نیم ساعتی مرا کاشتند تا سبز بشوم و آمد و شدهای متنوعی دیدم از قبیل پیرمردی که با چند دانه سیب دستگیر شده بود، بالاخره صدایم زدند برای مصاحبه ی ویزا. حواسم هنوز به پیرمرده و سیب هایش بود. ظاهرا نمیشود از مرز میوه و سبزی رد کرد. سیبهایش را ضبط کردند و راهی شد. در این میان طرف مدارک مرا چک کرد و سوال و جواب میکرد که شغلت چیست و مگر در کالیفرنیا خودمان لنگه ی تو را نداشتیم و مگر تو چه تحفه ای هستی که باید هر هفته بیایی و بروی و این کار را انجام بدهی. گفتم حضرت والا من خودم هم نمیدانم. مامورم و معذور. بالاخره تصمیم گرفت که ویزای کار موقت به من بدهد و قال قضیه را کند و مهر را زد. فکر نمیکردم اولین کاری که با پاسپورت خارجکی ام بکنم ویزا گرفتن باشد. اما ظاهرا ناف ایرانی ها را با عملیات ویزا گرفتن بریده اند و اگر ولشان کنی فقط میخواهند پاسپورتشان را با مهر گلگون کنند.
باری، لوس آنجلس تحفه ی خاصی نیست. بدون اتومبیل نمیشود حتی مستراح رفت. نمیتوانی زندگی ات را بر پایه پیاده رفتن سر کار و با دوچرخه این ور آنور رفتن بنا کنی. شاه راه های بزرگ و خانه های بزرگ و فاصله های دور و سیستم حمل و نقل عمومی افتضاح عقب مانده ی بدوی بهشت صنعت اتومبیل آمریکا را ساخته است. ظاهرا وقتی لوس آنجلس را میساختند صحبت مترو بوده اما لابی صنایع خودروسازی پروژه را منحل میکند و به جای سیستم حمل و نقل شهری فقط بزرگراه میسازند. نتیجه اش اینکه لوس آنجلس یک تونل بی انتهای ترافیک است.
هنوز خیلی جایی را ندیدم. پروژه ام سنگین است و مدیرم یک دیوانه ی به تمام معنا است که هر نیم ساعت یکبار یه خرده فرمایش جدید دارد و هر یک ساعت یکبار راپورت کامل فلان موضوع را میخواهد و اولین مشکلی که از هر دست نوشت من میگیرد غفلت من در گذاشتن نقطه ته جملات است. هر شب تا ده شب در هتلم به بیگاری ادامه میدهم. نمیفهمم چرا نمیشورم طرف را بگذارم کنار وقتی فقط چهار هفته ی دیگر اینجا هستم و به احتمال قریب به یقین این بابا را در عمر پربرکتم دیگر نخواهم دید.

باری . دیشب وقت کردم بروم بولوار هالیوود جایی که اسکار برگزار میشود را ببینم، با آن ستاره های کف خیابان برای ستاره های سینما. محشر غوغایی بود. یکمی گشتم تا همبازی بچگی هایم آمد دنبالم و در آن شلوغی بدون تکنولوژی موبایل و صرفا بر اساس اقبال بلند مرا یافت. پونزده سال ِ پیش از ایران رفتند. همسایه ی طبقه ی اول در ساختمان ما بودند. سه تا بچه داشتند و من با پسر دختر بزرگ ترشان هم سن و سال بودم و از وقتی یادم است همبازی بودیم. میشود گفت اولین دوستی که در زندگی داشتم دختر آنها بود. آنها یهودی بودند و آداب رسوم خودشان را داشتند. از بچگی مشاهده میکردم که شنبه ها دست به اجاق نمیزدند و چراغ روشن نمیکردند. مادرشان غذای بچه ها را می آورد میداد مادرم داغ میکرد و میداد به بچه ها. قاعدتا مایکروفر هم بعدها وارد لیست دست نزن ها شد. تاریخچه ام با دخترشان مثل یک داستان هزار ساله است. طولانی است. بکر است. هیچ سیاست ورزی و حسادت یا رقابت یا خدشه ای بین ما در آن دنیای کودکی نبود. تمام فرقهای آداب رسومی عجیب شان برایم قبول شده بود. انگار که اصلا زندگی یعنی که همسایه ی طبقه ی اول هر ساختمانی باید یهودی باشند و ما غذایشان را گرم کنیم و اگر بچه ای در مدرسه یا آشناهایمان این تجربه را نداشت غیر منطقی میبود.

بعد بزرگ شدیم. بیست بار توضیح داده ام، از نوجوانی ام چیز زیادی نفهمیدم. دائما داشتم به مدرسه، درس و کنکور فکر میکردم. دختر همسایه مان از همان اول مدلش این بود که برود شهریور دوباره امتحان بدهد و با بخت و اقبال تجدید ها را رد کند و قاعدتا راه مان سوا شد. وقتی که نوجوان بود پدرمادرش از طریق اتریش و پادرمیانی سازمان ملل رفتند آمریکا و در لوس آنجلس فرود آمدند. دیگر هم را ندیدیم. تنها خبری که داشتم این بود که دو سه سال بعد ازدواج کرد. و بعد دیگر هیچ. انگار شریان ارتباطی آن هم از نوع از گوشه کنار اخبار شنیدن ها قطع شد. تا چند سال پیش که در فیسبوک من را پیدا کرد و یکی دو باری پیغام پسغام دادیم. سه تا بچه داشت و جای پولداری لوس آنجلس زندگی میکردند. باز هم دیگر هیچ تا اینبار. از هتلم تا خانه شان یک ساعتی در ترافیک راه بود. تاکسی گرفتم رفتم تا هالیوود بولوار که جای قرارمان بود. توی شلوغی و جمعیت به هم برخوردیم. وای. یک زن بزرگ شده بود. مادر سه تا بچه. ده سال بود ازدواج کرده بود. به قول خودش درب و داغان شده بود. اما به نظر من خیلی زیبا و خانوم بود. چشمهایش ناز داشت. حرف زدنش اطوار داشت. منظورم توی سر اطوار زدن نیست. اداهایش دلنشین بود. دوست داشتم تماشایش کنم. انگار ته یک فیلم سینمایی طولانی که دوست داشتم را دارم تماشا میکنم. غش غش میخندید و تعریف میکرد که نه درسی خوانده نه دوست دارد کار کند. کارگر دارد هر روز هفته و شوهرش بچه ها را رفت و روب میکند. میخندید و میگفت این شوهرم تا مرا دید آن موقعا یقه ی من رو گرفت نگذاشت درس بخونم. منم که تنبل، زنش شم ! باز هم با غش غش و میگفت هیچی انگلیسی یاد نگرفته این سالها. نمیتوانست حتی با خیال راحت سفارش غذایش را به گارسون انگلیسی زبان بدهد. اما تا گارسون مکزیکی سراغمان آمد، زد کانال اسپانیایی و تند تند حرفهایش را زد. من چشمهایم و گوشهایم دوربین شده بود و با ولع میبلعید این مکالمه را.

بعد من را برداشت برد خانه اش که بچه هایش را ببینم. سخت بود باور اینکه آن سه تا بچه، آن دختر کوچک موفرفری و پسربچه های تخس، بچه های همبازی ام بودند. همانقدر شوکه ام کرد که تصور اینکه برادرم دو تا بچه دارد و از سر و کولش بالا میروند و به او میگویند بابا. مادرش را که دیدم گریه ام گرفت. رفته بودند خونه ی دخترشان دربست نشسته بودند منتظر من. خیلی ماچ و بغلم کردند. میگفتند باورشان نمیشود آن دختر کوچولوی آن موقعا باشم. صحنه ی سورئالی بود دیدن آدمهایی که یکهو پونزده سال پیش دیده ای و بعد دیگر ندیده ای و انگار افتاده ایم در یک جعبه ی بزرگ، جعبه را محکم تکان داده اند و همه چیز پخش و پلا شد، اما ما توانسته ایم باز هم در یک مکان و زمان دوباره هم را پیدا کنیم داخل آن جعبه ی حوادث روزگار. بعد پسر بزرگ شان آمد خانه ی خواهرش که مرا ببیند. او هم همبازی ام بود و خیلی کتک کاری میکردیم. بچه ی تخس و بی ادبی بود آن موقعا. مرد گنده ی بلندی شده بود که حقیقتا از دیدنم خوشحال شد. همه شان سراغ شوهرم را میگرفتند. در فرهنگ شان خیلی عجیب بود که من برای کارم شوهرم را میگذارم و میروم سفر کاری. انتظار شان این بود که یا همچین شغلی اختیار نکنم یا شوهر مرا همراهی کند در سفرها. قاعدتا با مردمان اینطوری حال نمیکنم، اما مثل بچگی هایم، همه چیزشان را قبول داشتم و برایم قابل قبول بود که خیلی نگران بودند من هنوز بچه ندارم و اینقدر درس خوانده ام و وقت هدر داده ام اما به تولید مثل نپرداخته ام. دیگر توضیح ندادم که کجای کارید، اطرافیانم به من غالبا گوشزد میکنند به محض اینکه حامله بشوم با من قطع رابطه خواهند کرد. توضیح اینکه من از چه فضایی میایم در هوای لوس آنجلس سخت بود.

دو هفته دیگر اینجا هستم. اما برنامه ی خاصی برای سرگرم کردن خودم ندارد. هر روز میشمارم چند بار دیگر باید در این هتل مغموم سر کنم و بین شرکت مشتری و هتل در آفتاب داغ پیاده بیایم و بروم. منتظرم برای پایان.

Tagged with: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

داستان یک پایان

پریروز از کارم استعفا دادم.

وارد شدن به این شرکت و این دنیا یک سالی طول کشید. قابل تصور است کمپانی معظمی که یک سال معطل میکند تا کسی را استخدام کند و هفت بار مصاحبه و ببر و بیار دارد، لابد بیرون آمدن ازش هم راه طولانی دشواری خواهد بود.

نامه ی استعفایم را تایپ کردم. نامه را پرینت کردم و امضا کردم و به یکی از شریک های کوچیک شرکت مسیج دادم که وقت دارد دو دقیقه؟ گفت بیا. نامه به دست رفتم دم در. اضطراب داشتم. احساس گناه میکردم. ولی باید این قدم را برمیداشتم. باید میامدم بیرون. آنها در ذهنم بت معظم بودند. مهمترین شرکت دنیا بودند. من انگار که بارگاه حق تعالی راه پیدا کرده باشم چه قدر شاکر و راضی بودم. دو سال بعد احساس میکردم که نه دختر، نه، موش نباش. ساده نباش. اینجا ته دنیا نیست. بزن بیرون. بنابراین نامه به دست، مضطرب، در اتاق رئیس کوچک را زدم. نامه را که دستم دیدم فهمید. گفت، اووه. نامه دستته!! خندیدم. خواستم بگم سخت ترش نکن. ولی دیدم لازم نیست اعتراف کنم که کار سختیه. گفتم میتونم بشینم؟ و صندلی را گرفتم کشیدم طرفم و بدون اینکه صبر کنم جوابی بده نشستم.

متوجه شدم او هم اضطراب دارد. اما میخندید. از اینکه خنده های سرد. من هم میخندیدم. از این خنده های از سر استرس. از سر اینکه بلد نیستی صورتت را طور دیگه ای نگه داری که ترست را بیرون نریزد. نمیدانم چرا حتی وقتی میخواستم استعفا بدهم هم ازشان میترسیدم. توضیح دادم که یک موقعیت بهتر جلوی پایم سبز شده و میخواهم بروم. سعی کرد به من بگوید که آن موقعیت اینقدر که فکر میکنی خوب نیست. بالاخره یاد گرفته ام که نبردم را انتخاب کنم. و این نبردی نبود که لازم نبود درش برنده بشم. اجازه دادم هر چه قدر میخواهد حمله کند. گفتم متشکرم از اینکه نگران من هستی. بهش فکر میکنم و نامه ی استعفایم را گذاشتم روی میز. گفتم میتوانم بیشتر از دو هفته بمانم و کمک کنم اوضاع  را راست و ریست کنم. گفت باید با رئیس بزرگ صحبت کند.

برگشتم سر میزم و تلفنم زنگ زد. رئیس بزرگ بود. دستپاچه شدم. من و رئیس بزرگ دو دفعه تا حالا پای تلفن حرف زده ایم. یکبار پارسال زنگ زد بگوید بهم افزایش حقوق میدهند و یکبار دیگه هم یادم نمیاید قضیه چی بود. تو لابی هتل معطل من شده بود و به من زنگ زد گفت کجایی. و حالا شاید برای بار آخر. گفت اگرمیشود بروم در اتاقی بشینم که بتوانم در را ببندم. رفتم توی دفتر خودش نشستم. در را بستم. منشی اش را دیدم که من را نگاه میکرد. با امید. با اضطراب. منشی اش زن بلوند چشم آبی میانسالی است که فوق العاده مظلوم است. توصیف اش را قبلا نوشته ام. شاید امید داشت من به رئیس بزرگ مفصل برینم. اما من چنین قصدی نداشتم. مظلوم نمایی کردم. گفتم من برای کار درخواست نفرستادم. شرکته خودش آمد دنبال من. نه رقیب تان است نه مشتری. یک شرکت نوپای جوان است که دارد سریع بزرگ میشود. رئیس بزرگ هل بود، معلوم بود علاقه ای ندارد به این داستانهای من. زنگ زده بود من را منصرف کند. گفت اگر قرارداد را با آنها امضاء نکرده ای لطفا بگو. بگو من چه میتوانم بکنم که بمانی. من فکرهایم را کرده بودم از قبل که قضیه را به کثافت کاری نکشانم و نگویم اینها اینقدر پول میدهند، بیا اینقدر بده که بمانم. تصمیم گرفته بودم که چسب زخم را محکم و یکباره بکنم و برود پی کارش. بنابراین احمدی نژاد بازی در آوردم. در جواب اینکه آیا قرارداد را امضاءکرده ای پرت و پلا گفتم. گفتم که من میخواهم به شرکت شما کمک کنم که خروج من بی دردسر باشد. میتوانم شیش هفته بمانم و کارهای نصفه مانده را انجام بدهم. رئیس بزرگ گفت به نظر میاید که من نمیتوانم کاری کنم و احتملا قرارداد را امضاء کرده ای. میتوانم بپرسم چه قدر بیشتر میدهند؟ میدانستم میخواهد بحث عدد و رقم پیش بکشد و چیزکی بذارد روی حقوقم. میدانستم میتوانم حقوقم را زیاد کنم و بمانم همانجا که بودم و خون در شیشه شدن را ادامه بدهم. ولی میدانستم بابت پول زوری که با این تئاتر ازشان گرفتم طی سال آینده کبابم میکنند. فلذا گفتم خیر، میل ندارم عدد حقوقم را که یک مسئله ی شخصی است با کسی تسهیم کنم، نه در این شرایط، اما بنا به احترامی که برایتان قائلم، میتوانیم برویم آبجو بزنیم یکی دو ماه دیگر و صحبت کنیم. گفت فکر خوبی است.

دیدم قدم بزرگی برداشتم. مردی که ازش میترسیدم و رئیس بزرگ بود و در آن قله های دورِ دست نیافتنی پشت ابرها قائم بود، را دعوت کردم آبجو که بهش اعتراف کنم چه قدر حقوق میگیرم و او راضی است به این شرایط. چند تا کلمه ی مهربان دیگر رد و بدل کردیم و قطع کرد. اما فردا صبحش مرا باز برد برایم چایی خرید و در یک گوشه ی خلوت یک کافه ی دور از شرکت نشستیم. گفت خب بگو. انتظار داشت سفره ی دلم را باز کنم و توضیح بدهم که استثمار گرند و من میخواهم بروم و پشت سرم را نگاه نکنم. میخواست انتقام بگیرم. اما میل به اینکه انتقام بگیرم نداشتم. از کار جدید گفتم، از شوهرم گفتم، و بعد دیدم بهتر است چاپلوسی کنم، گفتم که چه قدر شرکت جای خوبی بود، چه قدر خودش رهبر خوبی بود، چه قدر باهاشان حال کردم. گفتم شاید یک سال دیگر بیایم و التماس کنم برای کار قدیمم و ازش خواستم اگر برگشتم اشکم را درنیاورد برای اینکه دوباره استخدامم کنند، و خندیدیم. آنقدر اینها را واقعی و صادقانه گفتم که خودم هم تعجب کردم. نهایتا رئیس بزرگ خندید، دست داد باهام و گفت موفق باشی. ازم خواست به دو تا از مدیرانی که بهشان نزدیک هستم خودم زنگ بزنم و خبر بدهم.

به مربی ام زنگ زدم. زن لاغر باریک بلوند موفقی است که از مدیران قدیمی شرکت است. کارم را دوست دارد و کمکم کرد ترفیع مقام بگیرم. حواسش بهم هست و وقتی دارم تند میروم یا دیوانه میشوم سعی میکند راهنمایی ام کند. خیلی محو در سلسله مراتب قدرت است و اگر کارمند این شرکت بودن یکی از ادیان الهی محسوب میشد میتوانست مبلغ دین باشد. زنگ زدم گفتم که دارم فلان مشتری را تست میکنم الان و داخل سایت شان هستم و اگر کاری هست برایش انجام بدهم آنجا. گفت نه. گفتم خبری برایت دارم که ترجیه میدهم از خودم بشنوی. احساس کردم آنقدر دراماتیک این را گفتم که انگار میخواهم خبر مرگم را بهش اطلاع بدهم. صحنه آماده بود. او آرام پشت گوشی گوش میداد. گفتم من دیروز استعفا دادم. میروم یک شرکت نوپا. میروم نفر اول باشم. و چیزهایی در این مایه ها. پرسید اسم شرکت چیه؟ گفتم نگران نباش، نه رقیبه، نه مشتری. اسم شرکت فلانه. بعد سکوت شد. دیدم چیزی نمیگه، گفتم مادر، چی شد؟ با هق هق گریه گفت که خیلی ناراحت است. گفتم آیا ناامیدش کردم؟ گفت نه، فقط غصه دار است. من هم گریه ام گرفت. او دوست داشتنی ترین موجودی بود در میان امپریالیسم دیدم. انگار اشتباهی میان اینها بر خورده بود. بهش التماس کردم رابطه اش را ادامه بدهد و مربی ام به صورت غیر رسمی بماند. گفت حتما و زود قطع کرد.

امروز قرار است اعلام کنند که من پنج هفته ی دیگر در شرکت هستم و میروم پی سرنوشتم جای دیگر. هر لحظه منتظرم ای-میلش بیاید و سیل جدید سوال جوابها با مابقی شرکای شرکت شروع بشود. نفسهای عمیق میکشم. به خودم میگویم اینها میگذرد دختر، اینها میگذرد.

Tagged with: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 298 مشترک دیگر بپیوندید